- سِدنا
اولین باری که واقعا از رشتم پشیمون شدم:
وای منم دیشب این رو توی تیک تاک دیدم و حسم دقیقا این بود:)))))))))
بنظرم محرم ارزش عقب افتادن و تیک نخوردن این پارتهای درسی رو داره، میدونم که آخرش خودش هم کمکم میکنه...
ظهری که خورشید و قمر را باهم دید.
ظهر، نفسهای آخرش را میکشید. آسمان، داغ بود؛ آنقدر داغ که انگار خورشید را به نیزه کشیده باشند و از زخمهایش آتش بر زمین بچکد. کربلا میسوخت. شنها میسوختند. لبها میسوختند. و میان این همه آتش، مردی ایستاده بود که نامش خنکای تمام عالم بود...
عباس.
قمر بنیهاشم.
ماه، اما نه آن ماهی که در آسمان است؛ ماهی که بر زمین راه میرود. آرام به سوی خیمهی حسین رفت.
هر « آب» گفتنشان، تیری میشد و مینشست جایی میان دل و استخوان. دل عباس، دریایی شده بود از موج اشک، امّا لبهایش خشکتر از دشت نینوا.
چشمانش در چشمان برادر افتاد. هیچ نگفتند. نیازی به کلمه نبود. دلها با هم حرف میزدند. حسین نگاه کرد... و عباس فهمید،همه چیز را فهمید. دست بر علم کشید. سالها بود که انتظار چنین دستی را میکشید.