eitaa logo
ܟܿـُـܥ‌‌ߊ‌ܩܢ ߊ‌ܠܩَܣܥ‌‌ܨ
17 دنبال‌کننده
316 عکس
365 ویدیو
0 فایل
- بسم الله الرّحمن الرّحیم - اینجا کانال عاشقان صاحب الزمان 🦋 -با چاشنی #قرآن ✨ اندکی #عکاسی📸 - کپی با ذکر صلوات برای ظهور مجاز -شروع 1403/12/17 -پایان : ان‌شاءالله #شهادت
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌‌اللهِ‌الذی‌خَلقَ‌الـمهدی -
بسم رب المهدی 🦋 بعضی به زندگی خوشرنگ و لعابم غبطه میخورند، و بعضی حسادت میورزند و من هم به زندگی یک رنگ آنها حسودیام میشود! ناشکری گناه بزرگی است، ولی هر دختری یک "پدر" به تمام معنی پدر را به یک پدرنمای ثروتمند ترجیح میدهد؛ درباره "پدر" زیاد خواندهام ولی تا بحال معنایش را نچشیدهام؛ برای دختری مثل من، پدر مهربان و متدین و دلسوز مثل آنچه در کتاب "دا" و "من زنده ام" آمده، درحد افسانه است؛ زیاد شنیدهام که اولین قهرمان زندگی یک دختر پدر اوست؛ اما من پدری نداشتهام که قهرمان زندگیام باشد و قهرمانم، پدرهایی هستند که قهرمان یک ملتاند، پدرهایی مثل همت و چمران و آوینی و تقوی... وقتی خیلی کوچک بودم، پدرم گویا بخاطر بیماری فوت کرد و مادرم هم کمی بعد با مردی ثروتمند ازدواج کرد، که بیشتر به سطح اجتماعی خانواده مادر میخورد و من از آن به بعد، با مادر و ناپدری و برادری ناتنی زندگی کردهام؛ به ظاهر الی پر قو، البته اگر پر قو را صرفا پول تعریف کنید! مادرم انگار بعد از ازدواج مجددش، پدرم را از یاد برد و هیچگاه حتی اجازه نداد مزارش را ببینم؛ حتی تا همین سه چهارسال پیش اصال نمیدانستم پدرم کس دیگری بوده و وقتی که فهمیدم هم، مادرم گفت قبر او در روستایی کیلومترها دورتر از اصفهان است و به این بهانه مرا از دیدن قبرش هم محروم کرد. هربار که از پدر میپرسیدم، به بیان خاطراتی کوتاه و ساده بسنده میکرد و بهم میریخت؛ طوری که من نگران حالش شوم و به سواالتم خاتمه دهم، اما همیشه در حسرت دیدن پدر یا حتی زیارت مزارش و دانستن در باره او ماندم؛ تنها تصورم از پدر را عکسی قدیمی شکل میداد که به گفته مادر، تنها عکس من با او بود؛ مردی چهارشانه و قدبلند،
بسم رب المهدی 🦋 بامحاسن مرتب و کوتاه و چشمان درشت مشکی که دخترکی یک ساله را روی پایش نشانده و در حیاطی به سبک خانههای قدیمی، زیر درخت انگور نشسته؛ چشمان پدر عباس نامم در عکس، همیشه بیتوجه به دغدغههای پوچ مردم دنیا میخندید. مادرم بعد از ازدواج مجدد، درس خواند و پزشک متخصص شد و تاجایی که یاد دارم، بیشتر اوقات، حتی شبها، درخانه نبود؛ هنوز هم همینطور است و با بزرگتر شدن من و نیما، به حجم کاریش افزوده؛ با اینکه زن مغروری به نظر میرسد، از لحاظ درونی بسیار عاطفی است؛ همسر مادرم هم غالبا یا کارخانه است، یا در سفر کاری و کمتر او را میبینم، گرچه او هم چندان عادت به ابراز محبت و احساس ندارد و زبان پول را بهتر میفهمد، برایم پدری نکرد اما از امکانات مادی کم نگذاشت؛ با این وجود سایه منتهایش، همیشه آزارم میدهد؛ در کل، در خانهای بزرگ شدهام که کمتر ابراز محبت افراد را دیدهام و خودم هم چندان برونگرا نیستم. روابط من و برادرم نیما در کل کلهایی خالصه میشود که هیچگاه تمامی ندارد، هیچکدام از دیگری کم نمیآوریم و مادر را کالفه میکنیم، نیما با اینکه نازپرورده و خوش گذران است، جنم خاص خودش را هم دارد، طوری که پدرش توانسته او را با این سن کم، به عنوان دستیار خودش بشناسد و خیالش راحت باشد. جالب اینجا است که باوجود قدرت مدیریت، روحیات درونیاش حساس است، به قول خودش: پسری از جنس گیتار و قهوه و کتاب! گفتم کتاب؛ تنها اشتراک من و نیما، گرچه او رمان خارجی دوست دارد و من مذهبی. من هیچوقت با زندگی اشرافی در منطقه هزارجریب )منطقهای در جنوب اصفهان که از محلههای مرفه نشین به شمار میآید( انس نگرفتم؛ هیچوقت نخواستم با دوستانم در چهارباغ قدم بزنم و بستنی بخورم، یا باالی کنگرههای پل خواجو بایستم و شالم ر
بسم رب المهدی 🦋 بردارم تا باد بین موهایم بپیچد، پیش نیامده که بخواهم با دوستانم سوار تله کابین صفه شوم یا در میدان امام چرخ بزنم و درشکه سواری کنم )اینها تفریحهایی است که یک اصفهانی به عمق آنها پی میبرد و بس!(. شاید مدتی خواسته باشم برای همرنگ جماعت شدن و از یاد بردن تنهاییام، دنبال این خوشیها بروم اما آخر کار، نتوانستم درک کنم چطور بدون یک دالرام آرام باشم؟ وقتی در مدرسه برایمان جشن تکلیف گرفتند، معلممان گفت نماز یعنی حرف زدن با خدایی که همیشه حرفهایمان را میشنود و تنهایمان نمیگذارد؛ گاهی یک جمله از یک معلم، هرچند کوچک در ذهن میماند و این جمله از آن معلم در ذهنم ماند، همین شد که توانستم با تنهاییام کنار بیایم و با خدایی که از رگ گردن نزدیکتر است زندگی کنم نه با کسانی که درکشان نمیکنم. و همین شد که با تفریحهای متفاوتم و اخیرا انتخاب رشتهام، شدهام وصله ناجور و سوژه خنده اقوام! - اخه مگه تو حوزه چی یاد میدن؟ تو نمیدونی نماز چند رکعته و خدا و پیغمبر کیاند که میخوای بری حوزه؟ همیناس دیگه! چیز جدیدی نداره! - ببین عزیزم! خدا رو میشه توی پزشکی و شیمی و فیزیکم دید! تازه به مردم خدمت میکنی دل خدا هم شاد میشه! ثنا و خاله مرجان درحال آخرین تالشها برای هدایت من هستند! سعی میکنم لبخندم را گوشه لبم نگه دارم. - اوال تو حوزه خیلی مسائل پیچیده تری هست که برام جذابیت داره! دوما حرفای شما درست! ولی عالقه خود منم مهمه! من قبول دارم علوم تجربی و پزشکیام به
بسم رب المهدی🦋 خداشناسی مربوطه، ولی دیگه منو ارضا نمیکنه! من کلی مطالعه کردم، تست شخصیت زدم و به این نتیجه رسیدم گروه خونم به پزشکی نمیخوره! تو دبیرستان برام شیرین بود ولی االن دیگه نه! نیما هم که طبق معمول عادت دارد مرا تخریب کند، فنجان چای به دست به میز ناهارخوری تکیه میدهد. - خاله چرا تالش الکی میکنید؟ بذارید بره حوزه، ببینه نون و آب ازش درنمیاد، سرش به سنگ بخوره، اونوقت میفهمه! االن سرش داغه! پشت چشم نازک میکنم که: البته هرچی بخونم به پای بعضیا که شوق دیپلم حسابداری دارن نمیرسم! چون این بعضیا با این تحصیالت عالیه االن همه کاره کارخونهاند! دلم خنک شد! تا او باشد حوزویها را دست پایین نگیرد! نیما تقریبا برادرم است، از مادر یکی و از پدر جدا، یک سال از من کوچکتر است اما ده برابر من ادعا دارد و خودش را از تک و تا نمیاندازد. - همین بعضیا که میفرمایید دارن حال زندگیشونو میبرن؛ کم کم هم مملکت رو از دست شما آخوندها دارن میکشن بیرون! پس من رسما از طرف دکتر نیما معمم شدم! چه تعریفی هم از زندگی دارد این بچه پولدار! مادر میپرد وسط کل کلمان: بسه! و رو میکند به خاله مرجان: ممنون از راهنماییهاتون! حوراءام باید بیشتر فکر کنه،دعا کنید درست انتخاب کنه!
اِی‌باد،بَرآن‌یارِسَفَرکَردِه‌بِفَرما . . بازآی،کِه‌دَرماندِه‌ی‌ِدَرمان‌ِتوهَستیم!❤️‍🩹' 🍃`
بسم‌‌اللهِ‌الذی‌خَلقَ‌الـمهدی -
بسم رب المهدی🦋 خاله مرجان و ثنا که میروند، مادر مرا میکشد به اتاقش؛ دوستدارم کمی درد و دل کنیم، درباره هرچیزی جز ادامه تحصیل من، این را به مادر هم میگویم، سعی میکند مهربان باشد، اینجور رفتار ساختگیاش را دوستندارم. میپرسد: خوب بگو؟ درباره چی حرف بزنیم؟ سرم را روی پایش میگذارم و به خودم جرأت میدهم برای صدمین بار بزرگترین سوال زندگیام را بپرسم: میشه بریم سر خاک بابا؟ من دوستدارم ببینمش! میدانم االن دستهایش کمی میلرزد و اعصابش بهم میریزد؛ همیشه همینجور بوده و آخر هم یک پاسخ داده: راهش دوره، پدرت اجازه نمیده! اما من دنبال چیزی غیر از این میگردم: یعنی اجازه نمیده من یه بار خاک بابامو ببینم؟ این انصافه؟ اصال بابا چرا فوت کرد؟ مریضیش چی بود؟ - وقتی بزرگتر شدی خودت میتونی بری، اما االن وقتش نیست. - اخه من حق ندارم بدونم بابام کی بوده، چکاره بوده؟ چرا هیچی ازش نمیگی؟ مگه چکار کرده که هروقت یادش میافتی بهم میریزی؟ شانههایم را میگیرد و سرم را از روی پایش برمیدارد، نگاهم نمیکند. - به موقعش میفهمی، دوستندارم دربارش حرف بزنم! - اخه کی؟ منکه بچه نیستم! بلند میشود و درحالی که به طرف در میرود میگوید: بازم فکر کن درباره تصمیمت،
بسم رب المهدی🦋 نمیفهمم کی رفت؛ فقط میدانم با این حرف پدر، رسما آواره شدهام! باالخره بهانهای که میخواست را پیدا کرد! هرچه به ذهنم فشار میاورم نمیتوانم بفهمم دور و برم چه میگذرد، مجهول بودن موقعیتم بر ترسم افزوده، اطرافم پر است از ساختمانهای نیمه ویران، صدای رگبار و تیراندازی و انفجار، بوی دود و خون و باروت و هرم آفتاب و گرما و تشنگی امانم را بریده، اینجا کجاست که سردرآوردم؟ در معرکه کدام جنگ گیر افتادهام؟ صدا از گلویم خارج نمیشود؛ صدای غرش انفجارها انقدر بلند است که دستم را روی گوشهایم میفشارم و با چشمان کم سویم دور و بر را در جست و جوی پناهگاه یا فریادرسی میکاوم. پاهایم سست میشود و برز مین گرم زانو میزنم؛ روی خاکهایی که با گلوله و خمپاره شخم خوردهاند، دستان بیجانم را ستون میکنم که صورتم زمین نخورد، بازهم چشمانم را در اطراف میچرخانم، همه جا تار شده؛ آخرین رمقهایم تحلیل میرود و سرم به زمین نزدیک میشود که ناگهان، با دیدن شبح انسانی جان میگیرم. صدا از گلویم خارج نمیشود که کمک بخواهم؛ او به طرفم میآید و من امیدوارانه نگاهش میکنم. میرسد باالی سرم، جان میگیرم؛ چهرهاش واضح تر شده، پیرمردیست قدبلند و چهارشانه؛ با لباس سبز سپاه، سربند یا ابالفضل العباس به سرش بسته و لبخند میزند، از چشمانش مهربانی میبارد، خستگی و تشنگی یادم میرود؛ این پیرمرد نورانی به قدیس میماند تا رزمنده؛ و مگر نه اینکه رزمندگان ما کم از قدیسنداشتهاند؟ آرام میپرسم: شما کی هستین؟