اسنپ گرفتیم از اصفهان به سمتِ مقصدمان که روستایی در نزدیکی های شهر کرون بود. از لا به لای حرفهای راننده دریافتم که لر بختیار است و دست روزگار او را به اصفهان کشانده است.
در طول مسیر با همسرم شیخ علی از جنگ و سیاست و دین و اعتقادات گفتند. به ظاهرش نمیخورد اما عمیقا به حرفهایی که میزد اعتقاد داشت و سخنان اخیر مقام معظم رهبری را تمام و کمال گوش داده بود.
خدا خیرش بدهد در طول مسیر لحظه ای کولر ماشین را خاموش نکرد. از اصفهان تا روستای کردعلیا جانمان خنک شد.
وقتی به مقصد رسیدیم، حاضر به دریافت پول نشد. انگار در قلبش حاجتی داشت و اعتقادی، که او را به این کار خیر و نیک دعوت میکرد. در همان لحظه نیت کردم که در تمام این ده روز، هرگاه سخنرانی کردم و محفلی قرآنی برگزار نمودم یا هرجا توانستم اثری مثبت بگذارم، از ایشان یاد کرده و دعایشان کنم..
مردم، به روحانیت و اسلام اعتقاد ویژه ای دارند و احترام خاصی میگذارند. همین مساله رسالت ما را دو چندان میکند .💚
وقتی وارد مسجد شدیم، این قاب زیبا را به عنوان عکسی یادگاری از او و همسرم شیخ علی ثبت کردم. بازهم میگویم: خدا خیرش بدهد ...
#تبلیغ_محرم
#روستای_کردعلیا
سفر تبلیغی در ایام محرم
سبب میشود کمی و ذره ای و به حد قطره ای، ماجرای تنها شدن مسلم را درک کنی! گاهی به حد یک اقیانوس خیال میکنی که بی یار و یاوری. اما وقتی به امامت می اندیشی، قوت قلبی میگیری وصف ناشدنی. و این قوت قلب برای همه ی نداشتن ها و تنهایی ها کافیست.
- رادیو شیخ -- عبدِ خطاکار-.mp3
زمان:
حجم:
4.1M
گوینده: رقیه ابوذری
نویسنده: زینب شهسوار
ما فقیرانی هستیم که خدا
با حُب حسین آنها را غنی کرد :)
#امام_حسین
@Sheikh_Alii
این دو روز شما اصفهانی ها خوب معرفت به خرج دادید(: تا همین لحظه کلی پیام داشتم که گفتید: بیایید خونه ما، کاری داشتید بگید، چیزی خواستید بگید بیاریم، به روستای ماهم سر بزنید و ....
خواستم بگم بعد از این ده روز حسابی دلم برای محبتتون تنگ میشه .
به قول حاج رضا هلالی:
گرچه باید حرمت این خانواده را
دانستوشناخت کافیهم نسبت
به مکتب داشت.
اما من از بچگی اینو یاد گرفتم :
دنبال عزایحسین رفتنبهدعوت
اوست و بس.
باهرشمایلیدرِاینخانهمحترمی.
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اول محرم
در روستای کردعیا
در کنار ننه فاطمه و
اهالی خونگرم این آبادی.
شِیخ .
اول محرم در روستای کردعیا در کنار ننه فاطمه و اهالی خونگرم این آبادی.
• خونگرم، مهربان و شریف 🌱
امروز، کمی فکر کردم! و کمی بیشتر. و البته کمی بیشتر از بیشتر. و بعد بغضی سنگین به گلویم نشست. سنگینتر از یک کوه. سنگین تر از یک سنگ بزرگ و حتی سنگین تر از یک کامیون با بارِ آهن آلات.
در جمع مردم روستا که بودم؛ به روزِ رفتن از این دِه اندیشیدم. به لحظهی خداحافظی. به ندیدن ننه فاطمه. به نشنیدن صدای کل اسماعیل. به آخرین خندیدن ها با شش عروس این خانواده و در نهایت به تمام شدن ایام تبلیغ در ایام محرم..
