💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱
🌱💚🌱💚🌱💚
💚🌱💚🌱
🌱💚
💚
#𝙿𝙰𝚁𝚃_129
🧡 #رمـٰانعـشقپـٰاڪ🎻
رضایی: نه یعنی آره، ولی...
حرفش رو قطع کردم و گفتم:
_پس خدانگهدار.
خواستم برم که گفت:
-خانم مقدم؟
کلافه نگاهی بهش کردم و گفتم:
_بله؟
سرش رو پایین انداخت و گفت:
-میدونم توی موقعیت خوبی نیستید...
مکثی کرد و ادامه داد:
-ولی میخواستم اگه اجازه بدین، برای خواستگاری با خونواده خدمت برسیم.
با شنیدن جمله اش لحظهای شوکه شدم.
به خودم اومدم و گفتم:
_حالا خوبه میدونین توی موقعیت خوبی نیستم.
به سمت کلاس قدم برداشتم و هر چقدر که صدام زد جوابش رو ندادم.
‹عمادرضایی👇🏻›
ماشین رو روبروی محل کار ریحانه متوقف کردم و گوشیم رو توی دستم گرفتم.
داشتم پیام هارو چک میکردم که ریحانه سوار ماشین شد.
ریحانه: خوب شد امروز مثل روزای قبل منتظرم نذاشتی.
_کارت تموم شد؟
ریحانه سرش رو به نشانه تأیید تکون داد و گفت:
-اون قضیه چی شد؟
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت:
-قضیه دختره دیگه، بهش گفتی؟
نفسم رو فوت کردم و گفتم:
_آره!
ریحانه: خب؟
_ول کرد رفت، اون موقع هم خودمو هم تورو لعنت کردم.
ریحانه: من دیگه چرا؟
_چون تو گفتی همچین کاری کنم.
ریحانه مکثی کرد و گفت:
-من؟ تو اومدی به من گفتی عاشق شدم...
دستم رو بالا پایین کردم و گفتم:
_آرومتر
ریحانه آهسته ادامه داد:
-تو اومدی گفتی من عاشق شدم، منم خواستم به عنوان یه خواهر بهت کمک کنم.
_فعلا که کمکتون همه چیز رو خراب کرد.
ریحانه: چجوری بهش گفتی؟
_بقیه چجوری میگن؟ منم همون طوری!
ریحانه دستش رو روی داشبورد گذاشت و گفت:
-تو بگو چجوری گفتی؟
نفسم رو بیرون دادم و کلافه گفتم:
_گفتم خانم مقدم...
ریحانه حرفم رو قطع کرد و گفت:
-آهان، مشکلت همینجاست، باید به اسم صداش میکردی.
_ریحانه؟ اونجا دانشگاهه ها!
ریحانه: گوش کن، باید میگفتی...
مکثی کرد و گفت:
-اسمش چیه؟
_نمیدونم
ریحانه: یعنی تو اسمشو نمیدونی؟ پس هیچی، قضیه کنسله.
لحظهای مکث کردم و گفتم:
_مائده
ریحانه: خب از اول بگو، باید میگفتی مائده خانم من به شما علاقهمندم، میتونم با خونواده جهت امر خواستگاری خدمتتون برسم؟
جوابی ندادم که ریحانه گفت:
-حالا حرفای منو تکرار کن.
ادامـهدارد . . .
بھقلـم✍🏻"محمدمحمدۍ🧡"
💚
🌱💚
💚🌱💚🌱
🌱💚🌱💚🌱💚
💚🌱💚🌱💚🌱💚🌱
💛
🛵💛
💛🛵💛🛵
🛵💛🛵💛🛵💛
💛🛵💛🛵💛🛵💛
🛵💛🛵💛🛵💛🛵💛
بسـمربّالزهـرا﴿ﷺ﴾
#قسمت_پنجاه_و_یکم
#رمان_تنها_میان_داعش
آمرلی در زبان ترکمن یعنی امیری علی؛ امیر من علی (ع)است!
- -- --- ----‹آغـاز👇🏻›---- --- -- -
. پشت بشکه ها سرم را روی زانو گذاشته، خاطرات حیدر از خیالم رد
میشد و عطش عشقش با اشکم فروکش نمیکرد که هر لحظه تشنهتر
میشدم. شیشه آب و نان خشک در ساکم بود و اینها باید قسمت حیدرم
میشد که در این تنگنای تشنگی و گرسنگی چیزی از گلویم پایین نمی-
رفت و فقط از درد دلتنگی زار میزدم. دیگر گرمای هوا در این دخمه نفسم
را گرفته و وحشت این جسد نجس قاتل جانم شده بود که هیاهویی از
بیرون به گوشم رسید و از ترس تعرض داعشیها دوباره انگشتم سمت
ضامن رفت. در به ضرب باز شد و چند نفر با هم وارد خانه شدند. از شدت
ترس دلم میخواست در زمین فرو روم و هر چه بیشتر در خودم مچاله
میشدم مبادا مرا ببینند و شنیدم میگفتند :»حرومزادهها هر چی زخمی و
کشته داشتن، سر بریدن!« و دیگری هشدار داد :»حواست باشه زیر جنازه
بمبگذاری نشده باشه!« از همین حرف باور کردم رؤیایم تعبیر شده و
نیروهای مردمی سر رسیدهاند که مقاومتم شکست و قامت شکستهترم را
از پشت بشکهها بیرون کشیدم. زخمی به بدنم نبود و دلم به قدری درد
کشیده بود که دیگر توانی به تنم نمانده و در برابر نگاه خیره رزمندگان
فقط خودم را به سمتشان میکشیدم. یکی اسلحه را سمتم گرفت و
دیگری فریاد زد :»تکون نخور!« نارنجکِ در دستم حرفی برای گفتن باقی
نگذاشته بود، شاید میترسیدند داعشی باشم و من نفسی برای دفاع از خود نداشتم که نارنجک را روی زمین رها کردم، دستانم را به نشانه تسلیم باال
بردم و نمیدانستم از کجای قصه باید بگویم که فقط اشک از چشمانم
میچکید. همه اسلحههایشان را به سمتم گرفته و یکی با نگرانی نهیب زد
:»انتحاری نباشه!« زیبایی و آرامش صورتشان به نظرم شبیه عباس و
حیدر آمد که زخم دلم سر باز کرد، خونابه غم از چشمم جاری شد و هق
هق گریه در گلویم شکست. با اسلحهای که به سمتم نشانه رفته بودند،
مات ضجه هایم شده و فهمیدند از این پیکر بیجان کاری برنمیآید که
اشاره کردند از خانه خارج شوم. دیگر قدمهایم را دنبال خودم روی زمین
میکشیدم و میدیدم هنوز از پشت با اسلحه مراقبم هستند که با آخرین
نفسم زمزمه کردم :»من اهل آمرلی هستم.« و هنوز کالمم به آخر نرسیده،
با عصبانیت پرسیدند :»پس اینجا چیکار میکنی؟« قدم از خانه بیرون
گذاشتم و دیدم دشت از ارتش و نیروهای مردمی پُر شده و خودروهای
نظامی به صف ایستاده اند که یکی سرم فریاد زد :»با داعش بودی؟« و
من میدانستم حیدر روزی همرزمشان بوده که به سمتشان چرخیدم و
مظلومانه شهادت دادم :»من زن حیدرم، همونکه داعشیها شهیدش
کردن!« ناباورانه نگاهم میکردند و یکی پرسید :»کدوم حیدر؟ ما خیلی
حیدر داریم!« و دیگری دوباره بازخواستم کرد :»اینجا چی کار میکردی؟«
با کف هر دو دستم اشکم را از صورتم پاک کردم و آتش مصیبت حیدر خاکسترم کرده بود
نویسنده✍🏻 : "فاطمه ولی نژاد💛"
💛
🛵💛
💛🛵💛
🛵💛🛵💛🛵
💛🛵💛🛵💛🛵💛
🛵💛🛵💛🛵💛🛵💛🛵
💛
🛵💛
💛🛵💛🛵
🛵💛🛵💛🛵💛
💛🛵💛🛵💛🛵💛
🛵💛🛵💛🛵💛🛵💛
بسـمربّالزهـرا﴿ﷺ﴾
#قسمت_پنجاه_و_دوم
#رمان_تنها_میان_داعش
آمرلی در زبان ترکمن یعنی امیری علی؛ امیر من علی (ع)است!
- -- --- ----‹آغـاز👇🏻›---- --- -- -
که غریبانه نجوا کردم :»همون که اول اسیر شد و
بعد...« و از یادآوری ناله حیدر و پیکر دست و پا بستهاش نفسم بند آمد،
قامتم از زانو شکست و به خاک افتادم. کف هر دو دستم را روی زمین
گذاشته و با گریه گواهی میدادم در این مدت چه بر سر ما آمده است که
یکی آهسته گفت :»ببرش سمت ماشین.« و شاید فهمیدند منظورم کدام
حیدر است که دیگر با اسلحه تهدیدم نکردند، رزمندهای خم شد و با
مهربانی خواهش کرد :»بلند شو خواهرم!« با اشاره دستش پیکرم را از روی
زمین جمع کردم و دنبالش جنازهام را میکشیدم. چند خودروی تویوتای
سفید کنار هم ایستاده و نمیدانستم برایم چه حکمی کردهاند که درِ
خودروی جلویی را باز کرد تا سوار شوم. در میان اینهمه مرد نظامی که
جمع شده و جشن شکست محاصره آمرلی را هلهله میکردند، از شرم در
خودم فرو رفته و میدیدم همه با تعجب به این زن تنها نگاه میکنند که
حتی جرأت نمیکردم سرم را باال بیاورم. از پشت شیشه ماشین تابش
خورشید آتشم میزد و این جشن آزادی بدون حیدر و عباس و عمو، بیشتر
جگرم را میسوزاند که باران اشکم جاری شد و صدایی در سکوتم نشست
:»نرجس!« سرم به سمت پنجره چرخید و نه فقط زبانم که از حیرت آنچه
میدیدم حتی نفسم بند آمد. آفتاب نگاه عاشقش به چشمانم تابید و هنوز
صورتم از سرمای ترس و غصه میلرزید. یک دستش را لب پنجره ماشین گرفت و دست دیگرش را به سمت صورتم بلند کرد. چانهام را به نرمی باال
آورد و گره گریه را روی تار و پود مژگانم دید که نگران حالم نفسش به
تپش افتاد :»نرجس! تو اینجا چیکار میکنی؟« باورم نمیشد این نگاه
حیدر است که آغوش گرمش را برای گریههایم باز کرده، دوباره لحن
مهربانش را میشنوم و حرارت سرانگشت عاشقش را روی صورتم حس
میکنم. با نگاهم سرتاپای قامت رشیدش را بوسه میزدم تا خیالم راحت
شود که سالم است و او حیران حال خرابم نگاهش از غصه آتش گرفته
بود. چانهام روی دستش میلرزید و میدید از این معجزه جانم به لب رسیده
که با هر دو دستش به صورتم دست کشید و عاشقانه به فدایم رفت :»بمیرم
برات نرجس! چه بالیی سرت اومده؟« و من بیش از هشتاد روز منتظر
همین فرصت بودم که بین دستانش صورتم را رها کردم و نمیخواستم
اینهمه مرد صدایم را بشنوند که در گلویم ضجه میزدم و او زیر لب حضرت
زهرا را صدا میزد. هر کس به کاری مشغول بود و حضور من در این
معرکه طوری حال حیدر را به هم ریخته بود که دیگر موقعیت اطراف از
دستش رفت، در ماشین را باز کرد و بین در مقابل پایم روی زمین نشست.
هر دو دستم را گرفت تا مرا به سمت خودش بچرخاند و میدیدم از غیرت
مصیبتی که سر ناموسش آمده بود، دستان مردانهاش میلرزد. اینهمه
تنهایی و دلتنگی در جام جمالتم جا نمیشد که با اشک چشمانم التماسش می کردم
نویسنده✍🏻 : "فاطمه ولی نژاد💛"
💛
🛵💛
💛🛵💛
🛵💛🛵💛🛵
💛🛵💛🛵💛🛵💛
🛵💛🛵💛🛵💛🛵💛🛵
🇱🇧🇵🇸"کانال کمیل"
:)
میگن تو سیستان و بلوچستان سیل اومده ولی همه حواسا پرت انتخاباته!
نه داداش! بسیجی همیشه پای کاره!
تو بگو مولوی عبدالحمیدتون چیکار کرده برای سیل زده ها؟!😏
"@Sarbazeharamm"
_کَِاَِنَِالَِ ̨ڪــمۭــٻۧــڸ
#علی_کریمی از سیل سیستان و بلوچستان هم دروغ صید کرد!!
🔹در پی وقوع سیلاب هفتهٔ گذشته در سیستان و بلوچستان، نیروهای امدادی چند استان برای کمک به سیلزدگان بسیج شدند.
