- سِدنا
نگاهپشت شیشه/ دو مادر با صدایی که لرزشش را بوی اشک میداد گفت: «ما بدی نمیخوایم، ولی این رابطه...
نگاهپشتشیشه/ سه
روزها میگذشت و پدر آوینا صبح، هرروز یک شاخه گل بر تخت سارا پیدا میکرد. بلاخره پس از چهار روز آوینا چشمهایش را باز کرد.
پس از معاینه دکتر قرار بر این شد که اگر تا فردا حالش بدتر نشد، مرخص شود.
شب فرا رسید. بیمارستان در سکوتی سنگین فرو رفته بود، فقط صدای پایِ نرمِ پرستارها و زوزهی بادِ بیرون از پنجرهها شنیده میشد. پدر آوینا، روی صندلیِ تختِ کناری، نیمهخواب بود. خستگیِ چند روز، پلکهایش را سنگین کرده بود، اما نگرانی اجازه خواب عمیق نمیداد. ناگهان، صدایی آرام او را بیدار کرد. نه صدای زنگ، نه صدای کسی... صدایی که شبیه زمزمه بود، مثل نسیمِ ملایمی که از لابهلای پردهها میگذرد.
پدر چشمانش را باز کرد. نورِ کمجانِ راهرو از لایِ درِ نیمهباز به داخل میتابید. او خودش را کشید و بلند شد، بیآنکه صدایی کند. به آرامی به سمت در رفت تا ببیند چه کسی آمده است. اما آنچه دید، او را در جای خود میخکوب کرد.
آرش آنجا بود. او که آن روز با نگاههای دلسوزانه و اما قاطعانهٔ آنها بیرون کرده بودند، حالا برگشته بود. نه برای دعوا، نه برای اصرار. او کنار تخت آوینا نشسته بود، روی زمین سرد، در حالی که سرش را روی لبهی تخت گذاشته بود.
آرش، صدایش میلرزید، اما کلماتش از قلب برمیآمدند:
«خدای من... تو میدونی چقدر دوستش دارم. ازت نمیخوام به خاطر من بهش جون بدی... ازت میخوام به خاطر خودش، به خاطر لبخندش، به خاطر پدر و مادری که عاشقشن... زندهاش کن. خدایا، اگه دیدن من باعث ناراحتیشونه، من دور میشم. فقط... فقط نذار ازم جدا بشیم، اگه قسمته باهم باشیم لطفا یه نشونه بده...»
- سِدنا
نگاهپشتشیشه/ سه روزها میگذشت و پدر آوینا صبح، هرروز یک شاخه گل بر تخت سارا پیدا میکرد. بلاخره پ
نگاهپشتشیشه/ چهار
صبح روز بعد، وقتی نور خورشید روی صورت آوینا تابید، او چشمانش را باز کرد. پدر و مادر دور تخت جمع بودند. سارا اول به مادر نگاه کرد، بعد به پدر.
پدر دستش را روی دست دخترش گذاشت و لبخند زد؛ لبخندی واقعی، لبخندی که بارها از روی لبانش محو شده بود.
آوینا با صدایی ضعیف پرسید: «بابا... چی شده؟ چرا اینطور نگاه میکنی؟»
پدر آهی کشید و گفت: «دخترم... من مردی بودم که فکر میکرد عاشقی فقط جهالت جوانیه.. اما مثل اینکه بزرگی و بلوغ دله»
مادر با تعجب به پدر نگاه کرد، اما پدر ادامه داد: «اون پسر... آرش... دیروز شب اومد بود. دیدم چطور برای تو دعا میخوند. دیدم چطور با خدا حرف میزد. آوینا جان، ما اشتباه میکردیم. اون پسر.. اونی نیست که ما فکر میکردیم. اون شاید خانوادهاش رو انتخاب نکرده، اما قلبش رو خودش ساخته. قلبی که... خدا حرفاشو شنیده بود.»
آوینا اشکی را که گوشهی چشمش جمع شده بود، پاک کرد و پرسید: «پس... یعنی دیگه نمیخواید...؟»
پدر سرش را تکان داد: «دیگه نه. وقتی رفتیم خونه و استراحت کردی، بهش بگو بیاد خونهمون.»