دلم تپید و غصه به جانم نشست. من عجیب به مردم این آبادی دلبسته ام. به محبتشان، به خانههایشان، به مهربانی غیرقابل وصفشان و به شب های خنک و دلپذیرشان. اینجا چیزی عطر مادرم را با خود دارد که من هر لحظه احساسش میکنم. من حتی به عطری که در این فضا مرا به یاد مادرم میاندازد دلبسته ام. به کوه هایش، به خانه های ویلایی و بزرگ و سرسبز و ساده اش، به ساده ترین چیزها در این روستای عزیز دلبسته ام.
و فکر به روزِ خداحافظی، اندوهگینم میکند. مردم اینجا شیفتهی اباعبدالله الحسین ع اند و دلخوش اند به همین روز های عزاداری. ننه فاطمه امروز، با خط به خط روضه ای که شیخ علی میخواند؛ اشک میریخت دست بر سینه میکوبید. ننه، با آن پا درد عجیبش که امان را از او گرفته، به عشق مولایش حسین ع تا مسجد را پیاده میآید و باز پیاده تا منزل باز میگردد. .
و من حق دارم که دلگیر شوم اگر روزی نبینمشان. اینجا انگار خانهی من است و من دختر این اهالی. انگار سالهای سال است میشناسمشان. راحت، آسوده و با لبخند، در کنارشان حیاتی ساخته ام که از جنس زندگی در شهر نیست. اینجا همه مشغول کشاورزی و دامداریاند و انگار جانشان سرسبز و عطرآگین است. .
من، دلتنگ میشوم برای این آبادی. همین.
✍🏻 #به_قلم_خودم
شِیخ .
روز دوم (:
من، مادر نیستم!
اما دلم میتپد برای هر کودکی که میبینیم. آخر میدانی؟ بچه ها پاک و ساده اند. مهربانند. هرچه بگویی میپذیرند. به یک داد، حساب کار دستشان میآید. لازم نیست دستشان را نیشگونی بگیری یا گوششان را بپیچانی.
بچه ها، اگر دلشکسته بشوند؛ شبها پیش از خواب آهسته آهسته اشک میریزند و بالششان خیس میشود. اگر هم به هق هق بیافتند؛ تمام سعی خودشان را میکنند تا کسی از اهالی خانه نفهمد. یک آه میکشند و با خدا صحبت میکنند. .
بچه ها، دستانشان ظریف است و قلبهایشان بزرگ. با همان دستان کوچک دنیای بزرگی با نقاشی هایشان خلق میکنند. تمام دغدغهشان این است که با همسن و سالانشان بگویند و بخندند و بازی کنند. اگر به انها یک شکلات هدیه دهی تا چند روز خوشحالاند و قلبشان میتپد. درست برعکس آدم بزرگ ها که غالبا قدر نشناسند.
بگذریم. عجیب است که کودکان، در دل بازی کردن هایشان، دویدن هایشان، خوراکی خوردن هایشان و هر کار بچگانهی دیگری، به محض آنکه نام مبارک اباعبدالله الحسین علیه السلام را میشنود؛ همه چیز را رها میکنند و میآیند. با تمام سادگی و از صمیم قلب، میگوند که امام را دوست دارند.
شاید اگر بگویی کلاس فلان هنر را داریم، عده ای بیایند و عدهای نیایند. اما وقتی میگویی کلاسی داریم که دربارهی کربلاست؛ سراسیمه همهشان میآیند. انگار که عشق به حسین علیه السلام در قلبهای کوچکشان ریشه دوانده است. و این بسیار زیباست :)
امروز، در نگاهِ معصومانهی این کودکان روستایی خیره مانده بودم. انگار غمی جانم را میفشرد. به دستانشان نگاه کردم؛ به قد و قوارهی کوچکشان، به شیرین زبانیهایشان، به دلبستگی عجیبی که به پدرانشان داشتند و ...
آن وقت بغض، میهمان گلویم شد و من با هزار مشقت قورتش دادم. تحمل کردم، صبر کردم، ذکر گفتم و آخر سر، بعد از آنکه دیگر از کنارشان رفتم و به خلوتی رسیدم، گذاشتم که اشکهایم بیایند.
دانه به دانهی اشک را با چفیه ام پاک کردم. آخر این احوالِ منقلب، از خیالم بود که پرکشیده بود به روز عاشورا و رقیه ی سه ساله ای که ظریف بود و کوچک و کم تحمل، درست شبیه همین بچه ها ...
من مادر نیستم؛ اما کودکان را دوست دارم. رقیه را بیشتر!
#به_قلم_خودم