_پاییزبیشتر میتونم در لحظه باشم،زیست کنم،غرق شم،بغل کنم،حس کنم،لمس کنم،بخونم،بشنوم،حرف بزنم!!!
ولی در عین حال تنها تر میشم(:
دیشب برای هزارمین دفعه خانواده ی غریبه ای وارد خانهمان شدند
برای آشناتر شدن
پسری که هیچگونه شباهتی به من ندارد
و خانواده ای که هیچ حرف مشترکی نمیتوانم باآنها داشته باشم
نمیتوانم آزادانه بخندم
نمیتوانم حرفِ دلم را بزنم
بهشان بگویم من آزادانه انتخاب میکنم.
آنها برایم خط و نشان هایی میکشند
و در آخر میگویند ناراحت نشوید از حرفهامان،مااینهارا برای شناخت بیشتر میگوییم.
مادرشان مرا از نوک انگشت تا تارهای موهایم وارسی میکند
انگار امده برای انتخاب و خرید گُلی،برای مجلسشان.
به خانهمان بیشتر دقت میکنند
میپرسند خانه برای خودمان است یا نه؟!
چهره ی من از همیشه غمگین تراست
حرفی برای گفتن ندارم
در دلم فریاد میزنم
من نمیتوانم ازدواج کنم
من ادم اینگونه سنت ها نیستم
ادمی غریبه وارد اتاقم میشود
تعارف میکند ک من بنشینم
قرار است درباره ی مهم ترین انتخاب زندگیم با ان پسر حرف بزنم
هیچگونه کنجکاوی نسبت به پسر ندارم
نگاهش نمیکنم
میگوید بفررمایید شروع کنید
انگارآمده ایم مصاحبه شغلی بدهیم
رسمی،خشک،بی محتوا،بی رنگ و لعاب
حرف میزنم
ولی خودم دهانم را تکان نمیدهم
حرفهایم هیچ احساسی ندارند
چشمهایم بدون هیچ احساسی به اطراف میچرخد
ساعتم را چک میکنم تا زوتر از این خفقان رها شوم.
همه چیز تعارف است
آه