گاهی فکر میکنم خستگی، از خودِ مسیر نیست؛ از این است که مدام به افق خیره میشوی و میبینی هنوز آنقدر دور است که حتی نمیتوانی لمسش کنی. از این است که هر روز، تکهای از امیدت را برمیداری و با خودت میگویی: «شاید امروز.» اما شب که میشود، میبینی باز هم نرسیدهای.
آدم از نرسیدن خسته نمیشود؛ از دیر رسیدن خسته میشود. از اینکه تمام توانش را گذاشته، اما عقربههای ساعت انگار با او دشمنی دارند. از اینکه نمیداند راهی که آمده درست بوده یا فقط دور خودش چرخیده است. سردرگمی، شبیه ایستادن در چهارراهی مهآلود است؛ نه جرأت برگشتن داری، نه اطمینانِ جلو رفتن.
گاهی دلت میخواهد همهچیز را زمین بگذاری. هدفهایت را، برنامههایت را، حتی نسخهای از خودت را که روزی با اشتیاق از آینده حرف میزد. دلت میخواهد بنشینی و از خودت بپرسی: «واقعاً ارزشش را دارد؟» و دردناکتر از هر چیزی، این است که جوابی برای این سؤال پیدا نمیکنی. اما شاید ادامه دادن، همیشه با انگیزههای آتشین اتفاق نمیافتد. شاید بعضی روزها، شجاعت فقط همین باشد که با وجود تمام کلافگی، با وجود تمام ناامیدی، باز هم از جا بلند شوی و یک قدم کوچک دیگر برداری. نه چون مطمئنی به مقصد میرسی، بلکه چون هنوز در گوشهای از قلبت، چیزی هرچند کمجان، آرام زمزمه میکند: «شاید همین قدم، تو را به روزهای روشنتر نزدیکتر کند.»
و اگر امروز خستهای، اگر از دیر رسیدن و نفهمیدنِ مسیر کلافهای، حق داری! آدم همیشه کوه نیست؛ گاهی فقط مسافری است که پاهایش تاول زده، نقشهاش خیس باران شده و مدتی است ستارهای برای جهتیابی پیدا نکرده. اما هنوز راه را به طور کامل رها نکرده است. هنوز، با تمام خستگیاش، ایستاده است.
#امضاء - از روزهای آخر کنکوری بودن.🧹