eitaa logo
𝙎𝘼𝙔𝙀
10.2هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
757 ویدیو
1 فایل
"𝙎𝘼𝙔𝙀". مثل سایہ ڪنارتم🫴🏻 ‌ . 𐚁̸˖ ֢♥️ادمین 🫵🏻♥️ @Baran_HQ ֢
مشاهده در ایتا
دانلود
قرمز..😝⛔️ تــ...ـنم جمع شد خانوم کوچولو و زهرمار؛ من کجام کوچولو بود؟ چشماش کوره باید بره چشم پزشکی لب زدم - به من چه دیگه کنار منم نشین هومی کشید ون جلوی یه رستوران نگه داشت. همه پیاده شدیم و رفتیم داخل و رو صندلیا نشستیم صندلی کنارم به عقب کشیده شد سرمو چرخوندم با دیدن دوباره سینا دندون رو هم ساییدم - بازم جا نبود؟ تخس سر تکون داد - دقیقا عصبی خندیدم - پس من میرم یه جای دیگه میشینم قبل اینکه بلند شم از زیر میز جوری که بقیه نبینن سریع دستمو گرفت خشدار پچ زد - بشین سر جات الان بقیه فکر میکنن یه چیزی این وسطه داریم پچ پچ میکنیم، میخوای چه فکری کنن؟ ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز...😝⛔️ من غلط میکنم بخوام یه فکری بکنن همینم مونده آخه سینا؟ من دو روز کنارش باشم روز سوم سکته میکنم میمیرم والا.. دستمو کشیدم - ولم کن چشماشو ریز کرد - کجاتو؟ حرصی گفتم - مچ پامو کجارو گرفتی؟ همونجارو با تأسف نگام کرد بره برای عمش تاسف بخوره به من چه؟ غذاهارو آوردن با دیدن غذای دریایی اخمی کردم از غذای دریای که میگو و ماهی هم باشه متنفر بودم چه برسه به صدف و خرچنگ... صورتم جمع شد جلوی خودمو گرفتم بالا نیارم صندلیو عقب کشیدم تند گفتم - من بیرونم ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو🥂♥️ ᥫ نمیخواستم همکاری کنم،چون فقط میخواستم بخوابم و دیگه بلند نشم. اما ایزد همچنان خشن و زورگو بود. بزور تنم رو بلند کرد و روی تخت که نشستم کاپشن رو از روی تنم برداشت . حس میکردم داره الکی باهام حرف میزنه که بیدار بمونم: -۹۰۰ میلیون چند تا صفر داره یه وقت اشتباهی واریز نزنم دستش به طرف پیراهنم رفت و دامنم رو بالا کشید، صدام از خماری خواب و سرمای تنم کش می‌اومد: -۶ تا... -۶تا صفر؟ خوبه حساب کتابم و بسپارم به تو... سر هفته نشده ورشکسته ام! چشمام روی هم افتادن و سرم که کج شد پیراهن رو به سختی از تنم در آورد اما با حرفش چشمام رو باز کردم و به صورت جدیش خیره شدم: میدونستم داره الکی حرف میزنه تا خوابم نبره ولی حرف زدن در مورد ست لباس زیر مورد علاقه اش عجیب بود. نگاهم روی صورتش چرخید، موهای خیسش ریخته بود توی پیشونیش و صورتش رو خشن تر نشون میداد. دستاش که پشت کمرم رفت بین بازوهاش -بدجور هوس قرمه سبزی کردم رفتیم خونه واسم درست کن ابرویی بالا انداختم و بین خواب و بیداری گفتم: -بده...الناز جون...واست بپزه هوران میخواد بره... -کجا به سلامتی؟ -برگشتیم ازت...طلاق میگیرم ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
🥂♥️ ᥫ ایزد نیشخند ترسناکی زد و موهام رو توی مشتش گرفت. حتی براش مهم نبود حالم خرابه. ریشه موهام به خاطر خیس بودن سوزش وحشتناکی داشت اما هوشیارم کرده بود. سرش رو نزدیک آورد و کنار گوشم غرید: -چون مریضی زبونت و از حلقت نمیکشم بیرون ولی سعی کن دیگه تکرارش نکنی چون دفعه بعد قول نمیدم با دلت راه بیام نگاه غیظ الودش به طرف صورتم کشیده شد، حس میکردم میخواد چیزی بگه اما بی خیال شد و بعد از ول کردن موهام یکی از لباس های توی ساک رو که یه تیشرت و شلوارک مردونه بود رو بیرون کشید و تنم کرد. تیشرت و شلوارک هاوایی به درد سرمایی که داشت جونم رو میگرفت نمی‌خورد. اونقدر نازک بود که گرمم نمیکرد اما از لباسای خودم بهتر بود. تیشرت و شلوار رو که تنم کرد گفت: -دیگه هیچی تو ساک نیست فقط همینه بخاری هم داره میسوزه تنم یهو لرز بدی کرد و در حالیکه دستام رو دور بدنم پیچیده بودم گفتم: -س...سردمه...اخ... روی تخت دراز کشیدم و مثل یه نوزاد توی خودم جمع شدم.سرما داشت استخوونام رو میترکوند. ایزد نچ کلافه ای گفت و پتوی کهنه و قدیمی رو روی تنم کشید. ولی جوری بدنم یخ زده بود که گرمای پتو رو حس نمیکردم و بدجوری میلرزیدم. وقتی از کنارم بلند شد و  لباس هاش رو در آورد دیدمش که با لباسای من کنار بخاری پهن کرد تا خشک بشه و دوباره به طرفم اومد. کنار تخت زانو زد و گفت: -یکم بیا جلوتر میخوام ک..نارت دراز بکشم بغ..لت میکنم که گرم شی ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پرسیدند درمیان شلوغی چگونه او را یافتی؟ گفت: کدام شلوغی؟ من غیر از او کسی را نمیبینم. ✨
باد عطرت را به گندم زار برد و بعد از آن هر که نانی بر زمین بیند به آن بوسه زند .
