eitaa logo
شِیخ .
11.9هزار دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
159 ویدیو
8 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و رزرو تبلیغات : @Oo_Parvaneh_oO
مشاهده در ایتا
دانلود
آقایِ اباعبدالله الحسین ع آقای عالمین تمامِ تار و پود قلبِ گنهکارم ، احساس شرمندگی می‌کند . شرمنده تر از حر بن يزيد ریاحی که کفش ها را بر گردن آویخت و سرشکسته به سوی شما آمد ... سَیدُ الشهدا شهیدِ راهِ حق آقای من گاهی با خود فکر میکنم چگونه به سمت شما بازگردم‌ ؟ چگونه بارِ گناهانم را برگردنِ شکسته ام بیاویزم و به سمت لشکرتان حرکت کنم ؟ جایی برای این عبدِ ضعیفِ خطاکار در میان آغوش شما وجود دارد ؟ یا حسین ع ای غریب ترین شهیدِ راهِ دین و حقیقت نگاه کن‌. نگاه کن و ببین ... سر تا پایم ، بانگِ پشیمانی به سر داده اند چشم هایم زار می‌زنند و ناله‌ی العفو لحظه‌ای رهایشان نمیکند خاک تمام عالم بر سر این نوکرِ دل خسته برای تمام آن روزهایی که به جای دیدنِ حقیقت وجودی شما ، این دنیای تباه را به نظاره نشست . ای کسی که از پدر و مادرم بیشتر میخواهمش .. ای کسی که تمامِ جان را به فدایش میکنم ... قسم به این شب های تاریکِ دلتنگی قسم به این روزهای داغ فراق و دوری من تاب و تحمل ندارم قدر هزار سالِ نوری ، با خود گناه آورده ام تا به جای آن از شما محبت بگیرم ... ای غریب ترین خوبِ عالم ای نزدیک ترینِ آدمیان به خدا می‌شود همانند حر ، منِ دلشکسته را هم برای سربازی در رکاب خود بپذیرید ؟ می‌شود آخر دفترِ مشقِ پرغلطِ زندگانیِ ام را با امضای شهادت به پایان برسانید ؟ یاحسین ع ای پدرِ مهربانِ تمامِ بندگانِ خدا یا اباعبدالله دستم را بگیر و بگذار دل را رها کنم از محبت به دنیا و وابستگی ها تا برسم به شما و راهِ حق و حقیقت. دلبسته ام کن به شیرین ترینِ لذت ها به مرگِ در جنگ . و من مردِ در حال مبارزه .. مبارزِ راه حسین بن علی ع سربازِ شهید ان‌شاءالله - به‌قلم‌ سرباز کوچکت - بامداد‌یکی‌از‌روشن‌ترین‌شبهای‌تابستان
رها .
خوشا به حال کودکی‌هایمان ... آن وقت ها رنگ و بوی زندگی ، برایمان تازگی داشت .. خیال می‌کردیم تمامِ خوبی های عالم ، در لالایی های شبانگاه مادرمان خلاصه شده است و تمامِ تمامِ بدی های دنیایمان را محدود به نخریدن عروسک مورد علاقه‌مان می‌دانستیم که آخر سر آنقدر پا بر زمین میکوبیدیم و زار میزدیم که برایمان می‌خریدند .. یادش بخیر . زمان گذشت . و حالا زندگی حرف تازه ای برای گفتن ندارد تا حالمان را دقیقا مثل همان روزهای کودکی خوب تر کند .. صبح می‌شود ، شب می‌شود ، صبح می‌شود ، شب می‌شود ... و ما به دور خودمان میچرخیم ... دیگر از بالابلندی ، قائم باشک ، هفت سنگ و خاله بازی ، خبری نیست . بزرگ می‌شویم . پیر می‌شویم اما حال خوشمان ، قهقهه زدن هایمان ، آرزوهایمان و دوستانمان در همان دوران کودکی جا میمانند ... - کمی‌پیش‌ازپاییز
اشک‌های تازه‌ات را برای غم‌های کهنه ، هدر نده . . . !
شِیخ .
چیزی که همیشه برایم عجیب بوده است این است که اصولا اشک در برنامه‌ی خلقت پیش‌ بینی شده یعنی آدم بناست
. حرفی نداشتم بزنم ... خواستم فقط ، خاطر نشان کنم که تو در خاطری هنوز :) .
رسالتِ من بیانِ واقعیت‌هاست ... حالا که از جنگ و جبهه و ایستادگی در مقابل حمله‌ی نظامی دشمنان جامانده ام ؛ حالا که از آن سالهای پر افتخار عقب افتاده ام ؛ وقت را در چنگ می‌گیرم و مینویسم ... آنقدر مینویسم تا رسالتم به اتمام برسد ! من مبارز ام .
- برایِ‌استوری - - - -
فرض کنید گشت ارشاد مقصر است . راه حل چیست ؟ تعطیل کنیم ؟ این همه پزشکِ خطاکار که جان عزیزان ما را گرفتند ... بیمارستان را ببندیم ؟