- سِدنا
اولین باری که واقعا از رشتم پشیمون شدم:
وای منم دیشب این رو توی تیک تاک دیدم و حسم دقیقا این بود:)))))))))
بنظرم محرم ارزش عقب افتادن و تیک نخوردن این پارتهای درسی رو داره، میدونم که آخرش خودش هم کمکم میکنه...
ظهری که خورشید و قمر را باهم دید.
ظهر، نفسهای آخرش را میکشید. آسمان، داغ بود؛ آنقدر داغ که انگار خورشید را به نیزه کشیده باشند و از زخمهایش آتش بر زمین بچکد. کربلا میسوخت. شنها میسوختند. لبها میسوختند. و میان این همه آتش، مردی ایستاده بود که نامش خنکای تمام عالم بود...
عباس.
قمر بنیهاشم.
ماه، اما نه آن ماهی که در آسمان است؛ ماهی که بر زمین راه میرود. آرام به سوی خیمهی حسین رفت.
هر « آب» گفتنشان، تیری میشد و مینشست جایی میان دل و استخوان. دل عباس، دریایی شده بود از موج اشک، امّا لبهایش خشکتر از دشت نینوا.
چشمانش در چشمان برادر افتاد. هیچ نگفتند. نیازی به کلمه نبود. دلها با هم حرف میزدند. حسین نگاه کرد... و عباس فهمید،همه چیز را فهمید. دست بر علم کشید. سالها بود که انتظار چنین دستی را میکشید.
اسب، بیقرار بود. نه از ترس میدان، از شوقِ همراهی با صاحبش. عباس نزدیک شد. قامتش آنقدر بلند بود که گویی بخشی از آسمان از میان مردم عبور میکند. زره بر شانههایش نشسته بود و آفتاب، بر بازوانش میدرخشید. لحظهای دست بر یال اسب کشید. اسب سر خم کرد؛ انگار خود نیز عظمت این مرد را میشناخت. رکاب را گرفت.
و آنگاه که بر زین نشست، منظرهای پدید آمد که چشمها را میخکوب کرد! قامتش چنان بلند بود که گویی اسب برای او کوچک آفریده شده است. پاهایش تا نزدیکی خاک میرسید. هر کس از دور میدید، گمان میکرد اگر اراده کند، بیآنکه از اسب فرود آید، میتواند دست بر شانهی زمین بگذارد. عباس بر زین ننشسته بود...
انگار کوهی بر فراز تپهای ایستاده باشد. اسب زیر هیبتش آرام گرفته بود؛ نه از سنگینی جسم، که از شکوه روحی که بر پشتش قرار داشت.
باد از کنار او عبور میکرد و پرچم بر فرازش میرقصید. در آن لحظه، نگاه کودکان خیمه به او افتاد. و دلهای کوچکشان آرام گرفت. گویی تا عباس بر اسب نشسته بود، هیچ تشنگیای توان پیروز شدن نداشت.
لشکر دشمن از دور نگاه میکرد.
برخی بیاختیار از جا برخاستند.
برخی دست بر چشم گذاشتند.
و برخی زیر لب زمزمه کردند:
«این.. این قمر بنیهاشم است؟ الحق که قمر است»