Saye_orginal4_5906596590629429123.mp3
زمان:
حجم:
16.9M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
همراهان عزیز رمان های دیگمون بازدید کنید
بزنید رو لینک هر کدوم لینکش جدا زده شده
خیلی رمان های جذاب قشنگن لطفا حمایت کنید .....
رمان در هوای تو
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان بیا با هم یکی بشیم
https://eitaa.com/Dochar_To
رمان گناه شیرین
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
رمان خط قرمز
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان شریک پنهانی
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
رمان اس ام اس سیاه
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_81
سرمو کمی به سمتش کج کردم
ناخوادگاه پرسیدم:
- خودتونم میایید؟
اخمی کرد
- خودمون؟ من و کی؟!
چشمامو تو حدقه چرخوندم
نمیدید حالم بده که داشت دستم مینداخت؟
نچی کردم
- خو..خودت دیگه
تک خندی زد
- آهاا حالا شد
آره
با شک گفتم
- ولی رئیس من ممکنه نتونم بیام
چطور به خانوادم میگفتم بخاطر یه کاری که چند روزه واردش شدم قراره برم ترکیه؟
ادامه دادم
- یه جایگز...
بین حرفم پرید
با اخم گفت
- جایگزیتی برات نیست
قلبم تند میزد، یعنی واقعا مجبور بودم باهاشون برم ترکیه؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_82
سرمم تموم شد
دو سه ساعتی داخل بیمارستان بودیم
وقتی مرخص شدم
گفت
- میرسونمت
لب گزیدم
- نه من خودم اسنپ می...
جوری اخم کرد که حساب کارم دستم اومد.
گوشیم زنگ خورد
هنوز داخل بیمارستان بودیم
جواب دادم
- بله مامان؟
همون موقع یکیو پیج کردن به اورژانس
مامان وحشت زده گفت
- صدای چی بود
بیمارستانی؟!
نچی کردم
- نگران نباش مامان چیزی نشده دارم میام خونه
صداش جوری بود
حس میکردم من مردم و بهش خبر دادن
- چیو نگران نباشم
دختره خیره سر الان کجایی
وای قلبم
چشمامو تو حدقه چرخوندم
- ده دقیقه دیگه جلوی در خونه ام باشه؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۲
قفل زبونم بعد از ۵ سال باز شده بود.
گلوم از حرفای نگفته باد کرده و میسوخت .
اینبار شکسته و درمونده
از به یاد آوردن اون خاطرات آروم تر شروع کردم به حرف زدن:
من...ایزد...من دیدم تون...
میفهمی؟ میفهمی چی دیدم؟
میدونی چه حسی داشتم؟
داشتم میمردم ...انگار رو قلبم اسید ریخته بودن...
اخ قلبم میسوخت...اخ میسوخت...الو گرفته بودم
-بسه...!!!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۳
-درسته دوستم نداشتی ولی میدونستی من تو اون خراب شده ام...
میتونستی مراعات کنی
تا من بدبخت هر شب هر شب صدا تون و نشنوم
انگشتم رو روی لبم کشیدم و گفتم:
-اما لال شدم...یجور وانمود کردم
ندیدم،نشنیدم،نفهمیدم...!!
ولی تو همینکه دیدی با یه مرد حرف میزنم
میخواستی سرم و ببری...!!
چرا؟...
چون مردی؟ چون غیرت داری؟
مگه من سیب زمینی پشندی بودم؟
احساس نداشتم؟
غرور و شخصیت نداشتم؟
-گفتم بسه...خفه شو
-نه دیگه ...امشب لال نمیشم
بسه هر چی خوردم و دم نزدم...
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
⭕️سنگسار شدن یک زن توسط شوهرش
ساعت 7:30
دیروز تو تهران میخواستن حکم رو اجرا کنن، خیلی وحشتناک بود!
زن رو گذاشته بودن تو چاله و تا سینه زیر خاک بود
به شوهرش التماس میکرد که ببخشتش، اما مرد دستش را پر از سنگ کرده بود و منتظر دستور قاضی بود و با تمام انزجار نگاهش میکرد و میگفت که باید قصاص بشه
زن التماسش میکرد، اما مرد فقط دنبال قصاص بود و فریاد میزد و به زن لگد میزد... کاملا دچار جنون شده بود و میگفت مگه من چیکارت کرده بودم و خودش رو میزد.
خیلی دردناک بود... ترس در چشمان زن موج میزد و با صدای بلند داد میزد که منو ببخش، بخاطر دختر کوچیکمون منو ببخش، قول میدم که جبران میکنم...
عده ای داد میزدن ببخشش و عده ای دیگر میگفتن بکشش!
شوهر رو به قاضی کرد و گفت حکم رو اجرا کن، قاضی به زن گفت که وصیتی نداری؟
زن گفت فقط به من اجازه بدید یک بار دیگه بچه ی خودم را شیر بدم...
بچه ی ۲۰ ماهه را براش آوردن و زن را از خاک بیرون کشیدن تا به بچه شیر بدهد.
اما در عین ناباوری ....👇👇🔞❌
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
چه صبری داری خدا😭👆#واقعی 😔
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شمارهای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞
«کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱
فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...»
👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید:
🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده )
https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db