هدایت شده از باخداباش پادشاهی کن
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨
عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد!
برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند.
هر زمان که پسر زن مسن تماس میگرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب میکرد و مادرشوهر را به اتاق خودش میبرد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ...
یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱
ادامه داستان واقعی
ادامه داستان واقعی ☝️
هدایت شده از مــــود رمـانتــیڪ
⛔️رمان در هوای 🛑
🛑گناه شیرین ⛔️
⛔️رمان سرپرست شارلان 🛑
عزیزای دلم ..
این سه رمان در کانال خصوصی بدون سانسور قرار میگیره ، امشب راس ساعت 12 شبvip به قیمت 100 هزار تومان به فروش میرسد
میتونید عضو چنل vip بشید 🙈
ـ خبری از تبلیغات نیست و همه چیز بی سانسوره..
_ هفته ای 25 الی 35 پارت داریم🌱
- 😌..
6063731156828700
آرزو ....🫀
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید.
@Baran_HQ
⭕️توجه کنید رمان ها در کانال ها اصلی مود رمانتیک و سایه شبی 2پارت قرار میگیره ✅
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_77
نه توهم نبود
انقدری بی جنبه نبودم
جلوی بیمارستان نگه داشت
خشدار گفت
- میتونی پیاده شی
یا بیام؟
سر تکون دادم
صدام از شدت گرفتگی کمی مردونه شده بود
- خودم میتونم پیاده شم
با اعتماد به نفس در ماشینشو باز کردم و اومدم پیاده شم که به شدت سرگیجه گرفتم
سریع برگشتم سر جام
- چیشد؟
به زور لب زدم
- هیچی
چشام سیاهی رفت
خشدار گفت
- بغلت نمیکنم خجالت نکشی
تکیه دادم
به سمت بیمارستان رفتیم که سریع یکی از پرستارا رو با لحن بلندی صدا زد بیاد جلو
نگاهی به صورتم انداخت
- بشین
الان برمیگردم
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز.. 😝⛔️
#پــــارت_78
نگاهم دنبالش رفت
جلوی پذیرش ایستاد و پرستار نمیدونم کجا رفته بود
سینا داشت یه فرم پر میکرد
از پشت خیره شدم به هیکل بلندش
کج خندی زدم
اصلا عذاب وجدان نداشتم که رئیسمو اینجوری دنبال خودم تو دردسر انداخته بودم
به عقب برگشت
دیگه دیر بود نگاهمو بگیرم
نیشخندی زد
سریع لبخند کجمو کمرنگ کردم تا آبروم نرفته
به سمتم اومد
- بریم تو اون اتاق
تا دکتر بیاد
سر تکون دادم که کمکم کرد
بازومو گرفت
از جام بلند شدیم و به سمت اتاق دیگه رفتیم
دکتر اومد داخل
- خب آقا پسر شما که همسرشی ندونستی خانومت به الکل حساسیت شدید داره؟
چشمام گرد شد
با حرف سینا کیش و مات شدم...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۴۷
ترسی که اون لحظه تجربه کرده بودن از مرگ وحشتناک تر و سیاه تر به نظر میرسید،چقدر مهیب بود،چقدر درد داشت.
وقتی نور تیزی چاقو توی چشمم افتاد دلم پیچ خورد و تمام عمر از دست رفته خودم عین فیلم از جلوی چشمام گذشت.
من چند باری میخواستم خودم رو ولی تا به حال مرگ برام تا اون حد بهم نزدیک نبود.
ایزد با خونسردی چاقو رو بالا اورد و گفت:
- تا درس عبرتی بشی برای بقیه
گلوم درد میکرد
از تقلا افتادم،میترسیدم تکون بخورم و گردنم رو ببره.
تیزی چاقو پوست نازک گردنم رو که خراش داد
اشک از گوشه های چشمم فرار کرد.
دیگه تقلا نمیکردم،وقتش بود که به آرامش برسم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای توو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۴۸
آرامش شاید برای یه زن معمولی
یه خواب راحت توی بغ..ل شوهرش بود.
یا خوردن یه بستنی فالوده ترک موتورش.
اما برای هوران مرگ فقط آرامش داشت.
چشمام رو بستم و دیگه تقلا نکردم.
شبیه کسی که انگار برای خودش حرف میزنه گفتم:
-الناز به همه گفت مواد فروش بودم...
نفسش که با صدا از گلو خارج شد ادامه دادم:
-به همه گفت کمپ خوابیدم...
گفت که بابام و هادی...
بغضم شبیه یه ظرف چینی قدیمی و کهنه افتاد
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