من شیفتهی تفاوتها هستم.
همیشه دلم میخواهد آنچه را که خودم دربارهاش به نتیجه رسیدهام انجام دهم. نه آنچه را که مردم میگویند.
در این چهل و چند شبی که مردم بی خستگی و ابراز رنج در خیابانها حاضر شدند؛ مواکب زیادی برپا شد. در سطح شهر همه ی خیابانهای مهم و شلوغ توسط موکب ها و صدای باندها و تکان خوردن پرچم ها به یک حسینیه مبدل گشت...
از میان همهی این موکبهای دلی و ارزشمند، موکب صاحبالزمان طور دیگری به قلبم نفوذ کرد. یک شب شیخ علی و نوجوانان مسجد، با یک میز و چند مشت چای و یک کاسه قند و دو تا تریموس، موکب ساده و جمع و جور خود را برپا کردند. حالا بعد از گذشت این همه وقت، هنوز همان یک میز، وسط خیابان قرار میگیرد و تنها فضا سازی اش چند چفیه مشکی است که روی میز پهن شده است.
نوجوانان هرشب روی کارتن های بازیافتی پرچم آمریکا و اسرائیل میکشند. بعد آن را آتش میزنند. چای را با عشق به رهگذران تعارف میکنند و همهی شور و ذوقشان خدمت به مردم انقلابی شهر است که از آنجا رد میشوند تا به محل تجمع برسند ...
من عاشق اتفاقات و ماجراهای غیر تکراری ام و این موکب برای من عزیز است. زیرا در شهر، تنها همین یک میز است که موکب نام گرفته و شور دیگری به شهر و خیابان میدهد.
✍🏻 خانم شهسوار
شِیخ .
تصویر سمت چپ.
محمد حسین است. همان رزمنده دهه نودی که درباره اش نوشته بودم... شر و شور و شوخ طبع و خستگی ناپذیر است. او اگر نباشد موکب آن رنگ و روی پر نشاط را ندارد. یک تنه بر لب همه لبخند مینشاند.
او یک نوجوان کلاس هشتمی است. شاید قد و قواره اش به اندازه یک جوان نباشد اما عقل و قلب و لبخندش، سن و سال دارد..
روز همهی دخترهای قشنگِ ایرانیِ غیور مبارک. همون دخترهایی که نزدیک به دو ماهه تو خیابونها علمداری میکنن و ذره ای از ابراز این عشق به میهن خسته نشدن :)
گفتم: فرزندمان در راه است و دیر یا زود پا به این دنیا میگذارد.
گفت: به به! پس بعد از این با نوزادی در بغل به موکب میآیی و پرچم جمهوری اسلامی ایران را تکان میدهی.
لبخند نازکم را تحویلش دادم و گفتم: حاجی! من میترسم از اینکه در آغوشش بگیرم. مخصوصا روزهای اول که او نحیف و ظریف است. هرقدر شوق دیدارش را دارم همان قدر هراسانم از در آغوش کشیدنش.
صدایش را صاف کرد. بی آنکه بخواهد فکر کند و کلامش را در دهان بچرخاند، پاسخم را داد. پاسخی که مشخص بود با تمام وجود به آن اعتقاد دارد. گفت : امن ترین آغوش، آغوش پدر برای فرزند است.
سرم را انداختم پایین و از ته دل ذوق کردم برای دختری که قرار است امنترین آغوشش باشم.
ادامه داد : آغوش پدر ... درست شبیه آغوش امیر المومنین علی علیه السلام. آغوشی امن و گرم و آرامشبخش برای همهی شیعیان. این روزها اگر پناهی شبیه او نداشتیم. اگر ولایت او بالای سرمان نبود؛ کم میآوردیم. این عزت و اقتدار و ایستادگیمان، این کم نیاوردن و بصیرت و در میدان بودنمان، همه اش برای خاطر او و آغوش امن اوست.
دستم را فشرد. خداحافظی کرد و رفت. من ماندم و شوق دیدار فرزندم. من ماندم دلتنگی برای نجف. من ماندم و بغض غلیظم بابت داشتن پدری چون علی علیه السلام.
الحمدالله!
پ.ن: شیخ علی این ماجرا رو برام تعریف کرد. دیدم بینهایت اتفاق قشنگی بوده :) نوشتم. روایت کردم.
✍🏻 خانم شهسوار
من جنس بنجلم ته بازار مانده ام
گفتند این تویی که فقط مانده میخری
حتی اگر محل ندهی صاحب منی
نوکر غلط کند برود جای دیگری
#صاحبالزمان
من با یه لبخند آدمها به خودم خوشحال میشم و قدر میدونم. کوچیک ترین چیزها به چشمم بزرگ میان. ولی خب این تو دنیایی که قدر هرچیز به اندازه برند و قیمت اون چیزه، زیاد کاربردی نداره.
من هنوز نقاشی هایی که دو سال پیش رفتم تبلیغ و بچه ها به عنوان هدیه برام کشیدن رو دارم. و با دیدنشون قلبم اکلیلی میشه :) من میگم هرچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. ولی خیلیا اینجوری فکر نمیکنن. بخاطر همین به نظرم دنیا به جای زشتی تبدیل شده.
من عشق و عاشقی رو ...
بدون مبارزه و جهاد نمیخوام؛ دوس دارم وقتی از مبارزه خسته میشم، به تو فکر کنم!