هدایت شده از نسل زد(:🇮🇷
شاید از خودت بپرسی چیشد، بالاخره تهش که چی؟!
تهش میفهمی دنبال جواب غلط بودی.
ما قرار نیست به “چی میشه” برسیم، قراره بفهمیم “کی میشیم”.و این، عمیقترین تهِ هر ماجراییه.
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چیزی که استاد مقاومت مصالح دو روز قبل از امتحان میانترم میذاره تو گروه:
هدایت شده از آرانِ من!
436.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وسط پستامون یه صلواتمون نشه؟
ᯓ⇨@aryan_ali0
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
اکثر مواقعی که مردم احساس تنهایی میکنن اینجوری نیست که واقعا از طرف همه طرد شده باشن...
در اصل یه نفر خاص که خیلی براشون عزیز بوده رفتاری باهاشون داشته که احساس طردشدگی کردن و بعدش، خودشون بقیه رو انداختن دور (یا حداقل دلشون میخواسته این کار رو بکنن).
— — — — —
#Things_you_need_to_hear
چه حسی باید داشته باشم که بعد از سه چهار سال یا حتی بیشتر مجموعه کتاب مود علاقمو تموم کردم؟🫠
هدایت شده از کانال بستجی♨️
تاجری که گل را پرورش داد، حتما دلیلی داشت
مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز مهمترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود. تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد. تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم.
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود! علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.
از آنجایی که بوته گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
مرد در ادامه گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود. علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سرسبزی خود را حفظ می کرد نداشتم و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم،
اما با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است، می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم.
شما در مورد خود چی فکر می کنید؟!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
هدایت شده از آسایشگاه روانی 🪖
یه زمانی بود از ریز ترین چیزهام واسه خانوادم یا دوستام میگفتم
زمان دوری هم نیست یعنی حتی فکر میکنم کمتر از یکی دوسال پیشه
ولی حالا دور از همه خودم هستم و خودم و یکسری حرف ها تا گلو میاد و برمیگرده به قلبم تا خاک بشه کنار قبر بقیه حرفای ناگفته ام
یعنی یه حسی به این ریز ترین افکار و احساساتم دارم که میگم چه لزومی هست دیگران خبر داشته باشند از من از حالم یا از زندگیم چی به من و دیگران اضافه میشه
و شاید این زمینه ای باشه که یه روز(احتمالا نزدیک) بزنم ازاینجا همه رو ریمو کنم یا اینکه دوباره از فضای مجازی به غار هجرت کنم
هدایت شده از کانال بستجی♨️
من خودم هستم: احترام به صاحب دکه روزنامه فروشی
روزی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد، اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد.
همان طور که دور می شدیم، به دوستم گفتم: چه مرد عبوس و ترش رویی بود
دوستم گفت: او همیشه این طور است!
پرسیدم: پس تو چرا به او احترام می گذاری؟
دوستم با تعجب گقت: چرا باید به او اجازه بدهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟!
با تشکر از: هاشم حاجی، فرستنده داستان
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales