eitaa logo
شِیخ .
14.7هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
170 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و تبلیغات: @Oo_Parvaneh_oO کپی؟ خیر فوروارد کنید لطفا .
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ این‌ شبها که میام موکب، مات و مبهوت و حیران به مردم و مسئولین اصلی موکب نگاه میکنم و با خودم میگم این همه عشق از کجا میاد ؟ بعد از چهل و اندی شب چطور مردم هنوز چهره‌هایی پر صلابت و پر اقتدار دارن ؟ چرا آثار خستگی روی صورتها مشهود نیست ؟ ... ‌
‌ چند روزی هست که بخاطر خوندن درس و شروع مطالعه کتاب جدید، خیلی وقت نکردم فضای مجازی و کانالها رو چک کنم. خدا میدونه چقدر فکرم آرومه و چقدر احساس مفید بودم میکنم. از نصف کانالهایی هم که احساس کردم فقط اهل ادعا هستن لفت دادم. رااااحت و آسوده شدم :) ‌
‌ هی از مردم سوالات شخصی نپرسید. بی ادبیه 🌱 ‌
‌ این شب‌ها که ناچارم به پیاده‌روی دو تا اتفاق خوب درحال رخ دادنه. اول اینکه با مردم بی واسطه رو به رو میشم. خب خیلی وقتها بخاطر مشغله ها و درگیری های روزمره کم پیش میاد که بتونم کنارشون قدم بزنم. حالا در این قدم زدن ها و دیدن ها، خیلی واقعیت ها برام روشن میشه. دومین اتفاق خوبی که خوشحالم میکنه اینه که با چادر و حجابم توی شلوغ‌ترین جاهای شهر که اصلا اثری از حجاب نیست قدم میزنم. کار خاص و بزرگی نیست. اما بهم جسارت میده . ‌
‌ از دور دیدمش. چشم در چشم هم خیره ماندیم. به رسم ادب سلامی کردم. صدایم زد و من را به سمت خودش فرا خواند. به سختی و با کراهت به سمتش رفتم. با خود گفتم: هیچکس یک خانم باردار را از این سو به آن سو نمی‌کشاند. کاش اگر کار مهمی داشت خودَش می‌آمد کنار‌م. به او رسیدم‌. دستم را فشرد و از توی کیفش یک جعبه‌ی مربعی شکل درآورد. به سمتم گرفت و گفت: چهار سال پیش به کربلا رفتم! همه‌ی هدیه هایی که خریده بودم را متبرک کردم به ضریح امام حسین ع.‌ از آن سال تا به امروز این یک هدیه روی دستم مانده بود و هرچه تلاش میکردم به کسی بدهم گویا قسمت نمیشد! حالا بیا این برای دخترِ تو. کادوی روز دخترش را امام حسین ع چهار سال پیش برایش فرستاده است... ذوق کردم. خندیدم. هدیه را به قلبم فشردم و بوییدم. او امام حسین ع است! او معرفت دارد. ✍🏻 ‌خانم شهسوار
‌ من شیفته‌ی تفاوت‌ها هستم. همیشه دلم می‌خواهد آنچه را که خودم درباره‌اش به نتیجه رسیده‌ام انجام دهم. نه آنچه را که مردم می‌گویند. در این چهل و چند شبی که مردم بی خستگی و ابراز رنج در خیابانها حاضر شدند؛ مواکب زیادی برپا شد. در سطح شهر همه ی خیابان‌های مهم و شلوغ توسط موکب ها و صدای باندها و تکان خوردن پرچم ها به یک حسینیه مبدل گشت... از میان همه‌ی این موکب‌های دلی و ارزشمند، موکب صاحب‌الزمان طور دیگری به قلبم نفوذ کرد. یک شب شیخ علی و نوجوانان مسجد، با یک میز و چند مشت چای و یک کاسه قند و دو تا تریموس، موکب ساده و جمع و جور خود را برپا کردند‌. حالا بعد از گذشت این همه وقت، هنوز همان یک میز، وسط خیابان قرار میگیرد و تنها فضا سازی اش چند چفیه مشکی است که روی میز پهن شده است. نوجوانان هرشب روی کارتن های بازیافتی پرچم آمریکا و اسرائیل میکشند. بعد آن را آتش میزنند. چای را با عشق به رهگذران تعارف میکنند و همه‌ی شور و ذوقشان خدمت به مردم انقلابی شهر است که از آنجا رد میشوند تا به محل تجمع برسند ... من عاشق اتفاقات و ماجراهای غیر تکراری ام‌ و این موکب برای من عزیز است. زیرا در شهر، تنها همین یک میز است که موکب نام گرفته و شور دیگری به شهر و خیابان می‌دهد. ✍🏻 خانم شهسوار
شِیخ .