🔹در این میان برخی چهرهها مثل علی کریمی که در سیاهنمایی و دروغپردازی کارنامهٔ پُرباری دارند، تصویر تلخی را تحت عنوان وضعیت مردم این استان جنوبی کشور بازنشر داد.
🔹این درحالی است که تصویر ادعایی بیش از یک ماه پیش در رسانههای دیگر با عنوان وضعیت کودکان فلسطینی منتشر شده بود.
🔹پیش از این بارها علی کریمی با انتشار تصاویر قدیمی، جعلی و آرشیوی و استفاده از هوش مصنوعی از محرومیتهای مردم افغانستان، پاکستان و... و انتساب آن به ایران مخاطبانش را فریفته بود.
#جنگ_رسانه
🇱🇧🇵🇸"کانال کمیل"
#علی_کریمی از سیل سیستان و بلوچستان هم دروغ صید کرد!! 🔹در پی وقوع سیلاب هفتهٔ گذشته در سیستان و بلو
خلاصه رفقا
هر چی رو دیدید سریع باور نکنید!
اونم توی عصری که ما داریم زندگی میکنیم
که با استفاده از هوش مصنوعی
بدجوری میشه عوام فریبی کرد🚫
قبل از اینکه مسئله ای هر چند کوچیک رو
به ذهن خودتون راه بدید، حتما برید از صداقت و درستی اون مسئله مطمئن بشید‼️
"@Sarbazeharamm"
_کَِاَِنَِالَِ ڪــمۭــٻۧــڸ
#عاشقانه
#طنزجبهه
شهیدیکه
مسئولکمیتهازدواجه💍💕
یادمہ از اولین دوره هاے راهیان نور ڪہ رفتہ بودم ،وقتے وارد هویزه شدیم قشنگے فضاش ما رو گرفت ...😊
ڪسایے ڪہ رفتن هویزه میدونن چے میگم ...
جلوے درش کفشاشو👟 میگیرن و واڪس میزنن ....
از تونل سر بندها ڪہ عبور میڪنے میرسے بہ یہ حیاط ڪہ دو طرفش شهدا دفنن و چند تا درخت🌴 رو مزار بعضے شهدا سایہ انداختہ و دلچسبے فضا رو دو چندان میڪنہ
یادمہ وارد شدیم و راوے روایت گرے میڪرد . یڪے از بچہ ها ڪہ سابقہ دار بود اصرار ڪرد بچہ ها بریم سر قبر 👈شهید علے حاتمے🌷
پرسیدیم چرا بین اینهمہ شهید به اونجا اصرار دارے ...⁉️
گفت بیاین ڪارتون نباشہ 🤔
رفتیم سر مزار شهید و مشغول فاتحہ و صحبت و دیدیم چند تا خواهرا هم پشتمون سرپا وایسادن و منتظرن بیان همونجا و چون ما اونجا بودیم خجالت😓میڪشیدن جلو بیان
برام جاے تعجب بود خوب بقیہ شهیدا اطرافشون خالین برن برا اونا فاتحہ بخونن ...
ڪہ این رفیقمون گفت آخہ این شهید مسئول ڪمیتہ ازدواجہ 💑
هر ڪے با نیت بیاد سر خاڪش سریع ازدواج میڪنہ (پس بگو چرا خواهرا صف وایساده بودن 😂😂😂)
ما هم از قصد هے ڪشش میدادیم و از روے مزار بلند نمیشدیم 😁...
یهو راوے اومد بلند جلومون با صداے بلند و🗣خنده 😄 گفت :آقایون این شهید شوهر میدهها ... زن نمیده به ڪسے
یهو همه اطرافیان و اون خواهراے پشت سرے خندیدند 😂و ما هم آروم آروم تو افق محو شدیم ..🌅
البتہ راوی بہ شوخے میگفت ؛ خیلے بچه ها با نیت اومدند و ازدواج 🎊هم ڪردند .
شهید علی حاتمی!
اگه خوشت اومد یه صلوات بفرست...
#الهمعجللولیڪالفرج
"@Sarbazeharamm"
_کَِاَِنَِالَِ ̨ڪــمۭــٻۧــڸ
خدا دنبالِ بهونهست تا ببخشتت..
این فرصت رو از دست ندیم!
بلند بشیم بریم بگیم ببخش ما رو..
شاید امروز، روز آخری باشه که زنده هستیم..
[ استاد پناهیان ]