eitaa logo
شِیخ .
12.1هزار دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
162 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و رزرو تبلیغات : @Oo_Parvaneh_oO
مشاهده در ایتا
دانلود
بیست تا ظرفیت به دوره رضایت زناشویی اضافه کردم. برای اطلاع از شرایط ثبت نام پیام بدید : @Oo_Parvaneh_oO ♥️ ‌
‌ خدایا، اگه تو رو نداشتیم چیکار میکردیم :)؟ ‌
‌ جدیدا انجام دادن کوچک ترین کارها، برام شبیه جا به جا کردن یک کوه سخت و طاقت فرسا شده. جوری که ترجیح میدم کارهام عقب بیوفته اما انجامشون‌ ندم. و خب این برای منی که همیشه کارهام روی نظم و برنامه ریزی بود یکم سخته. انگار درونم دو تا موجود هست. یکی خیلی تمایل داره فعال باشه و اون یکی توانایی برای انجام کارهای کوچک خودش رو هم نداره. یه کشمکش درونی و خسته کننده... امیدوارم بتونم بین خودم و خودم صلح برقرار کنم.
روزانه خیلی از این پیام‌های قشنگ از طرف شما به دستم میرسه :) خوشحالم که مطالب کانال، نور امید رو به قلب‌های مهربونتون‌ برمیگردونه. 🌱
خانه‌ای که همیشه عاشق است از بچگی یادم است؛ هر وقت وقتِ برگشتنِ بابا از سرِ کار می‌رسید، مامان لباس‌هایمان را مرتب می‌کرد، موهایمان را شانه می‌زد، چای دم می‌کرد و خانه را مثل دسته‌گل نگه می‌داشت. بعد، با نگاهی پر از انتظار، گوش‌به‌زنگِ صدای در می‌ماند. وقتی بابا پا به خانه می‌گذاشت، مامان یادمان داده بود تا جلوی در برویم، در آغوشش بگیریم، لبخند بزنیم، از دستش خرید را بگیریم. تا او لباس عوض کند، مامان چای را با مهربانی می‌ریخت و با همان لبخندِ همیشگی می‌گفت: خسته نباشی، قهرمان خونه‌. وقتی بابا می‌رفت مأموریت و چند روز نبود، یک روز مانده به برگشتنش، مامان انگار که مهمانِ ویژه‌ای از آسمان قرار است بیاید، خانه را تمیز‌تر از همیشه می‌کرد. آن روزها تازه فهمیدم بابا، برای مامان، فقط همسر نیست‌. مهم‌ترین انسان جهان است؛ و احترام به او فقط با حرف خوب زدن خلاصه نمی‌شود، بلکه باید بهترینِ خودمان باشیم وقتی او کنارمان است. حالا سال‌ها گذشته و من زندگیِ جداگانه‌ام را دارم. اما چند روزی مهمان خانه‌ی مادری هستم؛ و بابا فردا از مأموریت برمی‌گردد. مامانم هنوز همان زنِ عاشقِ قدیم است. خانه را با چنان ذوقی تمیز می‌کند که گویی قرار است مهمانی از آن‌سوی دنیا برگردد. می‌دانم این کارش، در ظاهر خانه‌داری است، اما در باطن، عشق است. او برای کسی که دوستش دارد، دلش می‌خواهد همه‌چیز زیبا باشد. و من، هر روز بیشتر شیفته‌ی این عشق می‌شوم. عشقی که بعد از سال‌ها، نه تنها کم نشده، که رسیده‌تر و آرام‌تر شده. احترامی که در رفتار جاری‌ست، شوقی که هنوز زنده است. و عشقی که، در سکوت و سادگی، ستودنی مانده است. به‌قلم‌خودم
‌ دیروز خواهرم توی گروه دوستانه ای که با همکلاسی هاش تشکیل داده بودن، داشت پیام هارو میخوند. کنجکاو شدم و فهمیدم بین دو تا از دوستاش توی گروه بحث شده، و خواهرم اینجوری و با این ادبیاتی که دارید می‌بینید شروع کرده به نصیحت اونها تا فضا رو مدیریت کنه. تو دلم گفتم چقدر این فسقلی زود بزرگ شد. و چقدر یه نوجوان ۱۳ ساله فهم و درک داره از مسائل که از چشم بزرگتر ها پنهانه. نوع ادبیات و پیام‌های خواهرم خیلی برام جالب بود. بخاطر همین گفتم باهاتون به اشتراک بزارم :) ‌ پ.ن : عکس متعلق به ۴ سالگی این دختر باهوش کلاس هفتمی .
شِیخ .
‌ خیلی خوبه که نوجوان هارو کوچک و نادان نبینیم. اونها از وقایع اجتماعی درک خوبی دارن. ‌
‌ نیازمندی‌ها : سه ساعت خلوت و تنهایی توی گلزار شهدای شاهرود و درد دل کردن با شهید حسین غنیمت پور . ‌
خورشید . . . به اندازه‌یِ تو جلوه نَدارد ! تا بُوده به دنبال تو بوده‌ست نگاهم (:
‌ وقتی ۱۴ سالم بود و به همه عالم شک داشتم. وقتی که دو دل بودم و نمیدونستم برم حوزه ی علمیه یا برم یه رشته ای توی دبیرستان، وقتی که دلواپس بودم و نگران، تو شدی پناه دل رنجور من. و توسل به تو باعث شد که نور این مسیر بیشتر به قلبم بتابه و من محکم و با اراده تصمیم گرفتم طلبه بشم‌. از خانواده چند ساعتی فاصله داشتم و وقتی توی خوابگاه دلتنگی و سختی اذیتم میکرد، فقط دویدن و تا گلزار شهدا رسیدن و کنار تو نشستن آرومم میکرد. و تو انگار با همون لباس خاکی میومدی کنارم و با حرفهای آسمونی، دلمو آروم‌ میکردی. من که آبرویی نداشتم و ندارم جلوی اهل بیت ع، اما تو همیشه واسطه شدی تا من خواسته هامو ازشون بخوام. حالا خیلی وقته هرهفته که نه، هر ماه هم نه‌، شاید سالی یکبار در حد دو دقیقه بتونم بیام به دیدنت و کنار مزار خوش عطرت بشینم. اما من انقدر دلتنگ توام که دوست دارم مثل قدیما هروقت دلم پرکشید برای دردل کردن، به جای پناه بردن به آدمها و دنیای سطحی‌شون، بیام کنار تو و یه دل سیر گریه کنم. دستم را بگیر و ببر به حوالی‌ات :) پ.ن : یه دوستی دارم هروقت میره سر مزار شهید غنیمت پور برام عکس و فیلم میفرسته. خواستم از همینجا بگم خیلی ماهی دختر. به قلم خودم