eitaa logo
- سِدنا
309 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
271 ویدیو
5 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
یا عیونی، هل تنظرو لی من الفوق؟
شماهم حس میکنید زشته درس نخونیم؟
- سِدنا
کتاب‌هایی که میخوام #بعدکنکور شروع کنم به خوندن: (خونده شده‌ها پررنگ میشن) نازنین(داستایوسکی) - فاط
دومین کتاب امسال، تبِ مژگان. تب مژگان جزو کتاب‌هایی هستش که من کتاب چاپ اولشو خریدم، یعنی حدود سال ۹۹اینا.. با این وجود مامانم هیچوقت اجازه نداد اینو بخونم و معتقد بود مناسب سنم نیست - درحالی که من حیفا رو خونده بودم -. فی‌کل‌حال، ما این کتاب رو حدود چهار ساعت پیش شروع کردیم و همین چند دقیقه پیش به اتمام رسوندیم. من به شدت شیفتهٔ این نویسنده‌م، آقای حدادپور جهرمی، و با وجود تمام نقد‌های موجود بر ایشون من همیشه کتاب‌هاشونو پیش‌ فروش میکنم و می‌خونم. کتاب «تب‌مژگان» همین‌طور که از اسمش معلومه از تب کردن دختری به نام مژگان شروع میشه. این دخترخانوم، تب بی‌مادری میگیره - یعنی تبی که بخاطر داغ از دست دادن مادره - و کم‌کم ماجرا کشیده میشه به موضوع «بهائیت» و اینکه مژگان و خانواده‌ش چه‌کاره بودن که امدن سراغشون. کتاب ژانر معمایی، رازآلود، نسبتاً جنایی و روایی داره امّا روایت کننده داستان در یک مقاطعی به‌قدری زیبا و بامزه صحبت می‌کردند که گه‌گه‌هایی شما یَک لبخندی میزدید از شیرین‌زبونی‌شون. درکل از اون کتاب‌هایی هستش که هرچند صفحه باید به خودت استراحت بدی تا مغزت بفهمه چی شده. و کتاب بسیار پیشنهاد میشه. برخلاف اکثرا کتاب‌هایی با این ژانر، این کتاب تا انتها تمام پازل‌های ذهن شمارو پر میکنه و همه‌چیز سرجاش میشینه. -
لحظه طلوع آفتاب درحالی که گربه نارنجی‌م داشت غرق می‌شد.
هرچقدر «ترجمه الغارات» رو میخونم، بیشتر برای مظلومیت امام علی گریه میکنم..
امروز هفتم بابایدوئه. حلوای نشاسته و آرد و خرما رو همون دیشب آماده کردیم و گذاشتیم خونمون. صبح رفتم اونجا و توی کارای کوچیک کوچیک کمک کردم بعد حدوداً ساعت یک برگشتم خونه. دخترخاله‌م رو بیدار کردم و شامی رو شروع کردیم به سرخ کردن. یه‌چیزی بین ۱۷۰ تا ۲۰۰ شدن و مواد هم تموم شد، ماهم خسته و کوفته رفتیم دوش گرفتیم و آماده شدیم تا شوهرخاله‌م حموم کنه و مارو ببره. فکر کنم ساعت پنج اینا هم بریم قبرستون تا شش و نیم، بعد برمیگردیم برای شام و و و
خیلی خستمه.
شنبه هم میرم دکتر، برای کمر و دستم. از دستم باید عکس بگیرم و کمرمو دکتر ببینه. از شهریور پارسال فکر کنم من مچ دستم درد میکرد و من فکر می‌کردم بخاطر نوشتن زیاده و هر یه مدت که دردش شدید می‌شد استراحت میدادم. اما از وقتی فاتحه شروع شده، چون خیلی ازش کار کشیدم و چیزای سنگین بلند کردم، نمیدونم چطوری اما مفصل دستم جابه‌جا شده🤣 خیلی بامزه نیست؟