eitaa logo
🌷شهید نظرزاده 🌷
4.3هزار دنبال‌کننده
32.2هزار عکس
10هزار ویدیو
223 فایل
شرایط و حرف های ناگفته ما 👇 حتما خوانده شود همچنین جهت تبادل @harfhayeenagofte ارتباط با خادم 👤 ⇙ @M_M226 خادم تبادلات @MA_Chemistry
مشاهده در ایتا
دانلود
💖 ⃣1⃣ 🍂ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺭﺑﻌﯿﻦ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﺭﺑﻌﯿﻨﯽ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺮﻭﻡ ﮐﺮﺑﻼ ﻣﯿﺴﻮﺧﺘﻢ . ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﺶ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﯼ ﻋﺰﯾﺰ ! ﻫﺮﭼﯽ ﺍﺯ ﺑﻨﺪﻩ ﺩﯾﺪﯾﺪ ﺣﻼﻝ ﮐﻨﯿﺪ؛ ﺑﻨﺪﻩ ﻋﺎﺯﻡ ﮐﺮﺑﻼ ﻫﺴﺘﻢ . ﺍﻥ ﺷﺎﺀ ﺍﻟﻠﻪ ﺧﺪﺍ ﺗﻮﻓﯿﻖ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺭﻭ ﻧﺼﯿﺐ ﻣﺎ ﺑﮑﻨﻪ؛ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺣﺮﻡ ﺍﻫﻞ ﺑﯿﺖ( ﻋﻠﯿﻬﻢ ﺍﻟﺴﻼﻡ ) ﺷﻬﯿﺪ ﺑﺸﯿﻢ . 🍁ﺍﻥ ﺷﺎﺀ ﺍﻟﻠﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﯾﮏ ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺭﺧﺪﻣﺘﺘﻮﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻟﻐﻮ ﻧﺸﻪ . ﺍﺷﮑﻢ ﺩﺭﺁﻣﺪ . « ﺧﺪﺍﯾﺎ ﭼﺮﺍ ﻫﺮﮐﯽ ﺑﻪ ﺗﻮﺭ ﻣﺎ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺮﻩ ﮐﺮﺑﻼ؟ » ﺑﻌﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﻋﺼﺮ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ : ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻣﯿﺘﻮﻧﻦ ﺑﺮﻥ ﺳﻮﺭﯾﻪ ﻭ ﻣﺎ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯿﻢ؟ 🍂ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ😊 ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﻢ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎﺷﻪ، ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺣﻔﻆ ﺣﺠﺎﺑﺸﻮﻥ، ﺑﺎ ﺗﻘﻮﯾﺖ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻭ ﮐﻤﮏ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺟﺒﻬﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﻦ ﻣﻮﺛﺮ ﺑﺎﺷﻦ ﻭ ﺟﻬﺎﺩ ﮐﻨﻦ . ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺷﯿﻦ ﺍﺟﺮ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﺩ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ . 🍁ﻗﺎﻧﻊ ﻧﺸﺪﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﻌﻄﻞ ﮐﻨﻢ ﺟﻠﻮﯼ ﺁﻗﺎﺳﯿﺪ ﺑﻠﻨﺪﺑﻠﻨﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ … ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﺩﻋﺎﯾﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻢ . ﺭﻓﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺣﺎﻝ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ … ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﮐﺮﺑﻼ ﺑﻮﺩﻡ . 🍂ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ، ﺷﺎﯾﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺖ، ﻣﺮﺍﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ . ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺟﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ … ... 🌹🍃🌹🍃 @shahidNazarzadeh
💖(فوق العاده زیبا) ⃣1⃣ تاچشمم به رودخانه افتاد سرم‌ را انداختم‌ پایین وهمان جا نشستم‌‌❗️ بدنم شروع کرد به لرزیدن. نمی دانستم چه کارکنم❗️ همان جا پشت درخت مخفی شدم. کسی آن اطراف مرا نمی دید. درخت ها و بوته ها مانع خوبی برای من‌ بود. من با چشمانی گردشده ازتعجب منتظر ادامه ی ماجرای احمدبودم. چرا این قدر ترسیده بود⁉️🤔 احمد ادامه داد؛ من‌ میتوانستم به راحتی گناه بزرگی انجام بدهم. در پشت آن درخت و در کنار رودخانه چندین دخترجوان مشغول شناکردن بودند. ✨✨✨✨ من همان جاخدا را صدا زدم وگفتم؛ خدایا کمکم کن. خدایا الان شیطان به شدت مرا وسوسه میکند که من نگاه کنم. هیچ کس هم متوجه نمیشود.اماخدایا من به خاطر تو از این گناه می گذرم. کتری خالی را برداشتم و سریع از آنجا دور شدم. بعد هم از جایی دیگر آب تهیه کردم و رفتم پیش بچه ها. هنوز دوستان مسجدی مشغول بازی بودند. برای همین‌ من‌ مشغول درست کردن آتش شدم. چوب ها را جمع کردم و به سختی آتش را آماده کردم. خیلی دود توی چشمم رفت. اشک😢 همین طور از چشمانم جاری بود. یادم افتاد که حاج آقا گفته بود؛ خداوند او را خیلی دوست خواهد داشت. همین طور که داشتم اشک میریختم گفتم؛ ازاین به بعد برای خدا گریه میکنم.😭 حالم خیلی منقلب بود.از آن که درکنار رودخانه برایم پیش آمده بود هنوز بودم... ... 🌹🍃🌹🍃 @shahidNazarzadeh
1 زندگی 🔻به روایت: همسرشهیــد ⃣1⃣ 🔮گفتم: مصطفی! بعد از همه این کارها که با شما شده این ها را دارید می گویید⁉️ گفت: آن ها که کردند حق داشتند، چون شما را ، من را نمی شناسند و طبیعی است که هر پدر و مادری می خواهند دخترشان را حفظ کنند✅ هیچ وقت یادم نرفت که برای او این قدر ارزشمند بوده که من به مادر خودم کردم. 🔮بعد از این جریان مادرم منقلب شد. من کردم این حرف را زدم، دیگر حرفم را پس گرفتم و باید خودش این کارها را برای شما انجام بدهد. چرا این قدر نازش می کنی. مصطفی چيزي نگفت، خندید😄 و غاده به مادرش نگاه کرد، فکر کرد حالا برای مصطفی بیش تر از من دل می سوزاند! او دلش از این فکر غنج می رفت😍 🔮وقتی که مصطفی به خواستگاریش آمد مامان به او گفت: شما می دانید این دختر که می خواهید با او کنید چه طور دختری است؟ این صبح ها که از خواب بلند می شود هنوز رفته که مسواک بزند کسانی تختش را مرتب کرده اند🛏 لیوان شیرش را جلوي در اتاقش آورده اند و قهوه☕️ آماده کرده اند. شما نمی توانید با مثل این دختر زندگی کنید، نمی توانید برایش بیاورید این طور که در خانه است. 🔮مصطفی خیلی آرام اینها را گوش داد و گفت من نمی توانم برایش مستخدم بیاورم، اما می دهم تا زنده ام وقتی بیدار شد تختش را مرتب کنم و لیوان شیر🥛 و قهوه را روی سینی بیاورم دم تخت و تا شد این طور بود. حتی وقت هایی که در خانه نبودیم در اهواز در جبهه. اصرار می کرد خودش تخت مرا مرتب کند. می رفت شیر می آورد. 🔮خوش قهوه نمی خورد🚫 ولی می دانست ما ها عادت داریم، درست می کرد. می گفتم: خب برای چه مصطفی؟ می گفت من قول داده ام به تا زنده هستم این کار را برای شما انجام بدهم👌 مامان همیشه فکر می کرد مصطفی بعد از ازدواج کارهای آن ها را تلافی کند، نگذارد من بروم پیش آن ها، ولی مصطفی جز و احترام کاری نکرد 🔮و من گاهی به نظرم می آید مصطفی اي دارد که می تواند همه عالم را در وجودش جا بدهد و همه ی سختی های مشترکمان💞. در مدرسه جبل عامل را خانه ی ما دو اتاق بود در مدرسه همراه با یتیم. به اضافه این که آن جا پایگاه یک سازمان بود، سازمان اَمل - زیر نظر ظاهر دیگر زندگی نبود و آرامش نداشت، البته مصطفی و من از اول می دانستیم که ازدواج ما یک ازدواج نیست❌ ... 🌹🍃🌹🍃 @shahidNazarzadeh
🎧نسخه صوتی🎧 📚رمان دا ‌⇩⇩⇩ ⃣1⃣ نویسنده: سیده زهرا حسینی 🌷خاطرات از جنگ تحمیلی و اوضاع خرمشهر در روزهای آغازین جنگ است. ‎‎‌‌‎‎🌹🍃🌹🍃 @shahidNazarzadeh
💖 ⃣1⃣ 🍂ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺭﺑﻌﯿﻦ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﺭﺑﻌﯿﻨﯽ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺮﻭﻡ ﮐﺮﺑﻼ ﻣﯿﺴﻮﺧﺘﻢ . ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﺶ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺍﻫﺮﺍﯼ ﻋﺰﯾﺰ ! ﻫﺮﭼﯽ ﺍﺯ ﺑﻨﺪﻩ ﺩﯾﺪﯾﺪ ﺣﻼﻝ ﮐﻨﯿﺪ؛ ﺑﻨﺪﻩ ﻋﺎﺯﻡ ﮐﺮﺑﻼ ﻫﺴﺘﻢ . ﺍﻥ ﺷﺎﺀ ﺍﻟﻠﻪ ﺧﺪﺍ ﺗﻮﻓﯿﻖ ﺷﻬﺎﺩﺕ ﺭﻭ ﻧﺼﯿﺐ ﻣﺎ ﺑﮑﻨﻪ؛ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﺎ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺣﺮﻡ ﺍﻫﻞ ﺑﯿﺖ( ﻋﻠﯿﻬﻢ ﺍﻟﺴﻼﻡ ) ﺷﻬﯿﺪ ﺑﺸﯿﻢ . 🍁ﺍﻥ ﺷﺎﺀ ﺍﻟﻠﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﻧﯿﺴﺘﻢ، ﯾﮏ ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎﯼ ﺩﯾﮕﻪ ﺩﺭﺧﺪﻣﺘﺘﻮﻥ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﺎﻋﺖ ﻟﻐﻮ ﻧﺸﻪ . ﺍﺷﮑﻢ ﺩﺭﺁﻣﺪ . « ﺧﺪﺍﯾﺎ ﭼﺮﺍ ﻫﺮﮐﯽ ﺑﻪ ﺗﻮﺭ ﻣﺎ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺮﻩ ﮐﺮﺑﻼ؟ » ﺑﻌﺪ ﻧﻤﺎﺯ ﻋﺼﺮ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ : ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻣﯿﺘﻮﻧﻦ ﺑﺮﻥ ﺳﻮﺭﯾﻪ ﻭ ﻣﺎ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯿﻢ؟ 🍂ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ😊 ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﻢ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎﺷﻪ، ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺣﻔﻆ ﺣﺠﺎﺑﺸﻮﻥ، ﺑﺎ ﺗﻘﻮﯾﺖ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻭ ﮐﻤﮏ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺟﺒﻬﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﻦ ﻣﻮﺛﺮ ﺑﺎﺷﻦ ﻭ ﺟﻬﺎﺩ ﮐﻨﻦ . ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺷﯿﻦ ﺍﺟﺮ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﮐﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﺩ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ . 🍁ﻗﺎﻧﻊ ﻧﺸﺪﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﺎﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻣﻌﻄﻞ ﮐﻨﻢ ﺟﻠﻮﯼ ﺁﻗﺎﺳﯿﺪ ﺑﻠﻨﺪﺑﻠﻨﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ … ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﺩﻋﺎﯾﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﻭ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎ ﻧﺸﺴﺘﻢ . ﺭﻓﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺣﺎﻝ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ … ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﮐﺮﺑﻼ ﺑﻮﺩﻡ . 🍂ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ، ﺷﺎﯾﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺖ، ﻣﺮﺍﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺮﺩ . ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﻣﯿﺪﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺟﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ … ... 🌹🍃🌹🍃 @shahidNazarzadeh