Mohsen Yeganeh4_5960806082996602175.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
بعد تو ...🖤
بخشیدم ...اما تورو ..
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
همراهان عزیز رمان های دیگمون بازدید کنید
بزنید رو لینک هر کدوم لینکش جدا زده شده
خیلی رمان های جذاب قشنگن لطفا حمایت کنید .....
رمان در هوای تو
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان بیا با هم یکی بشیم
https://eitaa.com/Dochar_To
رمان گناه شیرین
https://eitaa.com/joinchat/953483999Ce1300adfdd
رمان خط قرمز
https://eitaa.com/joinchat/183174308C98c8b77894
رمان شریک پنهانی
https://eitaa.com/joinchat/1507525471C2a23233a0c
رمان اس ام اس سیاه
https://eitaa.com/joinchat/4076011747Cda1df01f58
#خط قرمز... 😝⛔️
#پــــارت_137
وارد پاساژ شدیم
همون اول ورودمون به ترکیه
سینا به همه کارتایی که با واحد پول خود ترکیه شارژ شده بودن رو داده بود
برای خرید
و چیزایی که لازم داشتیم
از سینا با اون نوع مدیریتش این چیزا
عجیب نبود
مغزش حتی به کوچیک ترین اتفاقاتم فکر می کرد
وارد پاساژ شدیم
من آروم آروم قدم بر می داشتم
یه نفر کنارم ایستاد
سرمو چرخوندم
یکی از پسرای گروهمون بود
- چرا خرید نمیکنی؟
شونه ای بالا انداختم
- خریدی ندارم فعلا..روزای آخر خرید می کنم
لبخندی زد
- بقیه دخترا دارن خرید میکنن
تو نه
- شیما!
با صدای سینا چرخیدم...
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
#خط قرمز...😝⛔️
#پــــارت_138
- شیلا!
با صدای سینا به سمتش چرخیدم
لب زدم
- بله آقای امیریان
اون منو با اسم صدا زده بود ولی من با فامیلیش صداش زدم که بفهمه جلوی بقیه ایم...
اما مگه براش مهم بود؟
ابدا...
اخمالود گفت
- چرا خرید نمیکنی
مگه تو نبودی که گفتی بیاییم بیرون؟
همه گیر داده بودن به خیر کردن من
حرصی گفتم
- دیدم بقیه دوس دارن بیان منم فقط تایید کردم رئیس، دلتون نمیخواست
نمی آوردین!
فک رو هم سایید
معلوم بود از حاضر جوابیم عصبی شده
کلافه زیر لب گفت
- زبون دراز
شنیدم
اما خودمو زدم به نشنیدن
پسره کنار من بود و با تعجب به من و سینا نگاه می کرد
بدبخت
اونم ترسیده بود
از اینکه چطور چندماهه هنوز کارمندشونم
بعد اینجوری با رئیسش
حرف میزنم.
─━ ─ ━─⊲⋅⛅🐈⬛⋅⊳─━ ─ ━─
🥂♥️ ᥫ
#پارت_۵۰۸
حسی که داشتم خوب
مثل راه رفتن رو ابرا.
اولین نگاه عاشقانه عمرم شیرین بود.
دست ایزد رو رودستم
دستشاش تنم رو مح...اصره کرده بودن.
تو اعوشش اروم گرفتم
یه مرد برای اولین بار هوران رو میخواست
مردی که عاشقش بودم.
شکنجه گری که همون چند ساعت پیش برام غیرتی شده بود و هیچ وقت فکر نمیکردم اون لحظه رو کنارش تجربه کنم.
دستش چنان محکم گردنم رو گرفته بود که انگار میترسید فرار کنم.
ضربان قلبش گوشم رو داشت کر میکرد.
تند و محکم میکوبید،حسش میکردم.
انگار که قلب اون توی قفسه سینه ی خودم میکوبید.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