آوینا لبخند زد، لبخندی که دردِ جراحت را شفا میداد. او میدانست که سختترین قسمت زندگیشان گذشته بود. حالا، دیگر شیشهای میان آنها نبود، فقط نورِ صبح و یک آیندهی روشن.
#تصوراتم
پنج روزه فقط دنبال یه راهیم که ولاگمو بفرستم
الانم که میتونم بفرستم از ولاگه دیگه خوشم نمیاد و حس میکنم افتضاح شده✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
دیشب ساعت دوازده اینل خوابیدم و ساعت هفت صبح بیدار شدم. دوست نداشتم بلند شم ولی بلاخره بعداز نیم ساعت، پرنسس افتخار دادن رفتن صورت ماه شونو کمی آب زدن. 🦦 آب گذاشتم بجوشه که چایی درست کنم، توی این فاصله یه دوش کوتاه گرفتم. دوش رد گرفتیم و صبحونه هم خوردیممم، بلند شدم برم درس بخونممم که یادم افتاد یک سخنرانی از رائفی پور دارم که دانلود کردم دیشب ولی هنوز گوش ندادم. گفتم بابا همش یک ساعته اینو گوش بدم بعد برم بخونم...
الان دو ساعته دارم هی گوشش میدم چون بنظرم آنقدر پر نکتهس که یک بار گوش دادن کفاف نمیده، اصلا باز میخوام گوش بدم این سخنرانی رو😭😭 ولی درس دارم👍🏽. پس بریم درس بخونیم و بعداز تموم کردن میشینم باز گوشش میدم🐸
- سِدنا
پنج روزه فقط دنبال یه راهیم که ولاگمو بفرستم الانم که میتونم بفرستم از ولاگه دیگه خوشم نمیاد و حس م
با انجام اصلاحات لازم الان آماده ارساله💪🏼
48.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینیم /مجموعهای از تصاویر و فیلمهای به جا مانده از سال ١٤٠٤
هممون هرچند وقت یه باری دلتنگ یکی یا چیزی میشیم.. امّا راستش من مدتهاس دلتنگ چیزهایی میشم که الان دارمشون ولی میدونم بعدا از دستشون میدم. مامایدو! بابایدو! خونشون! من از اینکه اینارو از دست بدم واقعا میترسم. این چندماه که درگیر درسم، کم میرم بیرون و بهشون کم سر میزنم، با این وجود هرچند روزی یهو بابایدو در رو میزنه و برام از غذایی که امروز درست کردن میاره و میگه "مامایدوت درست کرد، گفت آلاء دوست داره منم برات آوردم". من واقعا دوسشون دارم. شاید با نبود و مرگ همه بتونم کنار بیام اما این دو شخص.. فکر نکنم.
بابایدو کسی بود که بابام رو راضی کرد برام دوچرخه بخره، حتی بعدترش کمکم کرد بدون کمکی باهاشون راه برم. بعد چند ماه که (مثلا) حرفهای شده بودم، بهم گفت یه بار من با موتور و تو با دوچرخه بریم مسابقه بدیم. و دادیم. و من برنده شدم =)))))))😭✨
مامایدو کسی بود که بهم عشق داد، بهم محبت داد.. موقعی که مامانم نبود، اون بود. اون برای من مامانی بود،اون بهم یاد داد چطوری به خرگوش غذا بدم. اون بهم جرئت اینو داد که به گربهٔ سیاهشون دست بزنم.. اون. موردعلاقهترینمه.
میدونم زشته ولی راستش من از الان دارم برای نبود این دو شخص سوگواری میکنم، از الان دارم گریه میکنم و از الان دارم خودمو آروم میکنم. دوستتون دارم❤️ مامایدو، امیدوارم با شونه کردن و بافتن موهات، برات عطر زدن، بهجات غذا پختن و بوسیدنت این رو منتقل کرده باشم.
"از دست دادن بعضی آدما اینقدر برام سنگینه که دعا میکنم اول من بمیرم بعد اونا."
#امضاء