eitaa logo
شِیخ .
12.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
164 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و رزرو تبلیغات : @Oo_Parvaneh_oO
مشاهده در ایتا
دانلود
شِیخ .
روز دوم (:
‌ من، مادر نیستم! اما دلم می‌تپد برای هر کودکی که می‌بینیم. آخر می‌دانی؟ بچه ها پاک و ساده اند. مهربانند. هرچه بگویی می‌پذیرند‌‌. به یک داد، حساب کار دستشان می‌آید. لازم نیست دستشان را نیشگونی‌ بگیری یا گوششان را بپیچانی. بچه ها، اگر دلشکسته بشوند؛ شبها پیش از خواب آهسته آهسته اشک می‌ریزند و بالششان خیس میشود. اگر هم به هق هق بیافتند؛ تمام سعی خودشان را میکنند تا کسی از اهالی خانه نفهمد. یک آه می‌کشند و با خدا صحبت میکنند. . بچه ها‌، دستانشان ظریف است و قلبهایشان بزرگ. با همان دستان کوچک دنیای بزرگی با نقاشی هایشان خلق میکنند. تمام دغدغه‌شان این است که با هم‌سن و سالانشان بگویند و بخندند و بازی کنند. اگر به انها یک شکلات هدیه دهی تا چند روز خوشحال‌اند و قلبشان‌ می‌تپد. درست برعکس آدم بزرگ ها که غالبا قدر نشناسند. بگذریم. عجیب است که کودکان، در دل بازی کردن هایشان، دویدن هایشان، خوراکی خوردن هایشان و هر کار بچگانه‌ی دیگری، به محض آنکه نام مبارک اباعبدالله الحسین علیه السلام را می‌شنود؛ همه چیز را رها می‌کنند و می‌آیند. با تمام سادگی و از صمیم قلب، میگوند که امام را دوست دارند. شاید اگر بگویی کلاس فلان هنر را داریم، عده ای بیایند و عده‌ای نیایند. اما وقتی می‌گویی کلاسی داریم که درباره‌ی کربلاست؛ سراسیمه همه‌شان ‌می‌آیند. انگار که عشق به حسین علیه السلام در قلب‌های کوچکشان ریشه دوانده است‌. و این بسیار زیباست :) امروز، در نگاهِ معصومانه‌ی این کودکان روستایی خیره مانده بودم. انگار غمی جانم را می‌فشرد. به دستانشان نگاه کردم؛ به قد و قواره‌ی کوچکشان، به شیرین زبانی‌هایشان، به دلبستگی عجیبی که به پدرانشان داشتند و ... آن وقت بغض، میهمان گلویم شد و من با هزار مشقت قورتش دادم. تحمل کردم، صبر کردم، ذکر گفتم و آخر سر، بعد از آنکه دیگر از کنارشان رفتم و به خلوتی رسیدم، گذاشتم که اشک‌هایم بیایند. دانه به دانه‌ی اشک را با چفیه ام پاک کردم. آخر این احوالِ منقلب، از خیالم بود که پرکشیده بود به روز عاشورا و رقیه ی سه ساله ای که ظریف بود و کوچک و کم تحمل، درست شبیه همین بچه ها ... من مادر نیستم؛ اما کودکان را دوست دارم. رقیه را بیشتر!
‌- موکب الحسین | روستای کردعلیا .
شِیخ .
اینجا موکبی‌ست درست در کنار آخرین خانه‌ی روستا، دور تا دور آن کوه و دشت است. یکی از اهالی روستا، چندین سال است که در ایام محرم، این موکب را برپا میکند و چای نذری می‌دهد. حالا اگر کنارش کسی چیزی آورد و تقدیم‌ کرد؛ چه بهتر. دیروز عصر، پنج لیوان چای نوشیدم و با حاج خانم میانسالی که همسر آقای موکب‌دار بود گفت و گویی کردم. میگفت ما در این روستا تنهاییم. همه‌ی فرزندانمان ازدواج کرده و به شهر رفته اند. حالا اگر جورشان بشود آخر هفته ای، تعطیلاتی چیزی، به ما سری می‌زنند. بعد هم رفت و قهوه‌ای برای من آورد. وقتی میخواستم از موکب بروم و درحال خداحافظی بودم، تمام تلاش خودش را کرد تا در کنارش بمانم. از آن جنس اصرار کردن های واقعی که از سر تنهایی بود.. اینجا غالبا، بزرگ‌ترها تنها هستند. خودشان اند و مرغ و خروسها و گوسفندانشان. تازه بعضی ها همین را هم ندارند... ( شاید خدا خواسته مردم این روستا زودتر از دیگر آدمیان، پی به تنهایی بشر ببرند و تنها به خود خدا تکیه کنند. و تنها اوست که می‌ماند )
و خوش بحالِ کسی که نمک گیر حسین شد :)
بماند به یادگار
36.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دخترهای قشنگ من امروز مسجد رو تمیز کردن 🌱! @Sheikh_Alii
بعضی روزها در حیاتِ آدمی تکرار نمی‌شود‌. همان لحظه است و همان حال‌. اگر قدر آن را دانستی؛ بُرده ای. و اگر نه، یک بازنده‌ی پر از حسرتی‌. زندگی‌ِ ده روزه‌ی من در این روستا، تکرار نمی‌شود و یقینا باید قدر هر ثانیه‌اش را بدانم. حالا که به روز پنجم از این سفر تبلیغی رسیده و تنها پنج روز دیگر باقی‌مانده است‌؛ با خودم می‌گویم حیف از این همه علاقه و صمیمت که باید رنج فاصله را میهمان قلبهایمان کند. کاش هرگز جاده‌ای برای رفتن نبود. و من تا همیشه در کنار مردم مهربان این آبادی می‌ماندم. ‌
‌ افتخار میکنم به اینکه کانالم شبیه خودشه‌‌ و افتخار میکنم به اینکه در طول مدت فعالیتم سعی نکردم شبیه کسی رفتار کنم. خودم بودم و خودم! نه کپی بودم نه تقلیدکار. ‌‌‌
عکسی که روایت دارد .