درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۹۴
برام مهم نبود کجا میریم و چکار میکنیم فقط میخواستم بخوابم.
چشمام که روی هم میافتاد ایزد یه چیزی میگفت و بیدارم میکرد:
-نخواب الان میرسیم
کلبه نزدیکه
-خوابمه...یکم فقط
-تا حالا به این فکر کردی که چشم گفتن تو رو نمیکشه؟
با حرفی که زد چشمام رو باز کردم و به نیم رخ گرفته اش نگاه کردم.
توی سکوت ماشین رو دور زد و چند لحظه بعد جلوی یه کلبه چوبی که معلوم بود زیاد ازش استفاده نمیشه نگه داشت:
-بمون داخل و چک کنم
وقتی پیاده شد رعد و برق با صدای بلند آسمون رو روشن کرد و ایزد رو دیدم که داخل کلبه رفت.
توی دردسر بدی افتاده بودیم.
چشمام کم کم داشت بسته میشد که در سمت من باز شد و بدون یه کلمه حرف دست انداخت زیر پاهام و تنم رو توی بغ.لش کشید:
-خودم...میتونم
-اگه کتک نمیخوای فقط یه امشب و زبون به دهن بگیر و نرو رو نِروم هوران
از فردا که سر پا شدی دوباره شروع کن
چشمام رو روی هم گذاشتم و توی بغلش فرو رفتم و اجازه دادم بهم کمک کنه.
بارون شل.اقی توی صورتم کوبیده میشد و ایزد روی زمین گلی جلو رفت و وارد کلبه شدیم.
من رو روی تخت چوبی خوابوند و گفت:
-اینجا از ماشین بهتره...
بمون تا بخاری و روشن کنم بعد بیام ل..باس..اتو در بیارم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_495
فقط در جواب سرم رو تکون دادم و فرو رفتم زیر کاپشن.
ولی داشت خوابم میبرد.
احساس میکردم خواب مثل یه چاه عمیق داره من رو به طرف خودش میکشه.
هنوز بین خواب و بیداری دست و پا میزدم که صدای در کلبه رو شنیدم.
یه چیزی کنارم روی زمین گذاشت و در حالیکه دوباره دور میشد ازم پرسید:
-امروز چند شنبه ست؟
به نظرم سوالش توی اون اوضاع خیلی مسخره بود.
توی ذهنم دنبال روزای هفته میگشتم که دوباره گفت:
-من دوشنبه چک دارم
اگه پرش نکنم میفتم زندان
لای پلک هام رو باز کردم و بی حال لب زدم:
-جمعه ست...
مگه حساب...جناب توتونچیم...خالی میشه؟
چند لحظه بعد صدای سوختن چوب که بلند شد نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-یه نفر خرج گذاشته رو دستم
ماشینم و زده داغون کرده
-نترس...یروزی...بهت برمیگردونم
ایزد چوب های خیس رو توی بخاری هیزمی کوچیک میذاشت و خیلی زود چوب ها شروع کردن به سوختن و در بخاری رو بست:
-خدا کنه آتیش بگیرن
چوبا خیلی خیسن
-ضبط و الناز...زیاد کرد...
صدام اونقدر ضعیف بود که به گوش خودمم نمیرسید.
میخواستم حرف بزنم،میخواستم بگم اصلا تقصیر من نبود اما خواب امون نمیداد.
چشمام رو بستم و باز داشت خوابم میبرد که حضورش رو کنارم حس کردم:
-پاشو لباساتو در بیارم
-نمیخواد...خوابم...
-نباید بخوابی...پاشو ببینم
بخاری هم روشن کردم الان گرمت میشه
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
#خط قرمز..😝⛔️
#پــــارت_125
تــ...ـنم جمع شد
خانوم کوچولو و زهرمار؛ من کجام کوچولو بود؟
چشماش کوره
باید بره چشم پزشکی
لب زدم
- به من چه
دیگه کنار منم نشین
هومی کشید
ون جلوی یه رستوران نگه داشت.
همه پیاده شدیم و رفتیم داخل و رو صندلیا نشستیم
صندلی کنارم
به عقب کشیده شد
سرمو چرخوندم با دیدن دوباره سینا
دندون رو هم ساییدم
- بازم جا نبود؟
تخس سر تکون داد
- دقیقا
عصبی خندیدم
- پس من میرم یه جای دیگه میشینم
قبل اینکه بلند شم
از زیر میز
جوری که بقیه نبینن سریع دستمو گرفت
خشدار پچ زد
- بشین سر جات
الان بقیه فکر میکنن یه چیزی این وسطه داریم پچ پچ میکنیم، میخوای چه فکری کنن؟
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_126
من غلط میکنم بخوام یه فکری بکنن
همینم مونده
آخه سینا؟
من دو روز کنارش باشم روز سوم سکته میکنم میمیرم
والا..
