𓏲 ֪
مگر آدم چقدر وقت دارد
كه بچسبد به دوست داشتنهاى نيمه كاره،
نه جانم
آدمهاى گذرا
فقط مى شوند حالِ خراب
و يك دل سير پشيمانى...
آدم بايد يك جور يكى را بخواهد
كه انگار بدون او
هيچ روزى روزش بخير نشود
و هميشه كنارش باشد...
#امیر_وجود
@salsabil_moon☕️🍂
573.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𓂃 ִֶָ
آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم
آن توبه صدساله به پیمانه شکستیم
از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم
#نظمی_تبریزی
「- سَــلْــسَــبِــیــل 🌕 -」
𓍼֪ ســلام ســلام خــیدمَت شُــما🥰💕 +بیاین یکم از خودم براتون بگم☕️🧁
بِسْمِ رَبِ عَلیْ (علیهالسلام)
سال ۱۳۹۹ حدودا ماه آذر بود که حکم انتصاب پدرم اومد و باید میرفت شهرستان(اردبیل) که پست حساسی و تحویل بگیره🤫
اون زمان ما قم زندگی میکردیم،و من خودم تا این لحظه ۱۵ سال هست که مفتخر هستم در همسایگی بارگاه بیبیجان زندگی میکنم🥹❤️
... پدرم باید خودش و سریع به اونجا میرسوند،با مادرم که به تازگی پدربزرگشو از دست داده راهی شدن🥲
هم برای مراسم عزا، از اون طرف هم مراسم انتصاب پدرم بود.
منم اون وقت ۱۶ سالم بود و خب مدرسه داشتم و نمیتونستم برم!
(کمی قبل کرونا بود)
یه شب دوستم اومد باهاش موندیم که چقدرم خوش گذشت🤪
یه شب دختر همسایه باهام موند و شب دیگه رفتم خونه عموم که اون زمان قم زندگی میکردن و بازم بعد مدتی اومدن قم و اینجا زندگی میکنن☺️
...خلاصه مادرم اومد و پدرم موند شهرستان چون نمیتوست پستش و رها بکنه😔 و مادرمم شاغل بود و فرهنگی
مادرمم نمیتوست به این زودی انتقالی بگیره🥲💔
به مدت ۹ ماه ما و پدرم از هم دور بودیم...
در این مدت بیشتر ما به دیدن پدرم میرفتیم اون وقتا هم کرونا بود و مدرسهها مجازی برای همین راحت میشد چند روزی رفت شهرستان،ولی خب کادر مدرسه که مادرم هم معاون بودن باید توی مدرسه حضور فعال میداشتن!
بالاخره خرداد و شد و مادرم درخواست انتقالی داد و ما مرداد ماه دیگه قطعی مشغول جمع کردن وسایل بودیم و پدرمم اومده بود قم😍
(وای الانم که میخوام تعریف کنم ضربان قلبم میره بالا😂)
من خب نسبت به سنم جثهام هیکلی تر بود و از ۱۲_۱۳ سالگی خواستگار داشتم ولی قسمت نبود و به سر انجام نمیرسید هیچکدوم و بعضی وقتا شده بود که پدرمم دخالت میکردن و جواب رد میدادن،در همون لحظه مطرح شدن مادرم میزدن اینور و اونور و دلیل و بهانه که هنوز وقت ازدواج من نیست... .
یه روز بعدظهر داشتم استراحت میکرد که یک دفعه مامانم و دیدم داره میاد بالا سرم خیلیم خوشحاله و چشاش برق میزنه😂😂
منم گفتم حالا چیز مهمی نیست و سرم و با گوشی گرم کردم، دیدم اومد کنارم نشست و گفت اینو ببین خوشت میاد؟😂
بعد منم نگاه کردم😂 گفتم خوبه بد نیست🤪 مامانمم گفت چقدر بی ذوقی😒
بعد گفت فلانی تو رو معرفی کرده به ایشون😶
حالا تازه فهمیدم مامانم چی میگفت😂
یهبار دیگه گوشی و گرفتم و نگاهش کردم😂 (گفتم نه خوبه خدایی🤦♀😂)
#پارتـــ اول