#پارتـــ پنجم
یه قرار ملاقات دیگه هم گذاشتیم و رفتیم دوباره حرم و شبستان نجمهخاتون...
آقا اومدن و صحبت کردیم
و نسبت به صحبتهای قبلی رضایتمندتر بودن!
خلاصه من که سعی میکردم به چیزی دل نبندم و بسپارم به اهلبیت و هر چه آید خوش آید...
بعد اون جلسه مادرشون تماس گرفتن و گفتن چیکار بکنیم؟
چون ما قم بودیم و داشتیم اسباب کشی میکردیم،خانواده ایشون هم اردبیل بودن!
قرار شد بعد اسباب کشی بیان برای مراسم خواستگاری.
اسباب کشی شد و دوباره تماس گرفتن،مامانم گفت وسایل و بچینیم بیاین برای خواستگاری.
وسایلم چیدیم زنگ زدن سهباره،مامانم گفت بعد محرم صفر بیاید😂
خلاصه دیگه همین عزیزای دلم
ایشون با خانواده ۱۶ مهرماه ۱۴۰۰ اومدن خواستگاری و یه داستان کوچولو هم از خواستگاری اینجا گفتم☺️✨
نشون دستم کردن و پدرشوهرم صیغه محرمیت برای ۲۰ روز برامون خوند تا خرید عقد و آزمایشات قبل ازدواج و انجام بدیم!
عقد هم در ویلا باغِ خانواده همسرم گرفتیم،چون عرض کردم پست حساس پدرم بهمون اجازه نمیداد اونجا بخوایم مراسم بگیریم و خانواده همسرم این پیشنهاد و دادن...
(چون رسم اردبیلیها اینکه جشن عقد و خانواده دختر بگیرن)
عقد سادهای بود،یه عقد محضری کردیم و یه سفره عقد هم آوردیم ویلا باغ و اونجا مراسم گرفتیم و با حضور مهمونها و همین....🥰
ممنون که تا اینجا خوندیش قشنگم🩷