شِیخ .
روز سختی بود. از هشت صبح کلاسم شروع شد تا یک ظهر. ترجیح دادم کلاس به کلاس دخترم را با خودم همراه کنم. گرچه نگران بودم که اساتید از من خرده بگیرند و فاطمه را مزاحم درس و بحث بدانند. اما به لطف خدا چنین نشد. اما بازهم مدام در تلاطم بودم که مبادا گریه کند، بهانه بگیرد و دوستان دیگرم که آمده اند تا چیزی بیاموزند از سر و صدای او خاطرشان آزرده شود. گرچه این چنین هم نشد و نگرانیهایم بر طرف شد اما چیزی از خودم باقی نماند. از این کلاس به آن کلاس با یک کیف پر از کتاب و یک کیف که داخلش وسایل فاطمه را گذاشته بودم و به قدر یک چمدان پر از وسیله سنگینی داشت میرفتم و می آمدم. سر کلاسها مدام باید راه میرفتم و طوری نگهش میداشتم که مبادا گریه کند. از طرف دیگری باید همه حواسم را هم به تدریس استاد میدادم. برای یک مادر، وقتی نمیماند که بخواهد دوباره در خانه درسهای آن روز را مرور کند تا برایش کامل جا بیوفتد.
امروز روز سختی بود. خیلی سخت. اما در آخر سلام و صلواتی هدیه کردم بر شهید گمنامی که در حیاط حوزه آرمیده. بسیار بسیار آرام شدم. خستگی ها از جان و روحم رخت بست. و یک بغل اراده و انگیزه و شوق برایم باقیماند.
یک روز بالاخره وقتی توانستم قدمی درست بردارم و موثر باشم، با خودم میگویم که این روزها و این سختی ها ارزشش را داشت.
#زینب_شهسوار
📻✨
🎊اولین کانال پادکستی قرآنی در ایتا🎊
.
توی پادکست «قرآن خودمونی» با هم از دل آیهها میگذریم، ساده، صادق و بیتکلف 🌿
یه رفاقت واقعی با کلام خدا ✨
قرآن رو باید خودمونی فهمید 💚
🖊️ انسانها در مواجهه با هر کتابی📚
اولین قدم به مطالعه آن مینشینند...
.
ما نیز در اینجا به مطالعه #قرآن نشستهایم...✨
.
تا از نظم ساختاری و ظرافتهای آن به
°• زبان خودمان •°
سخن بگوییم. 🌱
.
#قرآنِخودمونی 🎧
https://eitaa.com/joinchat/3230860440Cbc2aac5fd3
قرآن خودمونیقرآن خودمونی- خوانده نشده.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
تو 2 دیقه اول این پادکستو گوش بده،
اگه عاشقش نشدی ........... >>>>>>
🎧 @Quranekhodemooni
شِیخ .
روزگارم تار شده. تیره و تار نه! تار به آن معنا که دیگر هیچ چیز را نمیتوانم واضح ببینم. و البته این رنج، مختصر در دیدن نیست. حتی دیگر نمیتوانم خوب بشنوم. نمیتوانم خوب صحبت کنم و یا نمیتوانم خوب چیزهایی را که دوست دارم ببویم. از نظر همهی پزشکان متخصص من سالم و تندرست هستم. بیماری ندارم. اما جهانم در یک صفحهی تار گیر افتاده است. تنها یک چیز برایم واضح است. و آن دخترم و احوالاتی که به او مربوط میشود است. صدای او در شلوغ ترین مکانها به گوشم میرسد. و تنها نقطه ای است که میتوانم خوب نظاره کنم. جدیدا صدای دوستانم به سختی به گوشم میرسد. اما صدای نالهی دخترم حتی اگر در مکان دیگری باشم خیلی زود توجهم را جلب میکند. گاهی احوالات ساعت بعدش را احساس میکنم و زودتر از آنچه اتفاق بیفتد متوجه رفتارش میشوم. چند شب قبل درستی وقتی که دوستم داشت ماجرای پیدا شدن انگشترش را برایم تعریف میکرد از حرفهایش هیچ چیز نفهمیدم و همهی حواسم به دخترم بود. حتی ندیدم که آن یک ساعتِ گشتوگذارمان در کدام پارک سپری شد؟
این اتفاق و رنج، غیر اختیاری است. یعنی چنان متوجه دخترم هستم که اطرافیان را تار میبینم یا اصلا نمیبینم. خودم هم در هنگامهی صحبت ناگهان متوجه میشوم که کلامم در نیمه، رها شده است و من به صورت کاملا غیر اختیاری به بازی با فرزندم مشغول گشته ام.
در این پنج ماهی که دخترم در این جهان پر از سیاهی وارد شده است. مدام با خودم میگویم؛ اگر عشقی که به او دارم را به خدای مهربان میداشتم، آن وقت جهان طور دیگری بود.
پ.ن : محفل روایت گرچه برای من تار گذشت و هیچ چیز از آن نفهمیدم اما معتقدم در جمع خوبان قرار گرفتن انسان را رشد میدهد.
#زینب_شهسوار