فردا باید برم حوزه. و حال دلم یجوریه انگار قراره بعد از قرنها فاصله و دوری، دوباره معشوقه ام رو ببینم. دلم میتپه و شوق و ذوق از چشمام پیداست.
کاش همه آدما عاشق راهی که توش قدم گذاشتن باشن. اینجوری دنیا جای قشنگتری میشه.
بی مهابا بنویسید. از آدمها، اتفاقات، اهداف، احساسات، تحلیلات و از هرچیزی که فکر میکنید دارد توی ذهنتان خاک میخورد. گاهی وقتها همین نوشتن های روزمرهی ساده میشود روشنایی مسیر و نجات دهنده. گاهی وقتها همین خطوط بهم ریختهی دفتر خاطراتتان، زندگی را برایتان سر و سامان میدهد.
نوشتن، جایگزین حرفها و مکالمه ها نیست. که یقینا گفت و گوی آدمیان نیز جایگاه ارزشمندی دارد. اما گاهی نمیتوانیم دردِ دل و جان را با کسی شریک بشویم و آن وقت است که میتوانیم با خیالی آسوده بنویسم. بنویسیم و بنویسیم !
به قلم خودم
#بنویسید
همهی ما آدمها یه روزایی یه وقتهایی یه جوری میشه که دلمون میخواد تنهای تنهای تنها یه گوشه بشینیم و توی خلوت خودمون زمان رو بگذرونیم. یوقتهایی دوست داریم برای خودمون باشیم. نه کار کنیم نه درس بخونیم نه با کسی حرف بزنیم و نه دغدغه ای داشته باشیم. با یه خیال آسوده برای خودمون وقت بزاریم و کارهایی رو که دوست داریم انجام بدیم. کتاب بخونیم، خیالبافی کنیم، یا نه اصلا یه دل سیر بی هیچ نگرانی بخوابیم و به فکر و جسممون استراحت بدیم.
ما خیلی وقتها که نیازه تنها باشیم خیلی راحت شرایطش رو برای خودمون فراهم میکنیم. اما .... اما یه کسایی هستن تو این دنیا که سالهاست نتونستن تنها باشن، کنج دنجشون رو مدتهاست بوسیدن و گذاشتن کنار ..
فهمیدی کیارو میگم؟ آفرین :) مادرها
مامانی که توی دوران جنینی شدیم بخشی از وجودش! اذیتش کردیم. بیخوابش کردیم، کم غذاش کردیم، نُه ما سختی گذاشتیم روی دوشش. ثانیه به ثانیه کنارش بودیم. وقتی به دنیا اومدیم خوابشو بهم زدیم، اولویت هاشو تغییر دادیم، بهش چسبیدیم. جوری به صداش عادت کردیم که برامون شد قشنگ ترین صدای دنیا. تو همه دوران کودکی وقت و بی وقت پناهمون شد. نصف شب اگه ترسیدیم پریدیم بغلش، وسط روز اگه دلمون شکست بغضمون پیش اون ترکید، همه خواسته هامونو بهش گفتیم، اگه خواب بود بیدارش کردیم تا باهامون بازی کنه... نوجوون که شدیم صدامونو براش بلند کردیم. لج کردیم، قهر کردیم و اون همیشه بخشید و گذر کرد. جوون که شدیم باز همه پناهمون شد. پا به پای دردمون درد کشید، شد مسکن دردهای وقت و بی وقت زندگی، همیشه پشتمون موند. بهمون امید داد. نرنجید. اگه دلخور شد ازمون به رومون نیاورد. خندید! همیشه خندید. درحالی که اون اگرچه مادر بود اما درست شبیه ما گاهی به تنهایی و خلوت نیاز داشت. میدونی؟ مامانا از وقتی خدا بهشون بچه میده دیگه خودشونو فراموش میکنن. میشن امید و انگیزه و پناه فرزندانشون .