‌ تصویر سمت راست. محمد سام، یک نوجوان کلاس پنجمیِ خستگی ناپذیر و مودب است. در برخورد با او آدم خیال میکند با یک جوان بیست و اندی ساله روبرو گشته.. بعد از فوت پدربزرگش، برای همیشه خانه‌ی مادربزرگش ماند تا او تنها نماند.. او یک دهه نودیِ با غیرت و فعال و باهوش است. ‌‌
شِیخ .
‌ تصویر سمت چپ. محمد حسین است. همان رزمنده دهه نودی که درباره اش نوشته بودم‌... شر و شور و شوخ طبع و خستگی ناپذیر است. او اگر نباشد موکب آن رنگ و روی پر نشاط را ندارد. یک تنه بر لب همه لبخند می‌نشاند. او یک نوجوان کلاس هشتمی است. شاید قد و قواره اش به اندازه یک جوان نباشد اما عقل و قلب و لبخندش، سن و سال دارد.. ‌
‌ روز همه‌ی دخترهای قشنگِ ایرانیِ غیور مبارک. همون دخترهایی که نزدیک به دو ماهه تو خیابونها علمداری میکنن و ذره ای از ابراز این عشق به میهن خسته نشدن :) ‌
‌ گفتم: فرزندمان در راه است و دیر یا زود پا به این دنیا می‌گذارد. گفت: به به! پس بعد از این با نوزادی در بغل به موکب می‌آیی و پرچم جمهوری اسلامی ایران را تکان می‌دهی. لبخند نازکم را تحویلش دادم و گفتم: حاجی! من میترسم از اینکه در آغوشش بگیرم‌‌. مخصوصا روزهای اول که او نحیف و ظریف است. هرقدر شوق دیدارش را دارم همان قدر هراسانم‌ از در آغوش کشیدنش. صدایش را صاف کرد. بی آنکه بخواهد فکر کند و کلامش را در دهان بچرخاند، پاسخم را داد. پاسخی که مشخص بود با تمام وجود به آن اعتقاد دارد. گفت : امن ترین آغوش، آغوش پدر برای فرزند است. سرم را انداختم پایین و از ته دل ذوق کردم برای دختری که قرار است امن‌ترین آغوشش باشم‌. ادامه داد : آغوش پدر ... درست شبیه آغوش امیر المومنین علی علیه السلام. آغوشی امن و گرم و آرامش‌بخش برای همه‌ی شیعیان. این روزها اگر پناهی شبیه او نداشتیم. اگر ولایت او بالای سرمان نبود؛ کم می‌آوردیم. این عزت و اقتدار و ایستادگی‌مان، این کم نیاوردن‌ و بصیرت و در میدان بودنمان، همه اش برای خاطر او و آغوش امن اوست. دستم را فشرد. خداحافظی کرد و رفت‌. من ماندم و شوق دیدار فرزندم. من ماندم دلتنگی برای نجف‌. من ماندم و بغض غلیظم بابت داشتن پدری چون علی علیه السلام. الحمدالله! پ.ن: شیخ علی این ماجرا رو برام تعریف کرد. دیدم بینهایت اتفاق قشنگی بوده :) نوشتم. روایت کردم. ✍🏻 خانم شهسوار
‌ من جنس بنجلم ته بازار مانده ام گفتند این تویی که فقط مانده میخری حتی اگر محل ندهی صاحب منی نوکر غلط کند برود جای دیگری