ملانصرالدین از محلى رد میشد،
دید که سه نفر به دعوا کردن مشغولند.
پرسید: چه شده؟
گفتند: هفت عدد گردو داریم. میخواهیم
بین هم تقسیم کنیم.
ملا را بین خودشان قاضی کردند.
ملا گفت: خدایی تقسیم کنم یا انسانی؟
گفتند:
خوب معلوم است خدایی تقسیم کن.
ملا به اولی پنج تا گردو داد،
به دومی، دو تا و
یک پس گردنی هم به سومی زد!
گفتند:
این دیگر چه جور تقسیم کردنی بود؟
ملا گفت: اگر به دقت نگاه کنید،
خداوند نعمتهایش را اینگونه بین
بندگانش تقسیم کرده است ...!
عدالت با مساوات یکى نیست.
https://eitaa.com/SatireHall
📚#حکایت_ملانصرالدین
در نزدیکی ده ملانصرالدین مکان مرتفعی بود که شب ها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.
دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.
ملا نصرالدین قبول کرد، شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.
گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ ملا گفت: نه، فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است.
دوستان گفتند: همان آتش تو را گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.
ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند، اما خبری از ناهار نبود.
گفتند: ملا، انگار نهاری در کار نیست.
ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده.
دو سه ساعت دیگر هم گذشت باز ناهار حاضر نبود.
ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببینند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده، چند متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده
گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند!
ملا گفت: چطور شمعی از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟ شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود!
https://eitaa.com/SatireHall
📘#حکایت_بهلول_دانا
به بهلول گفتند: تقوا را چگونه توصیف میکنی؟
گفت: اگر بخواهی بر روی زمینی که پر از خار است راه بروی چگونه قدم برمیداری ؟
پاسخ دادند: با احتیاط قدم بر میداریم.
گفت: در دنیا نیز چنین عمل کنید و از گناهان کوچک و بزرگ پرهیز کنید 🌷
آری گناهان کوچک و بزرگ مانند خارهایی است که در مسیر حرکتمان وجود دارد و باید با احتیاط از کنارشان بگذریم.
#پند_حکایت📚
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
وقتی قراره برات خواستگار بیاد
😄😄😄
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
به گورستان گذر کن تا
چه خوردند و چه پوشیدند و بردند
دو روزی زندگی کردند و آخر
به هر حالی که بودند جان سپردند
طمع بسیار کردند مال دنیا
ز روزی بیشتر هرگز نخوردند
همانانی که بودند نور چشمی
تنش را در لحد محکم فشردند
اگر شاه و گدا، نادار و دارا
اجل آمد نفس بگرفت مُردند
#پند_حکایت📚
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
📔 حکایت
روزی حاکمی به وزیرش گفت:
امروز بگو بهترین قسمت گوسفند را برایم کباب کنند و بیاورند.
وزیر دستور داد خوراک زبان آوردند.
چند روز بعد حاکم به وزیر گفت:
امروز میخواهم بدترین قسمت
گوسفند را برایم بیاوری
و وزیر دستور داد باز هم خوراک زبان آوردند.
حاکم با تعجب گفت:
یک روز از تو بهترین خواستم و یک روز بدترین هر دو روز را زبان برایم آوردی چرا؟؟؟
وزیر گفت:
"قربان بهترین دوست برای انسان زبان اوست و بدترین دشمن نیز باز هم زبان اوست"
#پند_حکایت📚
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall