#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_81
سرمو کمی به سمتش کج کردم
ناخوادگاه پرسیدم:
- خودتونم میایید؟
اخمی کرد
- خودمون؟ من و کی؟!
چشمامو تو حدقه چرخوندم
نمیدید حالم بده که داشت دستم مینداخت؟
نچی کردم
- خو..خودت دیگه
تک خندی زد
- آهاا حالا شد
آره
با شک گفتم
- ولی رئیس من ممکنه نتونم بیام
چطور به خانوادم میگفتم بخاطر یه کاری که چند روزه واردش شدم قراره برم ترکیه؟
ادامه دادم
- یه جایگز...
بین حرفم پرید
با اخم گفت
- جایگزیتی برات نیست
قلبم تند میزد، یعنی واقعا مجبور بودم باهاشون برم ترکیه؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_82
سرمم تموم شد
دو سه ساعتی داخل بیمارستان بودیم
وقتی مرخص شدم
گفت
- میرسونمت
لب گزیدم
- نه من خودم اسنپ می...
جوری اخم کرد که حساب کارم دستم اومد.
گوشیم زنگ خورد
هنوز داخل بیمارستان بودیم
جواب دادم
- بله مامان؟
همون موقع یکیو پیج کردن به اورژانس
مامان وحشت زده گفت
- صدای چی بود
بیمارستانی؟!
نچی کردم
- نگران نباش مامان چیزی نشده دارم میام خونه
صداش جوری بود
حس میکردم من مردم و بهش خبر دادن
- چیو نگران نباشم
دختره خیره سر الان کجایی
وای قلبم
چشمامو تو حدقه چرخوندم
- ده دقیقه دیگه جلوی در خونه ام باشه؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۲
قفل زبونم بعد از ۵ سال باز شده بود.
گلوم از حرفای نگفته باد کرده و میسوخت .
اینبار شکسته و درمونده
از به یاد آوردن اون خاطرات آروم تر شروع کردم به حرف زدن:
من...ایزد...من دیدم تون...
میفهمی؟ میفهمی چی دیدم؟
میدونی چه حسی داشتم؟
داشتم میمردم ...انگار رو قلبم اسید ریخته بودن...
اخ قلبم میسوخت...اخ میسوخت...الو گرفته بودم
-بسه...!!!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۳
-درسته دوستم نداشتی ولی میدونستی من تو اون خراب شده ام...
میتونستی مراعات کنی
تا من بدبخت هر شب هر شب صدا تون و نشنوم
انگشتم رو روی لبم کشیدم و گفتم:
-اما لال شدم...یجور وانمود کردم
ندیدم،نشنیدم،نفهمیدم...!!
ولی تو همینکه دیدی با یه مرد حرف میزنم
میخواستی سرم و ببری...!!
چرا؟...
چون مردی؟ چون غیرت داری؟
مگه من سیب زمینی پشندی بودم؟
احساس نداشتم؟
غرور و شخصیت نداشتم؟
-گفتم بسه...خفه شو
-نه دیگه ...امشب لال نمیشم
بسه هر چی خوردم و دم نزدم...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
⭕️سنگسار شدن یک زن توسط شوهرش
ساعت 7:30
دیروز تو تهران میخواستن حکم رو اجرا کنن، خیلی وحشتناک بود!
زن رو گذاشته بودن تو چاله و تا سینه زیر خاک بود
به شوهرش التماس میکرد که ببخشتش، اما مرد دستش را پر از سنگ کرده بود و منتظر دستور قاضی بود و با تمام انزجار نگاهش میکرد و میگفت که باید قصاص بشه
زن التماسش میکرد، اما مرد فقط دنبال قصاص بود و فریاد میزد و به زن لگد میزد... کاملا دچار جنون شده بود و میگفت مگه من چیکارت کرده بودم و خودش رو میزد.
خیلی دردناک بود... ترس در چشمان زن موج میزد و با صدای بلند داد میزد که منو ببخش، بخاطر دختر کوچیکمون منو ببخش، قول میدم که جبران میکنم...
عده ای داد میزدن ببخشش و عده ای دیگر میگفتن بکشش!
شوهر رو به قاضی کرد و گفت حکم رو اجرا کن، قاضی به زن گفت که وصیتی نداری؟
زن گفت فقط به من اجازه بدید یک بار دیگه بچه ی خودم را شیر بدم...
بچه ی ۲۰ ماهه را براش آوردن و زن را از خاک بیرون کشیدن تا به بچه شیر بدهد.
اما در عین ناباوری ....👇👇🔞❌
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
چه صبری داری خدا😭👆#واقعی 😔
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شمارهای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞
«کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱
فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...»
👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید:
🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده )
https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db