حالا ما مگه میتونیم این همه ایثار و گذشت رو جبران کنیم؟
حالا که نزدیکای روز مادره. بیایید بگیم:
مامان ممنون که همیشه آغوشت امن ترین جای دنیا بود برام. ممنون که هرجا خطا رفتم محکم تر از قبل ازم حمایت کردی. ممنون که همیشه غذاهای خوشمزه برام درست کردی. ممنون که همیشه منو با لباس اتو کشیده و مرتب فرستادی مدرسه، ممنون که بی معرفتیامو بخشیدی. ممنون که همیشه مهربون ترین و دلسوز ترين و واقعی ترین بودی. مامان. ممنون که همیشه بودی! چون همیشه بودی یادمون رفت توهم یروزایی تو سختی ها تو رنج ها تو غصه ها نیاز داشتی برای خودت باشی و تو تنهایی خودت وقت بگذرونی اما تو توی تک تک ثانیه ها رهامون نکردی. به جای گذشتن از ما از خودت گذشتی :)
تو بی نظیری مامان.
شِیخ .
عصرِ پائیز بود و ترجیح میدادم کنج دنج خانه درست کنار کتابخانه بنشینم و چای داغ بنوشم. اما انگار کسی دستانم را گرفته بود و به سمت حوزهی هنری میکشید. با یارِ همیشه مشوق و خوش ذوقم راهیِ کلاس شدیم.
در شروع کلاس استاد گفتند از باران بنویسیم .. اما به اندازهی دو خط! بعد کاغذِ کاهیِ سیاه شده به قلممان را بدهیم به نفر بعدی تا دو خطِ دیگر به متن اضافه کند. کلاس میگذشت و ما صفحات پر شده از دست خط های گوناگون را میخواندیم و ادامه میدادیم و لذت میبردیم!
من ..
خیالم در طول کلاس پرواز میکرد به روزهای گذشته و آینده. به روزهای بارانی. به حقیقتهای گفته نشده، به راز های در سینه مانده، به عمق احساسی که در کلمه باران نهفته است! به تمام شعرهایی که دوست داشتم در زیر باران برای معشوقه ام زمزمه کنم. به سردی روزهای پائیز و لبو فروشی های کنج خیابان، به لبخند های مهربان مردی که چه در روزهای بارانی چه در روزهای برفی و چه در روزهای داغ تابستان کنار من است. به همهچیز فکر میکردم و بیتاب آن بودم تا بدانم در فکر بقیه چه میگذرد.
بعضی ها از مولایمان مهدی عج نوشته بودند، بعضی ها داستانی را روی کاغذ پرورش داده بودند، بعضی ها مدام گله میکردند و صفحهی کاغذ را با مطالبات خود تاریک جلوه میدادند. هرچه بود در کنارهم کاغذها را از کلمات و جملات و احساسات پر کردیم. آموختیم که گاهی باید برای بهتر نگاه کردن، از آنچه که فکر میکنیم فاصله بگیریم. یعنی خطی بزرگ بکشیم بر روی چهارچوب ها و اما و اگر های زندگی. کمی نگاهمان را تغییر دهیم. تنها بسنده نکنیم به آنچه که خیال میکنیم خوب است..
درست است که از چای داغ کنار کتابخانهی شخصی ام گذشتم. اما در عوض در انتهای کلاس چای نوشیدیم و به سخنان ارزشمند استاد که به ما درس خوب نوشتن میداد گوش سپردیم.
حقیقتا چایِ داغِ آخر کلاس خارق العاده ترین اتفاق بود برای کسی چون من که عاشقانه در پاییز چای مینوشد و کتاب میخواند :)
#تمرین_نویسندگی
وصف کلاس امروز.
به قلم خودم
گفت : زیاد بنویسید. زیاد بخوانید. متنوع بخوانید و خارج از چهارچوب های غیرواقعی فکر کنید تا نویسنده شوید.
پ.ن: میخوام عادتهای قبلیم رو با شدت و مدت بیشتری انجام بدم(: عادتهایی مثل کتاب خوندن و خاطره نوشتن.