eitaa logo
شِیخ .
14.7هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
170 ویدیو
9 فایل
‌الله ‌ بانوی طلبه‌ی دهه هشتادی که شیفته‌ی کتاب و چای و نوشتن است. و او همیشه می‌نویسد‌. شبها، روزها، عصرها و همیشه! پس در این مکانِ مقدس دنبال زرق و برقهای مجازی نباش. فقط بخوان و لبخند بزن. مدیر و تبلیغات: @Oo_Parvaneh_oO کپی؟ خیر فوروارد کنید لطفا .
مشاهده در ایتا
دانلود
من عشق و عاشقی رو ... بدون مبارزه و جهاد نمیخوام؛ دوس دارم وقتی از مبارزه خسته میشم، به تو فکر کنم!
:)
‌ یعنی یجوری دلم برای حوزه‌مون تنگ شده که وقتی بهش فکر میکنم قلبم تاپ و توپ میزنه و چشام بغضی میشه. ‌
‌ سلام بر آنهایی که وقتی تو را خاموش یافتند رهایت نکردند؛ مگر بعد از آنکه نور و روشنایی را به تو بازگردانند. ‌
‌ گاهی دردهایمان زیبا‌ترین‌اند ... ‌
خوش اومدی به زندگیمون فاطمه‌ی قشنگِ مامان و بابا
شِیخ .
خوش اومدی به زندگیمون فاطمه‌ی قشنگِ مامان و بابا
‌ آن روز که فهمیدم خداوند به فضل خود دختری به ما هدیه داده است دنیا برایم رنگ تازه‌ای به خود گرفت. انگار عظمت رسالتِ مادری در عمق جانم نشست و زیر زبانم شیرینیِ شهدِ داشتن دختری که عاشقانه خدا را میپرسد و جان‌فدای اسلام است را احساس کردم. مشتاقانه در انتظار دیدن روی همچون ماهش بودم تا به عالم فخر بفروشم که این طفلی که می‌بینید؛ کنیز حضرت زهرا سلام الله علیها‌ است. بی صبرانه منتظر بودم تا متولد شود و از خدا بخواهم روزی اگر بنا بود دخترکم برود، شهادت روزی‌ اش باشد. پدرش هم آرزو دارد فرزندش شهید شود! حتی پیش از آنکه او را ببیند. حالا امروز، او را برای اولین بار در آغوش گرفتم و بوسیدمش و بوییدمش. دخترم با مشتی گره کرده در اولین ساعت های تولدِ خود، نشان داد که مشتاقِ مبارزه با اسرائیل است! او متولد شده تا لبیکی بگوید به فرامین امامِ امت. او سربازِ جان بر کف امام خامنه‌ای است. دختر من، فاطمه‌ است و فاطمه یعنی بریده شده از دنیا. دخترم به دنیا آمده اما نه برای وابستگی‌ها و دنیاطلبی‌ها، بلکه برای زیستن برای همان هدفی که معبود در نظر دارد.
‌ هیچوقت آدمی که الان هستم، نبودم. مادر شدن عجیب‌ترین و خارق‌العاده‌ترین اتفاقیه‌ که تجربه‌اش کردم. ‌
امروز تکیه‌گاه تو آغوش گرم من فردا عصای خستگی‌ام شانه‌های تو.
چه خوب است که آدم کسی را داشته باشد که هروقت دلگیر و رنجور شد از دنیا و کسی را برای درد دل پیدا نکرد به سراغ او برود و یک دل سیر برایش از خیالات مغمومش‌ بگوید. امروز که اندوهم تا به گلویم رسیده بود و غم شده بود همه‌ی وجودم و دیگر خودم را در لابه‌لای خیالات پیدا نمیکردم، چشم چرخاندم و کسی را نیافتم که بتوانم برایش از رنج‌هایم قصه بافی کنم. و اصلا هیچکس نمی‌توانست مرهمی روی این زخم‌های کوچک و بزرگم باشد. در کنار همه‌ی این فکرهای نحیفم‌ که به هم گره خورده بود ناگهان یادم آمد تو هستی و بودنت بزرگ ترین هدیه خدا به من است. یادم آمد حتی اگر خودم حواسم نباشد تو حواست هست و از تک تک تلخی های حیاتم خبرداری. و من را دوست داری! از آن دوست داشتن های همیشگی و دلی و تمام ناشدنی. حالا که این غم‌ها دوباره به سمتم آمدند؛ دیدم وجود تو بر آنها التیام است. و چه خوب که میتوانم با تو نجوا کنم حتی اگر نیمه های شب باشد.