هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
⭕️سنگسار شدن یک زن توسط شوهرش
ساعت 7:30
دیروز تو تهران میخواستن حکم رو اجرا کنن، خیلی وحشتناک بود!
زن رو گذاشته بودن تو چاله و تا سینه زیر خاک بود
به شوهرش التماس میکرد که ببخشتش، اما مرد دستش را پر از سنگ کرده بود و منتظر دستور قاضی بود و با تمام انزجار نگاهش میکرد و میگفت که باید قصاص بشه
زن التماسش میکرد، اما مرد فقط دنبال قصاص بود و فریاد میزد و به زن لگد میزد... کاملا دچار جنون شده بود و میگفت مگه من چیکارت کرده بودم و خودش رو میزد.
خیلی دردناک بود... ترس در چشمان زن موج میزد و با صدای بلند داد میزد که منو ببخش، بخاطر دختر کوچیکمون منو ببخش، قول میدم که جبران میکنم...
عده ای داد میزدن ببخشش و عده ای دیگر میگفتن بکشش!
شوهر رو به قاضی کرد و گفت حکم رو اجرا کن، قاضی به زن گفت که وصیتی نداری؟
زن گفت فقط به من اجازه بدید یک بار دیگه بچه ی خودم را شیر بدم...
بچه ی ۲۰ ماهه را براش آوردن و زن را از خاک بیرون کشیدن تا به بچه شیر بدهد.
اما در عین ناباوری ....👇👇🔞❌
https://eitaa.com/joinchat/3195536000C69665d756b
چه صبری داری خدا😭👆#واقعی 😔
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شمارهای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞
«کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱
فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...»
👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید:
🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده )
https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_83
نگاهی به سرعت ماشین انداختم
شبیه لاکپشت بود
این مدلی حتی تا یک ساعت دیگه ام به خونه ما نمیرسیدیم
متعجب گفتم
- چرا انقدر آروم میری؟
ابرویی بالا انداخت
خونسرد گفت
- سرعت بالا خطرناکه
چشمام گرد تر از این نمیشد
اگه سرعت بالاشو تو این چندبار ندیده بودم حرفشو باور میکردم
ولی حالا؟
فکر نکنم این دلیلش باشه
غر زدم
- مامانم منتظره
- دخترشو سالم اما دیر برسونم دستش مطمئنم بیشتر خوشحال میشه تا اینکه ناقص ولی زودتر
چشمامو تو حدقه چرخوندم
کمم نمیاورد
نیم ساعت بعد جلوی خونمون زد رو ترمز
در و باز نکرده
مامان به سمت ماشین اومد.
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_84
مامان به سمت ماشین اومد
درو باز کرد
با دیدن من چشماش تا انتها گرد شد
- یا قران
شیلاا
از ماشین پیاده شدم
دستشو فشردم
قبل اینکه من حرف بزنم سینا نمیدونم کی با تیزی پیاده شده بود و ماشین و دور زند کنارمون وایساد
جواب داد
- چیزی نیست مادر جان
مامان صاف شد
به سمت سینا چرخید
قبل اینکه مامان حرفی بزنه سینا پیش دستی کرد
لبخند با شخصیتی زد
- سینا هستم
رئیس شرکتی که شیلا جان داخلش کار میکنه
شیلا جان؟
خب مرد مؤمن مامان که عقدمونم الان میبنده اون جانت چی بود
من از کی جان تو شدم؟
لبخند هول زده زدم
- من حالم خوب نیست نمیتونم بیشتر رو پا به ایستم...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
هدایت شده از باران | عاشقانه و تپش 💓
922.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
مهم نیست من تورو پیدا کردم یا تو منو!
مهم نیست اول تو پیام میدی یا من!
مهم نیست کجا باشیوکجا باشم!
مهم اینه هر جا باشیوباشم،
بیشتر از همه'دوستتدارم'
و تو قشنگترین چیزی هستی
که تو قلبم برای همیشه نگه میدارم.
شبت بخیر قلبم🫀
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_TAPESH | 💓 باران تپش
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۵۴
انگار یکی با مشت روی قلبم میکوبید،باید حرف میزدم تا آروم بگیرم:
-تا تونستی اذیتم کردی
من کسی و نداشتم...کسی مراقبم نبود
من بدبخت نه میتونستم به خانواده ام پناه ببرم
نه شوهرم هوام و دشت
تمام تلاشمو کردم که دوستم داشته باشی
اما غلط اضافه بود
دوست داشتن که زورکی نمیشه
فقط از این ناراحتم که اونقدری که روت حساب باز کرده بودم نبودی
ایزد فقط توی سکوت گوش میکرد
خیره بود بهم و چیزی نمیگفت همینم باعث میشد شجاع تر شم:
-ایزد خان زنی که کتک میخوره
دیگه توی قلبش عشق و محبتی نمیمونه
شاید با کتک زدن قدرت تو نشون دادی
و حرفت و بهم تحمیل کردی اما چیزای مهم تری رو از دست دادی
مثلا جات و تو قلب من
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