eitaa logo
شِیخ .
15.7هزار دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
181 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و تبلیغات: @Oo_Parvaneh_oO کپی؟ خیر فوروارد کنید لطفا .
مشاهده در ایتا
دانلود
باید خدا بخواهد .. و خدا خواست که ما در جوار حضرت معصومه س سکونت یابیم. آرامشِ بی‌همتای اتمسفر این دیار غیر قابل توصیف است. من زندگی را در این چهار دیواریِ نزدیک حرم از عمق جان لمس می‌کنم. امروز در کنار تمامیِ کارها و دغدغه‌ها و دلواپسی‌ها و اندوه‌ها، پوست های پرتقالم ریز ریز ریز کردم تا عطر دل‌انگیزی به چایِ عصرهای زمستانی‌ام ببخشند. و من حیات را، گذر عمر را و پیوند شب و روز را در این خاکِ مقدس آغاز نمودم :)🌿 بماند به یادگار
‌ بخش اعظمی از مشکلات جامعه‌ی ما بخاطر عدم احساس صمیمیت بین فرزند و والدین در خانواده‌ست! پنهان کاری و خودخوری جوونهارو به منجلاب‌های عجیبی میکشونه که رها شدن ازش سخت و زمان بره .. ‌
زندگی به افق قم .
‌ مجازی پر شده از آدم‌های الکی و تقلیدکار. وسط همه این آدمها تو خودت باش و به همینم افتخار کن :) ‌
‌پناهگاهِ همیشگی - گلزار شهدا :)
شِیخ .
‌ میشه از خدا بخواییم هفته ای چندبار زیارت قبور شهدا رو قسمتمون کنه!؟ آدم برای ادامه دادن به مسیر سختِ رسیدن به اهدافش نیاز به انگیزه داره و چه انگیزه ای بالاتر و بزرگتر از لبخند رضایت شهدایی که بخاطر حال خوب اکنون ما جان، فدا کردن؟ ‌
‌ همه‌چیز را برای تو آفریدم و تو را برای خودم :)
‌ پیش از آنکه بخواهم مجریِ آن محفل بزرگ باشم؛ روزی‌ام شده بود تا غریب به دور روز ( و نه دو روزِ کامل ) در شهر مقدس قم نفس بکشم. آن شب، وقتی دور میدان هفتاد و دو تن ایستاده بودیم؛ باران شدیدی شروع به باریدن کرد. به طوری که حرکت ما به سمت سمنان را حوالی نیم ساعت به عقب انداخت. همانجا در کنار میدان و خیره به خیابان به سختی بغضم را فروخوردم تا کسی نفهمد که تا چه اندازه مغمومم. و من اندوه داشتم برای خاطر آنکه قلب و روحم حاضر نبود از این شهر دور بماند. اما چاره ای نداشتم. تنها کاری که از دستِ دلم بر می‌آمد آن بود که دعا کند روزی در این خاکِ بی‌همتا نفس بکشد و روزگار بگذراند! چند هفته بعد از آن زیارت دلچسبی که در قم تجربه کرده بودم؛ اتفاق مهمی برایم رقم خورد و آن اجرای صحنه در محفلی بود که مهمان ویژه‌ی آن دختر عزیز حاج قاسم بود. بعد از اتمام مراسم قلبم پیش از هرچیز ناگهان پرکشید هوایی شد. انگار کسی از قم مدام من را صدا میزد و انتظارم را می‌کشید! همانجا و در هیاهوی سالن همایش، از خدا طلب کردم که به زودی های زود زندگی در قم را روزی‌ام کند. از آن روزها و فراقی که در قلبم احساس می‌شد؛ دو سالی می‌گذرد... حالا همانجایی هستم که روزی انتظارش را میکشیدم‌. همانجایی نفس میکشم که در قنوت نمازهایم‌ آرزویش میکردم. و اینجا بهشتِ زمین است. در وصف این شهر مقدس قلمم محدود است و زبانم بند ‌می‌آید. صبر، آدمیزاد را به آن‌چه می‌خواهد می‌رساند. و نه فقط صبر بلکه توکل و توسل نیز (:
غروبِ خورشید در آسمان قم *