طبق محاسبات دنیایی و قوانینِ آدمیزادی، امسال باید درسم را تمام میکردم و برای فوق لیسانس اقدام مینمودم. اما از آنجایی که سه بار انتقالی گرفتم و شهر محل سکونتم را از جایی به جای دیگر تغییر دادم و چندباری هم مرخصی تحصیلی گرفتم، فعلا درسم تمام نمیشود و همچنان باید بخوانم!
برای یک محصل معمولی و کسی که صرفا میخواند تا مدرک بگیرد یا میخواند که هرچه زودتر استخدام شود و ماهیانه ورودی مشخصی داشته باشد؛ این اتفاق ناخوشایند تلقی میشود. اما برای چون منی که با درسهای حوزه علمیه رفاقت میکند و با عشق و ذوق و لبخند درس میخواند، این طولانی شدن روند تحصیل هیچ اندوهی ندارد..
گرچه که بسیار مشتاقم زودتر وارد مرحلهی تخصصی تری بشوم اما در این چند سال لحظه ای کم نیاوردم و اخم بر پیشانیام ننشست. بعد از آنی که طلبه شدم و درس خواندم و پای صحبت اساتیدم نشستم انگار دنیا و مافیها رنگ و بوی تازه به خود گرفت .
گاهی که طلاب صرفا میخوانند تا تمام شود و با عجز و ناله و نا امیدی صحبت میکنند؛ با خودم میگویم کاش خدا زودتر کمکشان کند تا درسشان تمام شود و بروند همانجایی که خیال میکنند از حوزه بهتر است ! حوزه بماند برای عاشق ها.
خانم شهسوار
#طلبگی
یه بنده خدایی میگفت کنکور دادم و پرستاری قبول شدم. بعد از یک ترم متوجه شدم به رشتهام علاقهای ندارم و با روحیاتم سازگار نیست. درنتیجه انصراف دادم ... کاش کسایی هم که وارد حوزه میشن و بعد از مدتی نسبت بهش بی میل و رغبت میشن انصراف بدن و برن ...
شِیخ .
امروز دفتر و کتابم را برداشتم و به سمت محل تجمعات شبانه به راه افتادم. به سفارش پزشکم نیم ساعتی پیاده روی کردم. وقتی رسیدم موکب رزق و روزی ام خوب بود و توفیق شد تا دعای توسل را با بقیهی مردم زمزمه کنم.
چای تلخ و غلیظ و خوش عطر موکب را نوش جان کردم و همانجا روی صندلی سخنران نشستم و شروع کردم به درس خواندن. تا حوالی ساعت دوازده که همه مردم بروند به درس خواندن ادامه دادم. برای چند نفر از دوستان جای تعجب داشت که در آن شلوغی چطور مباحث را متوجه میشوم. خب آنها نمیدانستند که من از خیلی سالهای قبل به درس خواندن و کتاب خواندن در شلوغی عادت کردهام و تنها چیزی که مانع از فهمیدن من میشود؛ بی علاقگی به موضوع است.
شاید بعد از کتاب خواندن در هیئت و درس خواندن روی نیمکت های پارک، این زیباترین تجربه مطالعه ام در کف خیابان بود.
درسی که داشتم میخواندم درباره زرتشت و باستان گرایی بود. مساله ای که این روزها خیلی از جوانها درگیرش هستند و سینه چاک میدهند برای آنکه ثابت کنند آریاییاند! حال آنکه از واقعیت تا آنچه در اذهان مردم نقش بسته کیلومترها فاصله است. خداراشکر میکنم که این ترم این واحدِ اقتضایی را انتخاب کردم..
خانم شهسوار
این شبها که میام موکب، مات و مبهوت و حیران به مردم و مسئولین اصلی موکب نگاه میکنم و با خودم میگم این همه عشق از کجا میاد ؟ بعد از چهل و اندی شب چطور مردم هنوز چهرههایی پر صلابت و پر اقتدار دارن ؟ چرا آثار خستگی روی صورتها مشهود نیست ؟ ...
