شِیخ .
عصرِ پائیز بود و ترجیح میدادم کنج دنج خانه درست کنار کتابخانه بنشینم و چای داغ بنوشم. اما انگار کسی دستانم را گرفته بود و به سمت حوزهی هنری میکشید. با یارِ همیشه مشوق و خوش ذوقم راهیِ کلاس شدیم.
در شروع کلاس استاد گفتند از باران بنویسیم .. اما به اندازهی دو خط! بعد کاغذِ کاهیِ سیاه شده به قلممان را بدهیم به نفر بعدی تا دو خطِ دیگر به متن اضافه کند. کلاس میگذشت و ما صفحات پر شده از دست خط های گوناگون را میخواندیم و ادامه میدادیم و لذت میبردیم!
من ..
خیالم در طول کلاس پرواز میکرد به روزهای گذشته و آینده. به روزهای بارانی. به حقیقتهای گفته نشده، به راز های در سینه مانده، به عمق احساسی که در کلمه باران نهفته است! به تمام شعرهایی که دوست داشتم در زیر باران برای معشوقه ام زمزمه کنم. به سردی روزهای پائیز و لبو فروشی های کنج خیابان، به لبخند های مهربان مردی که چه در روزهای بارانی چه در روزهای برفی و چه در روزهای داغ تابستان کنار من است. به همهچیز فکر میکردم و بیتاب آن بودم تا بدانم در فکر بقیه چه میگذرد.
بعضی ها از مولایمان مهدی عج نوشته بودند، بعضی ها داستانی را روی کاغذ پرورش داده بودند، بعضی ها مدام گله میکردند و صفحهی کاغذ را با مطالبات خود تاریک جلوه میدادند. هرچه بود در کنارهم کاغذها را از کلمات و جملات و احساسات پر کردیم. آموختیم که گاهی باید برای بهتر نگاه کردن، از آنچه که فکر میکنیم فاصله بگیریم. یعنی خطی بزرگ بکشیم بر روی چهارچوب ها و اما و اگر های زندگی. کمی نگاهمان را تغییر دهیم. تنها بسنده نکنیم به آنچه که خیال میکنیم خوب است..
درست است که از چای داغ کنار کتابخانهی شخصی ام گذشتم. اما در عوض در انتهای کلاس چای نوشیدیم و به سخنان ارزشمند استاد که به ما درس خوب نوشتن میداد گوش سپردیم.
حقیقتا چایِ داغِ آخر کلاس خارق العاده ترین اتفاق بود برای کسی چون من که عاشقانه در پاییز چای مینوشد و کتاب میخواند :)
#تمرین_نویسندگی
وصف کلاس امروز.
به قلم خودم
گفت : زیاد بنویسید. زیاد بخوانید. متنوع بخوانید و خارج از چهارچوب های غیرواقعی فکر کنید تا نویسنده شوید.
پ.ن: میخوام عادتهای قبلیم رو با شدت و مدت بیشتری انجام بدم(: عادتهایی مثل کتاب خوندن و خاطره نوشتن.
شِیخ .
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
من نگاه از مردمِ این شهر میدزدم ولی
آنکه را سیری ندارم از تماشایش، تویی!
خدا میدونه چقدر توی ' پیامهایذخیرهشده ' نوشتم و پاک کردم. نوشتم و ارسال نکردم. نوشتم و ویرایش کردم. انگار مغزم پر شده از کلمات و مسائل مختلف. نمیدونم از کدومش بگم و چطوری بگم؟
ولی امروز لا به لای این بحث و جدلهای توی مغزم به این نتیجه رسیدم که لزومی نداره همه چیز رو به همه توضیح و به حرف همه ترتیب اثر بدیم؛ نظر همه رو توی زندگی یا نوع تفکرمون اعمال کنیم. شاید واقعا افق دید و زاویه نگاه آدمها فرسنگ ها با ما متفاوت باشه. پس یجاهایی طبیعیه که یه عده ای مارو نفهمن یا ما اونهارو نفهمیم. این دلیل بر بد بودنِ ما یا اونا نیست. .
آقای من. ببخشید که جمعههامون رو اینقدر بی خیالِ اومدنت سپری میکنیم. ببخشید که بخاطرت کاری نمیکنیم :)
راستش مدتی است
که از فکر کردن به آرزوهایِ بزرگ طفره میروم، چیزهایِ سادهای میخواهم؛ کنج دنج مقبره شهدا، حرم، آرامش، صدایِ باران، چای، و کتابهایم ...☕️📖
پ.ن: عکس و فیلم متعلق به دیشب. به یاد همتون بودم :) هوای بارونی و حرم و یک کوه دلتنگی.