دستمو کشیدم
- ولم کن
چشماشو ریز کرد
- کجاتو؟
حرصی گفتم
- مچ پامو
کجارو گرفتی؟ همونجارو
با تأسف نگام کرد
بره برای عمش تاسف بخوره به من چه؟
غذاهارو آوردن
با دیدن غذای دریایی
اخمی کردم
از غذای دریای که میگو و ماهی هم باشه متنفر بودم چه برسه به صدف و خرچنگ...
صورتم جمع شد
جلوی خودمو گرفتم بالا نیارم
صندلیو عقب کشیدم
تند گفتم
- من بیرونم
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو🥂♥️ ᥫ
#پارت_۴۹۶
نمیخواستم همکاری کنم،چون فقط میخواستم بخوابم و دیگه بلند نشم.
اما ایزد همچنان خشن و زورگو بود.
بزور تنم رو بلند کرد و روی تخت که نشستم کاپشن رو از روی تنم برداشت .
حس میکردم داره الکی باهام حرف میزنه که بیدار بمونم:
-۹۰۰ میلیون چند تا صفر داره
یه وقت اشتباهی واریز نزنم
دستش به طرف پیراهنم رفت و دامنم رو بالا کشید، صدام از خماری خواب و سرمای تنم کش میاومد:
-۶ تا...
-۶تا صفر؟ خوبه حساب کتابم و بسپارم به تو...
سر هفته نشده ورشکسته ام!
چشمام روی هم افتادن و سرم که کج شد پیراهن رو به سختی از تنم در آورد اما با حرفش چشمام رو باز کردم و به صورت جدیش خیره شدم:
میدونستم داره الکی حرف میزنه تا خوابم نبره ولی حرف زدن در مورد ست لباس زیر مورد علاقه اش عجیب بود.
نگاهم روی صورتش چرخید، موهای خیسش ریخته بود توی پیشونیش و صورتش رو خشن تر نشون میداد.
دستاش که پشت کمرم رفت بین بازوهاش
-بدجور هوس قرمه سبزی کردم
رفتیم خونه واسم درست کن
ابرویی بالا انداختم و بین خواب و بیداری گفتم:
-بده...الناز جون...واست بپزه
هوران میخواد بره...
-کجا به سلامتی؟
-برگشتیم ازت...طلاق میگیرم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
🥂♥️ ᥫ
#پارت_497
ایزد نیشخند ترسناکی زد و موهام رو توی مشتش گرفت.
حتی براش مهم نبود حالم خرابه.
ریشه موهام به خاطر خیس بودن سوزش وحشتناکی داشت اما هوشیارم کرده بود.
سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم غرید:
-چون مریضی زبونت و از حلقت نمیکشم بیرون
ولی سعی کن دیگه تکرارش نکنی چون دفعه بعد قول نمیدم با دلت راه بیام
نگاه غیظ الودش به طرف صورتم کشیده شد،
حس میکردم میخواد چیزی بگه اما بی خیال شد و بعد از ول کردن موهام یکی از لباس های توی ساک رو که یه تیشرت و شلوارک مردونه بود رو بیرون کشید و تنم کرد.
تیشرت و شلوارک هاوایی به درد سرمایی که داشت جونم رو میگرفت نمیخورد.
اونقدر نازک بود که گرمم نمیکرد اما از لباسای خودم بهتر بود.
تیشرت و شلوار رو که تنم کرد گفت:
-دیگه هیچی تو ساک نیست فقط همینه
بخاری هم داره میسوزه
تنم یهو لرز بدی کرد و در حالیکه دستام رو دور بدنم پیچیده بودم گفتم:
-س...سردمه...اخ...
روی تخت دراز کشیدم و مثل یه نوزاد توی خودم جمع شدم.سرما داشت استخوونام رو میترکوند.
ایزد نچ کلافه ای گفت و پتوی کهنه و قدیمی رو روی تنم کشید.
ولی جوری بدنم یخ زده بود که گرمای پتو رو حس نمیکردم و بدجوری میلرزیدم.
وقتی از کنارم بلند شد و لباس هاش رو در آورد دیدمش که با لباسای من کنار بخاری پهن کرد تا خشک بشه و دوباره به طرفم اومد.
کنار تخت زانو زد و گفت:
-یکم بیا جلوتر میخوام ک..نارت دراز بکشم
بغ..لت میکنم که گرم شی
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرسیدند درمیان شلوغی چگونه او را یافتی؟
گفت: کدام شلوغی؟ من غیر از او کسی را نمیبینم.
✨