چند روزی هست که بخاطر خوندن درس و شروع مطالعه کتاب جدید، خیلی وقت نکردم فضای مجازی و کانالها رو چک کنم. خدا میدونه چقدر فکرم آرومه و چقدر احساس مفید بودم میکنم. از نصف کانالهایی هم که احساس کردم فقط اهل ادعا هستن لفت دادم. رااااحت و آسوده شدم :)
این شبها که ناچارم به پیادهروی دو تا اتفاق خوب درحال رخ دادنه. اول اینکه با مردم بی واسطه رو به رو میشم. خب خیلی وقتها بخاطر مشغله ها و درگیری های روزمره کم پیش میاد که بتونم کنارشون قدم بزنم. حالا در این قدم زدن ها و دیدن ها، خیلی واقعیت ها برام روشن میشه.
دومین اتفاق خوبی که خوشحالم میکنه اینه که با چادر و حجابم توی شلوغترین جاهای شهر که اصلا اثری از حجاب نیست قدم میزنم. کار خاص و بزرگی نیست. اما بهم جسارت میده .
از دور دیدمش.
چشم در چشم هم خیره ماندیم. به رسم ادب سلامی کردم. صدایم زد و من را به سمت خودش فرا خواند. به سختی و با کراهت به سمتش رفتم. با خود گفتم: هیچکس یک خانم باردار را از این سو به آن سو نمیکشاند. کاش اگر کار مهمی داشت خودَش میآمد کنارم.
به او رسیدم. دستم را فشرد و از توی کیفش یک جعبهی مربعی شکل درآورد. به سمتم گرفت و گفت: چهار سال پیش به کربلا رفتم! همهی هدیه هایی که خریده بودم را متبرک کردم به ضریح امام حسین ع. از آن سال تا به امروز این یک هدیه روی دستم مانده بود و هرچه تلاش میکردم به کسی بدهم گویا قسمت نمیشد! حالا بیا این برای دخترِ تو. کادوی روز دخترش را امام حسین ع چهار سال پیش برایش فرستاده است... ذوق کردم. خندیدم. هدیه را به قلبم فشردم و بوییدم.
او امام حسین ع است! او معرفت دارد.
✍🏻 خانم شهسوار
من شیفتهی تفاوتها هستم.
همیشه دلم میخواهد آنچه را که خودم دربارهاش به نتیجه رسیدهام انجام دهم. نه آنچه را که مردم میگویند.
در این چهل و چند شبی که مردم بی خستگی و ابراز رنج در خیابانها حاضر شدند؛ مواکب زیادی برپا شد. در سطح شهر همه ی خیابانهای مهم و شلوغ توسط موکب ها و صدای باندها و تکان خوردن پرچم ها به یک حسینیه مبدل گشت...
از میان همهی این موکبهای دلی و ارزشمند، موکب صاحبالزمان طور دیگری به قلبم نفوذ کرد. یک شب شیخ علی و نوجوانان مسجد، با یک میز و چند مشت چای و یک کاسه قند و دو تا تریموس، موکب ساده و جمع و جور خود را برپا کردند. حالا بعد از گذشت این همه وقت، هنوز همان یک میز، وسط خیابان قرار میگیرد و تنها فضا سازی اش چند چفیه مشکی است که روی میز پهن شده است.
نوجوانان هرشب روی کارتن های بازیافتی پرچم آمریکا و اسرائیل میکشند. بعد آن را آتش میزنند. چای را با عشق به رهگذران تعارف میکنند و همهی شور و ذوقشان خدمت به مردم انقلابی شهر است که از آنجا رد میشوند تا به محل تجمع برسند ...
من عاشق اتفاقات و ماجراهای غیر تکراری ام و این موکب برای من عزیز است. زیرا در شهر، تنها همین یک میز است که موکب نام گرفته و شور دیگری به شهر و خیابان میدهد.
✍🏻 خانم شهسوار