eitaa logo
- سِدنا
305 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
258 ویدیو
5 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ~دریای مواج~
-
- سِدنا
-
چقدر قشنگ شده =))))))))))))))))))
ثمرهٔ سکوت و نتیجهٔ عشق/ قسمت دوم بویِ الکل و نایِ مانده‌ی غذاهایِ سرد، فضا را سنگین کرده بود. من روی صندلیِ چرمیِ کناری‌ تختِ او نشسته بودم. دستش را در کفِ دستم گرفته بود. دستش، آن‌قدر نازک شده بود که رگ و استخوان‌های انگشتانش زیرِ پوستِ شفافِ دستم مشخص بود. انگار روحش داشت از تنِ جسمی‌اش بیرون می‌رفت و من نتوانسته بودم درِ آن را ببندم. ساعتِ دیواریِ اتاقِ مراقبت‌های ویژه، نه تیک‌تاک می‌کرد، بلکه نفس می‌کشید. هر بوقِ دستگاهِ قلب، یک ضربانِ قلبِ ضعیف بود که می‌ترسید خاموش شود. من به صورتش نگاه می‌کردم. چشمانش نیمه‌باز بود. دیگر آن چشمانِ درخشانِ زنِ جوانی که سال‌های برلی من دلبری و برای خانه‌ام زنانگی به‌خرج در‌ می‌آورد، در آن نبود. فقط یک ژرف تاریک و خسته بود. او نمی‌توانست حرف بزند. تومور، علاوه بر فشارِ روی اعصابِ بینایی و تعادل، توانِ گفتنِ کلمات را هم از او گرفته بود. اما نگاهش... نگاهش حرف می‌زد و از من گلیه میکرد. نگاهش می‌پرسید: «چرا دیر فهمیدی؟ چرا وقتی دستم می‌لرزید، نپرسیدی درد داری؟ چرا وقتی لاغر شدی، نپرسیدی گرسنه‌ای یا بیمار؟» من سرم را پایین انداختم. پیشانی‌ام را به دستش چسباندم. اشکم روی دستِ سردش ریخت. «معذرت می‌خوام،» زمزمه کردم. صدایم آن‌قدر آرام بود که شاید خودم هم نشنیدم. او پلک زد. یک پلکِ کند و سنگین. مثلِ پرده‌ای که به سختی پایین کشیده می‌شود. در آن لحظه، درِ اتاق باز شد. پرستارِ شیفتِ شب وارد شد. چهره‌اش مهربان اما جدی بود. او به مانیتور نگاه کرد، سپس به من. «آقای...، فشارِ خونِ ایشان افت کرده. ضربانِ قلبش نامنظمه. شما...» مکث کرد. «شاید بهتره نزدیک‌ترش باشید.» من سرِ او را در دستانم گرفتم. موهایش که دیگر آن‌قدر بلند و پرپشت نبود، زیرِ دستم می‌لغزید. بویِ شامپویِ همیشه‌ی او کم‌کم با بویِ داروهایِ قویِ بی‌بو جایگزین شده بود. من سعی می‌کردم آن بویِ قدیمی را در ذهنم زنده نگه دارم؛ بوی موی او بویِ زندگی بود. «من اینجام،» دستش را فشردم «نگران نباش. من اینجام.»
و او... او آرام‌تر از همیشه بهم می‌نگریست. انگار که شنیده بود. انگار که می‌دانست دیگر لازم نیست برای ما قوی باشد. دیگر لازم نیست برای ما بخندد. دیگر لازم نیست در برابر نیش‌ها، سکوت کند. ساعت‌ها گذشت. یا شاید فقط چند دقیقه. زمان در بیمارستان، وقتی عزیزت در آستانه‌ی رفتن است، معنا ندارد. ناگهان، بوقِ دستگاه، ریتمِ خود را تغییر داد. بوق‌ها کوتاه‌تر و سریع‌تر شدند. من دستش را محکم‌تر گرفتم. «سمانه؟» چشمانش باز شد. برای چند ثانیه، تمام تاریکی از چشمانش پاک شد. یک شفافیتِ ترسناک و زیبا، به من نگاه کرد. یک انحنایِ میلی‌متری در گوشه‌ی لبش، نقش بست. لبخندی که تمامِ سال‌هایِ تلخیِ زندگی‌اش را شست و برد. سپس، چشمانش آرام بست شد. بوقِ دستگاه، به یک صدایِ بلند و تیز و یکنواخت تبدیل شد. صدایی که تمامِ دنیایِ من را لرزاند. من هنوز دستش را گرفتم. نمی‌توانستم رها کنم. نمی‌توانستم باور کنم که این دستان کوچک، دیگر هرگز دستم را نخواهند گرفت. پرستار آرام وارد شد و دستش را روی شانه‌ی من گذاشت. «متاسفم،» گفت. من سرِ خود را بالا آوردم و به صورتِ آرامِ او نگاه کردم. او دیگر درد نداشت. او دیگر خسته نبود. او دیگر ترس نداشت. اما من... من هنوز آنجا بودم. در اتاقی سرد، در بیمارستانی بی‌رحم، با دستی سرد در کفِ دستم، و با قلبی که حالا برای همیشه با یک حفره‌ی بزرگِ خالی رها شده بود. فهمیدم که آن سکوتِ سال‌ها، آخرین صدایِ او بود. و من... من آخرین کسی بودم که باید آن صدا را می‌شنید، اما دیر شنیدم.
going to sleep`🤍
قورمه سبزی فردا رو تازه تموم کردم و زیاد هم درست کردم که فردا برای مامایدو هم ببرم. این چند شب یکم فشار خونش نامنظمه و همینطورشم خسته‌س گفتم ببرم حداقل یه روز استراحت کنه سرپا نباشه. فردا صبح آزمون دارم ولی نه خیلی آماده‌م و نه خیلی سرحال. این بار پریودی واقعا خستم کرد. بیشتراز هردفعه کمرم تیر میکشه و شکمم درد میکنه، سرگیجه هم ول کن نیست، تا می‌ایستم حس میکنم زمین داره میچرخه. هعی. خوابمم نمیبره و نیاز دارم کاری نکنم و صحبت هم نکنم با کسی، فقط بشینم پیش یه نفر و هیچکاری نکنیم، فقط فیلمی نگاه کنیم، آهنگی گوش بدیم یا غذایی بخوریم. فقط میخوام یک نفر پیشم باشه، فقط باشه! بدون هیچ کاری. میدونی،نظرم عوض شد. حوصله کسی رو ندارم. جاش عروسکمو بغل میکنم، آهنگ میذارم بعد شروع میکنم به تصور کردن.
وضعیت هرجمعه‌م :
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
- سِدنا
من بعد دیدن آسمون: