*پلان اول/
حجم زیادی از اشتیاق ، استرس و افکار عجیب بهسوی من روانه شده بود
دقیقا شبی رو تجربه کردم که از استرس و آدرنالین خوابم نمیبرد دوست داشتم زودتر صبحشه:)
هنوز راه نیوفتاده دستم با آبجوش نودل سوخت
•اولین تجربهی اولِ اولین سفر کربلا: سوار اتوبوس شدم و سیزده ساعت راه بود
جالبه خوشم اومد ، فکر میکردم خیلی حالم بد بشه ولی تا همین الان که دوازده ساعت مداوم از تهران راه افتادیم همهچیز اوکی بوده خداروشکر (بازم با اتوبوس سفر خواهمکرد)
هنوز نرسیدیم ، لب لب مرز داریم میریم برسیم به همسفرامون💘
تنهادرشـریف.
*پلان دوم/
اذان صبح رسیدیم مرز و همهی ریلز های شهشانی که تو اکسپلور میدیدمو از نزدیک لمس کردم
با کمی تاخیر بالاخره به همسفران گرام سلام کردیم
عراقیها همون اول قلب قلبیمون کردن و با زورِ کتک پونصد تا کتلت عراقی عجیبالمزه برامون لقمه کردن
سوار اتوبوس شدیم و از شانس خیلی طلاییمون راهِ سهچهار ساعته شیش ساعت طول کشید
برای ناهار دیدیم بح موکب داره دنبالیچه با برنج میده(گذاشتیم فرار کردیم)
دومین تجربهی اولین تجربهی کربلا:
رسیدیم جایی که تمام روزای عمرم رو با رویاهاش زندگی میکردم و بالاخره دیدمش :)🥲
از گرسنگی شبیه انسانهای اولیه بودیم که یهو دیدیم یه موکب با صف تهران تا نیویورک داره فلافل چرک میده ،گرفتیم و خداوکیلی مزهی بهشت برین میداد.
بعدشم فول انرژی رفتیم روبهروی گنبد کلی اکلیلی شدیم و ماچ به امامعلی😘
الانم اومدیم موکب شپشولی زیر کولر تا یکم دیگه بریم حرم و فقط تماشا کنیم منزلمونرو :)
تنهادرشـریف.
*پلان سوم/
صبح با ویوی ابدی هتل بیدار شدم و ساعتها محو زیبایی بودم
رفتیم حرم و زیر بیرق مولا نونپنیر و خیار خوردیم
یکشبه جمعیت دو برابر شد ولی نمیشد با یه بار زیارت دل بکنیم، منو فاطمه خانوم رفتیم تو صف ولی خداحافظی نکردیم گفتیم یاعلی زود زود بطلب مشتی💘
چهار ساعت دنبال یه غذای مزاج پسند بودیم ولی یافت نشد ، با عصبانیتِ گرسنگی رفتیم برای اولین پیادهروی به سوی کربلا*
•سومین تجربهی اولین تجربهی کربلا: مسیر پیادهروی واقعا عالی بوده😭
با هر گوشه و کنارش دلم رفت و مطمئنم قراره با دلتنگی دق کنم
کلی دوست گوگولی پیدا کردم از جمله آقای جود
عکس بچههای میناب با ما همراه شد قسمت منم همایون رنجبری🥲
^امروز بالای هفتبار فلافل خوردیم
الانم تو موکب مشغول استراحتیم تا اذان صبح دوباره بریم در مسیر بهشت.