مدتهاست که در میانهی این بیابانِ بیپایانِ هستی، قدم میزنم؛ جایی که هر گام، فرسایشِ روح است و هر نفس، باری سنگین بر شانههای خسته. این خستگی، تنها ناشی از گذر ایام نیست؛ نوعی کهنگیِ بنیادین است که تا عمقِ جان ریشه دوانده. گاهی به این میاندیشم که آیا این «بودن»، تنها تماشایِ غروبِ بیپایانِ خود ِمن است؟ این اندوه، نه یک هیجانِ گذرا، که گویی سایهایست که با من زاده شده و اکنون در نیمهراهِ عمر، سایهاش تمامِ روشناییِ زیستن را پوشانده است. در این سکوتِ مرگبار، تنها یک آرزوی گنگ باقی میماند: رهایی از این تداومِ بیهوده، گسستن از این زنجیرِ کلافهکنندهی «شدن»، و پیوستن به آرامشی ابدی که پیش از طلوعِ اولین آگاهی در وجودمان بود. گویی روح، خسته از تکرارِ رنج، تنها مشتاقِ بازگشت به آن سکونِ مطلق و عدمِ پیش از هستی است؛ جایی که دیگر نه دردی هست و نه تلاشی برای تحملِ این وزنِ سنگینِ زندگی.
سالروز مهمان شدنم به این دنیا فرا رسید و اما قلبم همچنان در پادشاهی غم اسیر است، ( امیدوارم سال بعد پایان من رسیده باشد ) تولدم مبارك از تولدم متنفرم شب بخیر 💞
https://t.me/spart_class
رشتهتونو جستجو بزنید توی این چنل تلگرام بعد طبق درس و پایه مد نظرتون میتونید ویدیو آموزشی های هر استاد رو همراه با جزوه ببینید
موفق باشید عزیزای دلم