صبح بیدار شدم و ازمونمو دادم و سری به غذا زدم بعد دوباره برگشتم خوابیدم. ساعت حدودای یک بیدار شدم برنج و سالاد شیرازی درست کردم. بعدش رفتم برای تحلیل آزمون. یک درس تحلیل کردم که مامانم برای ناهار صدام زد. بعد ناهار باز برگشتم برای تحلیل و چون ریاضی و اقتصاد هم باید تحلیل میکردم با گوشی داشتم کلیپ میدیم. خلاصه تا ساعت هشت درسامو تموم کردم و آخیش🦧
از ناهار قورمه سبزی مونده بود منتها برنج نبود، مامانم نون درست کرد و نشستیم شام خوردیم. ظرفارو شستم الان امدم دراز کشیدم و دیدم عه من فردا امتحان فلسفه دارم🧘🏻♂ الان میشینم درسشو میخونم بعد میخوابمممممممم
- سِدنا
عاشق شمالم. عاشق سر سبزی و جنگلاشم. جنگل زیاد رفتم اما جنگلای شمال و درختاشون یه جور دیگه به دلم میشینه. وقتی پا میذارم بین اون درختای بلند قامت، که دور تنههاشونم سبزه، انگار از دنیا جدا میشم. فکر آزاد میشه. انگار دیگه ذهنم محدود میشه به چیزهای "سبز" فکر کردن..
دلم میخواد دست بکشم روی تنه درخت های نم دار و به شاخههای بزرگ و زیادش نگاه کنم؛
از این قضیه که هی از خواب میپرم بعد بیدار میشم متنفرم. نمیخوام دیگه برگردم بخوابم پس
Good morning⛷