.
ما ز هر صاحب دلی یک رشته فن آموختیم،
عشق از لیلی و صبر از کوه کن آموختیم
گریه از مرغ سحر ، خودسوزی از پروانهها؛
صد سرا ویرانه شد ، تا ساختن آموختیم ...
.
شاعر میگه : ما از آن پاک دلانیم زِه کَس کینه نداریم یک شهر پر از دشمن یک دوست نداریم
.
میبیند و می فهمد و انگار نه انگار
انگار نه انگار دلی مانده در آوار. .