eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
728 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴عروس جوانی مادرشوهرش را کنار سگ می بست و غذای سگ به او می داد😱 ولی اتفاقی افتاد که همه را شوکه کرد😨 عروس جوانی در غیاب شوهرش ، مادر شوهر پیرش را داخل لانه سگ انداخت و به او غذای سگ میداد! برای اینکه در نبود همسر، بدون هیچ مزاحمتی مردان غریبه را به خانه بیاورد و روابط پنهانی خود را دنبال کند. هر زمان که پسر زن مسن تماس می‌گرفت عروس برای لحظاتی ظاهر اوضاع را مرتب می‌کرد و مادرشوهر را به اتاق خودش می‌برد تا وانمود کند همه چیز عادی است. اما به محض پایان تماس، دوباره او را به لانه سگ بر میگرداند ... یک شب در لانه سگ باز شد و کسی وارد شده که ....😳😱 ادامه داستان واقعی ادامه داستان واقعی ☝️
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- شایان‌ یو +ویناک+حسین و حسام تی ام +بیگ شگی 🖤✌️🏽‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
- 📖 ۳۶۵ روز، بدون تو | روز سیزدهم و چهاردهم🖤 ‌‌
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
همراهان عزیز رمان های دیگمون بازدید کنید بزنید رو لینک هر کدوم لینکش جدا زده شده خیلی رمان های جذاب قشنگن لطفا حمایت کنید ..... رمان در هوای تو https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894 رمان بیا با هم یکی بشیم https://eitaa.com/Dochar_To رمان گناه شیرین https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd رمان خط قرمز https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894 رمان شریک پنهانی https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c رمان اس ام اس سیاه https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
قرمز... 😝⛔️ سرمو کمی به سمتش کج کردم ناخوادگاه پرسیدم: - خودتونم میایید؟ اخمی کرد - خودمون؟ من و کی؟! چشمامو تو حدقه چرخوندم نمی‌دید حالم بده که داشت دستم می‌نداخت؟ نچی کردم - خو..خودت دیگه تک خندی زد - آهاا حالا شد آره با شک گفتم - ولی رئیس من ممکنه نتونم بیام چطور به خانوادم می‌گفتم بخاطر یه کاری که چند روزه واردش شدم قراره برم ترکیه؟ ادامه دادم - یه جایگز... بین حرفم پرید با اخم گفت - جایگزیتی برات نیست قلبم تند میزد، یعنی واقعا مجبور بودم باهاشون برم ترکیه؟ ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز... 😝⛔️ سرمم تموم شد دو سه ساعتی داخل بیمارستان بودیم وقتی مرخص شدم گفت - می‌رسونمت لب گزیدم - نه من خودم اسنپ می... جوری اخم کرد که حساب کارم دستم اومد. گوشیم زنگ خورد هنوز داخل بیمارستان بودیم جواب دادم - بله مامان؟ همون موقع یکیو پیج کردن به اورژانس مامان وحشت زده گفت - صدای چی بود بیمارستانی؟! نچی کردم - نگران نباش مامان چیزی نشده دارم میام خونه صداش جوری بود حس می‌کردم من مردم و بهش خبر دادن - چیو نگران نباشم دختره خیره سر الان کجایی وای قلبم چشمامو تو حدقه چرخوندم - ده دقیقه دیگه جلوی در خونه ام باشه؟ ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ قفل زبونم بعد از ۵ سال باز شده بود. گلوم از حرفای نگفته باد کرده و میسوخت . اینبار شکسته و درمونده از به یاد آوردن اون خاطرات آروم تر شروع کردم به حرف زدن: من...ایزد...من دیدم تون... میفهمی؟ میفهمی چی دیدم؟ میدونی چه حسی داشتم؟ داشتم میمردم ...انگار رو قلبم اسید ریخته بودن... اخ قلبم میسوخت...اخ میسوخت...الو گرفته بودم -بسه...!!! ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ -درسته دوستم نداشتی ولی میدونستی من تو اون خراب شده ام... میتونستی مراعات کنی تا من بدبخت هر شب هر شب صدا تون و نشنوم انگشتم رو روی لبم کشیدم و گفتم: -اما لال شدم...یجور وانمود کردم ندیدم،نشنیدم،نفهمیدم...!! ولی تو همینکه دیدی با یه مرد حرف میزنم میخواستی سرم و ببری...!! چرا؟... چون مردی؟ چون غیرت داری؟ مگه من سیب زمینی پشندی بودم؟ احساس نداشتم؟ غرور و شخصیت نداشتم؟ -گفتم بسه...خفه شو -نه دیگه ...امشب لال نمیشم بسه هر چی خوردم و دم نزدم... ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