انقدر حال دلم خوب میشه وقتی دورهم جمع میشیم هرکدوممون مشغول به کار مفیدی میشیم :) من درس میخونم. خانوادهم بستههای فرهنگی برای تجمع فردا آماده میکنن، مادربزرگم توی سینی حبوبات پاک میکنه، بابابزرگم جوجههارو از کارتون آورده بیرون تا هوایی تازه کنن، مردهای خونه از میدان نبرد برای هم میگن و خلاصه اینجا صفایی داره برای خودش که ذوق زده ام میکنه (:
واقعا نباید معطل و منتظر بازخورد آدمها موند. دیگه وقتم رو صرف اینکه بخوام بدونم بقیه چقدر نسبت بهم حس خوب دارن نمیکنم. سعی میکنم درست رفتار کنم. دلیلی نداره آدم بخواد روز و شب درست بودن و موجه بودنِ رفتار خودش رو به دیگران توضیح بده. یا منتظر یک واکنش مثبت از طرف اونها به جهت تایید کار خودش باشه!
طبق محاسبات دنیایی و قوانینِ آدمیزادی، امسال باید درسم را تمام میکردم و برای فوق لیسانس اقدام مینمودم. اما از آنجایی که سه بار انتقالی گرفتم و شهر محل سکونتم را از جایی به جای دیگر تغییر دادم و چندباری هم مرخصی تحصیلی گرفتم، فعلا درسم تمام نمیشود و همچنان باید بخوانم!
برای یک محصل معمولی و کسی که صرفا میخواند تا مدرک بگیرد یا میخواند که هرچه زودتر استخدام شود و ماهیانه ورودی مشخصی داشته باشد؛ این اتفاق ناخوشایند تلقی میشود. اما برای چون منی که با درسهای حوزه علمیه رفاقت میکند و با عشق و ذوق و لبخند درس میخواند، این طولانی شدن روند تحصیل هیچ اندوهی ندارد..
گرچه که بسیار مشتاقم زودتر وارد مرحلهی تخصصی تری بشوم اما در این چند سال لحظه ای کم نیاوردم و اخم بر پیشانیام ننشست. بعد از آنی که طلبه شدم و درس خواندم و پای صحبت اساتیدم نشستم انگار دنیا و مافیها رنگ و بوی تازه به خود گرفت .
گاهی که طلاب صرفا میخوانند تا تمام شود و با عجز و ناله و نا امیدی صحبت میکنند؛ با خودم میگویم کاش خدا زودتر کمکشان کند تا درسشان تمام شود و بروند همانجایی که خیال میکنند از حوزه بهتر است ! حوزه بماند برای عاشق ها.
خانم شهسوار
#طلبگی
یه بنده خدایی میگفت کنکور دادم و پرستاری قبول شدم. بعد از یک ترم متوجه شدم به رشتهام علاقهای ندارم و با روحیاتم سازگار نیست. درنتیجه انصراف دادم ... کاش کسایی هم که وارد حوزه میشن و بعد از مدتی نسبت بهش بی میل و رغبت میشن انصراف بدن و برن ...
شِیخ .
امروز دفتر و کتابم را برداشتم و به سمت محل تجمعات شبانه به راه افتادم. به سفارش پزشکم نیم ساعتی پیاده روی کردم. وقتی رسیدم موکب رزق و روزی ام خوب بود و توفیق شد تا دعای توسل را با بقیهی مردم زمزمه کنم.
چای تلخ و غلیظ و خوش عطر موکب را نوش جان کردم و همانجا روی صندلی سخنران نشستم و شروع کردم به درس خواندن. تا حوالی ساعت دوازده که همه مردم بروند به درس خواندن ادامه دادم. برای چند نفر از دوستان جای تعجب داشت که در آن شلوغی چطور مباحث را متوجه میشوم. خب آنها نمیدانستند که من از خیلی سالهای قبل به درس خواندن و کتاب خواندن در شلوغی عادت کردهام و تنها چیزی که مانع از فهمیدن من میشود؛ بی علاقگی به موضوع است.
شاید بعد از کتاب خواندن در هیئت و درس خواندن روی نیمکت های پارک، این زیباترین تجربه مطالعه ام در کف خیابان بود.
درسی که داشتم میخواندم درباره زرتشت و باستان گرایی بود. مساله ای که این روزها خیلی از جوانها درگیرش هستند و سینه چاک میدهند برای آنکه ثابت کنند آریاییاند! حال آنکه از واقعیت تا آنچه در اذهان مردم نقش بسته کیلومترها فاصله است. خداراشکر میکنم که این ترم این واحدِ اقتضایی را انتخاب کردم..
خانم شهسوار
این شبها که میام موکب، مات و مبهوت و حیران به مردم و مسئولین اصلی موکب نگاه میکنم و با خودم میگم این همه عشق از کجا میاد ؟ بعد از چهل و اندی شب چطور مردم هنوز چهرههایی پر صلابت و پر اقتدار دارن ؟ چرا آثار خستگی روی صورتها مشهود نیست ؟ ...
چند روزی هست که بخاطر خوندن درس و شروع مطالعه کتاب جدید، خیلی وقت نکردم فضای مجازی و کانالها رو چک کنم. خدا میدونه چقدر فکرم آرومه و چقدر احساس مفید بودم میکنم. از نصف کانالهایی هم که احساس کردم فقط اهل ادعا هستن لفت دادم. رااااحت و آسوده شدم :)