https://eitaa.com/48900391/2201
پادشاه جیگری که شمشیر رو آدم بکشه میخوام صد سال سیاه نباشه😔
https://eitaa.com/25847176/6488
جدا؟ تو زیرنویس من اونجوری زده بود👽
بدتر شد که
میخواستم بگم پخش یه خورشید گرفتگی با ماه گرفتگی شانسی نیست که الان پخش ماه گرفتگی و ماهگرفتگی شانسی باشه؟ 👽
https://eitaa.com/48900391/2203
من بودم همونجا که باند پیچیش کردم یارو رو میذاشتم میرفتم 😔
خیلی لطف کرد با اون کاراش هنوز گوش به حرفش میده 😔
Tsukino…!
ماه اینقدر خوشگله امشب که دلم نمیاد چشم ازش بردارم
البته که همچنان شبیه همیشست😔
فقط خیلی واضح تره😔
هر بار هفتصد و بیست بود الان یهو فول اچ دی 😔
Tsukino…!
البته که همچنان شبیه همیشست😔 فقط خیلی واضح تره😔 هر بار هفتصد و بیست بود الان یهو فول اچ دی 😔
فکر کنم کیفیت رو بردن بالا که واضح تر دیده بشه👽
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اما این دلیل نمیشه که فراموش کنیم چقدر به هم نزدیک بودیم...((:
هدایت شده از آسایشگاه روانی 🪖
دلم خواست دبیرستانی می بودم
سال یازدهم
اکیپ خودمون هنوز بود خانم اکبری می خواست بیاد سر کلاس قبلش هم خانم صادقی رو داشتیم
هوا بارونی و زهرا زیر بارون رو اسفالت دراز کشیده
خانم خوش سخن و خانم شوکتیان ناظم مون اند اومدن تو حیاط
جلسه شورا داریم و خانم دشت بین مدیرمونه🥲
هدایت شده از آسایشگاه روانی 🪖
یازدهم با اینکه یکی در خاطراتم حضور داره که الان نیست، ولی سال دوست داشتنی بود
پیش دوستام بودم بدون حس طرد شدگی سال آخرم
تجربی میخوندم و دبیرامو دوست داشتم و دبیرامون هم من و مارو تشویق می کردن
دلم خواست دبیرستانی میبودم
سال یازدهم
بی پروا حرفمو میزدم و هرجایی دلم میخواست میرفتم. صادقانه هر چیزی که درونم داشتم رو نشون میدادم بین اکیپی که تقریبا دیگه نیست..
و وقتی میومدم خونه میدونستم تو مدرسه هر اتفاقی هم که افتاده باشه الان توی خونه و گوشی اتفاقات جدیدی منتظرمه..
وقتی خوابم میگرفت سر به سر رومینا میذاشتم و عطیه میگفت نزده مستم، با مینو سر کلاس رول میرفتیم و نقاشی میکشیدیم
وقتی کلاس رو میپیچوندیم و میرفتیم کمک دفتر خانم ترابی(معاون پرورشی).. ولی هیچ وقت مینو نمیومد
اون بار که بردیمش و نوبتی کشیک میدادیم که در نره از دستمون.. اون افطار در مدرسه..
حتی در کمال تعجب اون روز که دم در مدرسه که دبیر هندسه با نارحتی گفت الان فقط نگران نمره هاتون هستین؟ و در حالی که رومینا و مینو تکذیب کردن من بدون مکث گفتم بله! و اینجوری بودم که.. چرا بچه ها اینجوری نگا میکنن🗿😂
مدیرمون همچین شیرزنی بود و معاونمون..........
و شاید اولین و آخرین سالی که هیچ جوره حس طرد شدگی نداشتم..
و از آخرین روز اون سال دیگه هیچی مثل قبل نشد..