- سِدنا
کتابهایی که میخوام #بعدکنکور شروع کنم به خوندن: (خونده شدهها پررنگ میشن) نازنین(داستایوسکی) - فاط
دومین کتاب امسال، تبِ مژگان.
تب مژگان جزو کتابهایی هستش که من کتاب چاپ اولشو خریدم، یعنی حدود سال ۹۹اینا.. با این وجود مامانم هیچوقت اجازه نداد اینو بخونم و معتقد بود مناسب سنم نیست - درحالی که من حیفا رو خونده بودم -. فیکلحال، ما این کتاب رو حدود چهار ساعت پیش شروع کردیم و همین چند دقیقه پیش به اتمام رسوندیم. من به شدت شیفتهٔ این نویسندهم، آقای حدادپور جهرمی، و با وجود تمام نقدهای موجود بر ایشون من همیشه کتابهاشونو پیش فروش میکنم و میخونم.
کتاب «تبمژگان» همینطور که از اسمش معلومه از تب کردن دختری به نام مژگان شروع میشه. این دخترخانوم، تب بیمادری میگیره - یعنی تبی که بخاطر داغ از دست دادن مادره - و کمکم ماجرا کشیده میشه به موضوع «بهائیت» و اینکه مژگان و خانوادهش چهکاره بودن که امدن سراغشون. کتاب ژانر معمایی، رازآلود، نسبتاً جنایی و روایی داره امّا روایت کننده داستان در یک مقاطعی بهقدری زیبا و بامزه صحبت میکردند که گهگههایی شما یَک لبخندی میزدید از شیرینزبونیشون. درکل از اون کتابهایی هستش که هرچند صفحه باید به خودت استراحت بدی تا مغزت بفهمه چی شده. و کتاب بسیار پیشنهاد میشه. برخلاف اکثرا کتابهایی با این ژانر، این کتاب تا انتها تمام پازلهای ذهن شمارو پر میکنه و همهچیز سرجاش میشینه. - #کتاب
امروز هفتم بابایدوئه. حلوای نشاسته و آرد و خرما رو همون دیشب آماده کردیم و گذاشتیم خونمون. صبح رفتم اونجا و توی کارای کوچیک کوچیک کمک کردم بعد حدوداً ساعت یک برگشتم خونه. دخترخالهم رو بیدار کردم و شامی رو شروع کردیم به سرخ کردن. یهچیزی بین ۱۷۰ تا ۲۰۰ شدن و مواد هم تموم شد، ماهم خسته و کوفته رفتیم دوش گرفتیم و آماده شدیم تا شوهرخالهم حموم کنه و مارو ببره. فکر کنم ساعت پنج اینا هم بریم قبرستون تا شش و نیم، بعد برمیگردیم برای شام و و و
شنبه هم میرم دکتر، برای کمر و دستم. از دستم باید عکس بگیرم و کمرمو دکتر ببینه. از شهریور پارسال فکر کنم من مچ دستم درد میکرد و من فکر میکردم بخاطر نوشتن زیاده و هر یه مدت که دردش شدید میشد استراحت میدادم. اما از وقتی فاتحه شروع شده، چون خیلی ازش کار کشیدم و چیزای سنگین بلند کردم، نمیدونم چطوری اما مفصل دستم جابهجا شده🤣 خیلی بامزه نیست؟
تازه دارم میفهمم که بعضی وقتا غم اینقدر سنگینه که مهم نیست کی امده بغلت کرده تو فقط دنبال یک تلنگری تا بترکی.
- سِدنا
تازه دارم میفهمم که بعضی وقتا غم اینقدر سنگینه که مهم نیست کی امده بغلت کرده تو فقط دنبال یک تلنگری
فکر کن، من امشب توی بغل کسی گریه کردم که مادری پسری بود که امروز سالگردشه و چون پیشش نشسته بودم، امد تسلیت بگه. باورتون نمیشه بچهها یه جوری بغلش کرده بودم که مامانم بعدا ازم پرسید که مامان دوستت بود؟ :)))))))))))))) خانومه اصلا تعجب نکرد بچهها، اونم محکم بغلم کرد و شروع کردیم به گریه. دلم براش تنگ میشه.