*
قرمز... 😝⛔️ یکی از پسرا با تعجب نگاهم کرد - کجا؟ سعی کردم به میز نگاه نکنم لب زدم - اشتها ندارم بیرون می مونم غذاتونو خوردین برگردیم روم نیومد بگم با دیدن غذا حالم بد شده به طرف بیرون از رستوران قدم برداشتم شکمم مالش میرفت گشنم بود ولی جونمم از گشنگی در می رفت بر نمی گشتم داخل امشبو درست غذا می خوردن نمیشد؟ حالا خوبه ترکیه این همه غذای رنگا وارنگ و متفاوت داره قدم برداشتم خواستم یکم جلوتر برم که صدای از پشت سرم اومد - کجا میری؟ برگشتم به سمتش با اخم نگاهی بهم انداخت لب زدم - میخواستم برم جلوتر یکم تا شما غذا میخورین و میایین نچی کرد - از غذاهاشون خوشم نیومد بیا بریم پیتزا بخوریم چشمام گرد شد سیناهم از غذای دریایی خوشش نمی اوم ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
قرمز...😝⛔️ سینا هم از غذای دریایی خوشش نمی اومد؟ عجیب بود ندیده بودم بد غذا باشه با گیجی گفتم - باشه بریم چی بخوریم؟ کج خندی زد - بیا اون رستوران روبه رویی معلومه غذاهاش بهترن نگاهمو به جایی که اشاره کرد انداختم نیشم باز شد کباب داشتن بوی کباب نزدیک میشدیم بهتر می اومد منم که یه رگم لر بود و عاشق گوشت...پس امکان نداشت جلوی این یکی مخالفت کنم کنار هم با سینا قدم برداشتیم یهو گفتم - به بقیه چی گفتی؟ ابرویی بالا انداخت - مگه باید بابت کارام به کسی جواب پس بدم؟ و اشاره کرد که جلوتر وارد رستوران شم موهام دوباره از داخل کلاه ریخت بیرون... ─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈‍⬛⋅⊳─━ ─ ━─
درهوای تو..🥂♥️ ᥫ هنوز گیج و گنگ بودم و به سختی تن سنگین و بی جونم رو تکون دادم اما اگه کمک ایزد نبود موفق نمیشدم. تنم تقریبا روی ل.به تخت باریک چوبی  قرار گرفته بود سرم رو روی بازوش گذاشت و ساق دستاش رو دورم پیچید. -الان گرم میشی... چیزیم تا صبح نمونده بعد میریم خونه و یه کاسه سوپ داغ میدم بخوری فورا خوب میشی دستش رو دستم گذاشت انگار دستش یه موج گرما به تنم تزریق میکرد. حرفاش برای آروم کردنم بود اما حسی که توی اون لحظه بهش داشتم رو تا به حال تجربه نکرده بودم. اولین باری بود که کنارش میخ....وابیدم و هیچ تنش و دعوایی نداشتیم. سرم روی بازوش بود و به آرومی نوازشم میکرد. توی اون حال بد،توی لرزشی که دست خودم نبود ‌،وسط تب و لرزی که داشت جونم رو میگرفت یکم سرم رو به طرفش چرخوندم  و بی حال گفتم: -خوب... زدی لت و پارشون کردی چشماش به طرفم چرخید،به صورت رنگ پریده ام نگاهی سختی کرد. همون نگاه طرف چشمام لغزید: -من سر تو روانی ام... مادرشون روبه عزاشون مینشونم.. حرفش که نصفه موند سوالی که پس ذهنم مدام آزارم میداد رو پرسیدم: -چرا...نرفتی؟ -بدون تو؟ ﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