شِیخ .
خوش اومدی به زندگیمون فاطمهی قشنگِ مامان و بابا
آن روز که فهمیدم
خداوند به فضل خود
دختری به ما هدیه داده است
دنیا برایم رنگ تازهای به خود گرفت.
انگار عظمت رسالتِ مادری در عمق جانم نشست و زیر زبانم شیرینیِ شهدِ داشتن دختری که عاشقانه خدا را میپرسد و جانفدای اسلام است را احساس کردم.
مشتاقانه در انتظار دیدن روی همچون ماهش بودم تا به عالم فخر بفروشم که این طفلی که میبینید؛ کنیز حضرت زهرا سلام الله علیها است.
بی صبرانه منتظر بودم تا متولد شود و از خدا بخواهم روزی اگر بنا بود دخترکم برود، شهادت روزی اش باشد. پدرش هم آرزو دارد فرزندش شهید شود! حتی پیش از آنکه او را ببیند.
حالا امروز، او را برای اولین بار در آغوش گرفتم و بوسیدمش و بوییدمش. دخترم با مشتی گره کرده در اولین ساعت های تولدِ خود، نشان داد که مشتاقِ مبارزه با اسرائیل است! او متولد شده تا لبیکی بگوید به فرامین امامِ امت. او سربازِ جان بر کف امام خامنهای است.
دختر من، فاطمه است و فاطمه یعنی بریده شده از دنیا. دخترم به دنیا آمده اما نه برای وابستگیها و دنیاطلبیها، بلکه برای زیستن برای همان هدفی که معبود در نظر دارد.
هیچوقت آدمی که الان هستم، نبودم. مادر شدن عجیبترین و خارقالعادهترین اتفاقیه که تجربهاش کردم.
چه خوب است که آدم کسی را داشته باشد که هروقت دلگیر و رنجور شد از دنیا و کسی را برای درد دل پیدا نکرد به سراغ او برود و یک دل سیر برایش از خیالات مغمومش بگوید.
امروز که اندوهم تا به گلویم رسیده بود و غم شده بود همهی وجودم و دیگر خودم را در لابهلای خیالات پیدا نمیکردم، چشم چرخاندم و کسی را نیافتم که بتوانم برایش از رنجهایم قصه بافی کنم. و اصلا هیچکس نمیتوانست مرهمی روی این زخمهای کوچک و بزرگم باشد.
در کنار همهی این فکرهای نحیفم که به هم گره خورده بود ناگهان یادم آمد تو هستی و بودنت بزرگ ترین هدیه خدا به من است.
یادم آمد حتی اگر خودم حواسم نباشد تو حواست هست و از تک تک تلخی های حیاتم خبرداری. و من را دوست داری! از آن دوست داشتن های همیشگی و دلی و تمام ناشدنی.
حالا که این غمها دوباره به سمتم آمدند؛ دیدم وجود تو بر آنها التیام است. و چه خوب که میتوانم با تو نجوا کنم حتی اگر نیمه های شب باشد.
#صاحبنا
سلام رفقای عزیزم. چطورید ؟
بابت همهی تبریکهای زیباتون ممنونم. خوشحالم که کنارم هستید و دخترم خانواده بزرگی مثل شما از سر تا سر ایران داره. شرمنده فرصت نشد به تک تک تبریکها پاسخ مناسبی بدم 💐 بودن شما برای من نعمته :) ممنون که هستید.
حیرت زده ام
بخاطر همین قلمم برای نوشتن به راه نمیوفته. درست شبیه آدمی که از شدت هیجان دهنش باز مونده و نمیتونه حرفی بزنه. فقط میتونه نگاه کنه .. منم فقط میتونم به زیبایی های مادر بودن نگاه کنم و روزی میلیون ها بار زیر لب بگم خدایا شکرت :)
سرگشتهی محضیم و در این وادیِ حیرت
عاقلتر از آنیم که دیوانه نباشیم ...
مهدی اخوان ثالث
شِیخ .
امروز تکیهگاه تو آغوش گرم من فردا عصای خستگیام شانههای تو.
چطوری میشه این دست و پاهای ظریف و کوچولو رو دید و عاشق خدا نشد؟ خدایا وقتی مخلوقاتِ تو اینقدر قشنگن خودت دیگه چقدر قشنگی؟
آدم
دو چیز را در دنیا
بی اندازه دوست میدارد.
وطن و مادر ...
مادر، همان وطنِ نخستین است
که انسان در آن رشد مییابد
و قد میکشد و راه رفتن و سخن گفتن و آداب زندگی را میآموزد.
من
به استثنای همهی بشریت
سه وطن دارم
وطن، مادر، حوزهیعلمیه ..
حالا که مدتیست از فضای عاشقانه
و عارفانهی حوزه دور ماندهام
بیتاب و حیران و دلتنگ و رنجورم !
گویا سالهاست
در غربت مانده ام ...
بی یار و یاور و همراه و همدم
انگار اکسیژنِ این دنیا
بی حوزهی علمیه برای من کافی نیست
و انگار
دنیا دارد طوری چرخ میخورد
که من دلتنگ و بیتاب و حیرانِ
حوزه بمانم ..
و این دلتنگی با همهی عظمتش در
قلبم ریشه بدواند.
دلتنگ حوزهام
و این دلتنگی چه بسیار زیباست.
✍🏻 خانم ز شهسوار
مرگ
چه ارمغان عظیمیست از طرف خدا .
گرچه که اندیشیدن به آن ترسناک و غمانگیز است اما یک حقیقتِ انکار ناشدنی است. و این حقیقت چه بسیار به زندگی معنا میبخشد و آدم را از بند بسیاری از تعلقات دنیایی رها میکند.
این روزها که به واسطهی وجود دخترم وابستگی ام به دنیا چندین برابر شده، بیشتر به مرگ فکر میکنم و به روزی که قرار است این تن خاکی ام از عزیزانم دور بماند. و این فکر روشنایی بخش است. یادم میآورد که هیچ چیز ماندنی نیست. شیرینی ها و تلخی ها را در هم میآمیزد و نشانم میدهد که در این دنیا بسیاری از چیزها بی ارزش و بی اهمیت است.
گرچه من سماجت دارم که به مرگ فکر نکنم اما این خیالِ بیدار کننده؛ چند روزیست رهایم نمیکند. با همهی احساس ترس و غمی که نسبت به مرگ دارم اما تصور میکنم وجودش بسیار برای نشاط بشریت ضروریست.
به هرحال ما همه از اوییم و به سمت او باز میگردیم .
✍🏻 خانم ز شهسوار