• اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَ فی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً•
•••@ShmemVsal•••
شعار غربی های مدعی انسانیت: چراغی که به ترکیه رواست، به سوریه حرام است!
•••@ShmemVsal•••
شـمیموصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت34 زبری ای به کف دستم کشیده میشود. چشم هایم را باز میکنم. یک نگاه خیره و آشنا
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت35
بیسکوئیتم در چای می افتد و من درحالی که غرغر میکنم به آشپزخانه
میروم تا یک فنجان دیگر بریزم، که مادرم هم خداحافظی میکند و پشت سرم وارد آشپزخانه میشود.
_ این همه زهرا دوستت داره، تو چرا یه ذره شعور نداری؟
_ وا! خب مامان چیکار کنم؟ پاشم پشتک بزنم؟!
_ ادب که نداری؛ زود چایتو بخور حاضر شو.
_ کجا انشاءالله؟
_ بنده خدا گفت عروسم یه هفته ست تو خونه مونده. میایم دنبالتون بریم پارکی جایی...هوا بخوره. دیگه نمیدونه چقد عروسش بی ذوقه.
_ ِای بابا! ببخشید که وقتی فهمیدم ایشونن ترقه در نکردم؛ خب هرکس
یه جوره دیگه!
_ آره یکی ام مثل معتادا دستشو بهونه میکنه میشینه رو مبل هی بیسکوئیت میکنه تو چای.
میخندم و بدون اینکه دیگر چیزی بگویم از آشپزخانه خارج میشوم و به سمت اتاقم میروم. به سختی حاضر میشوم و بهترین روسری ام را سر میکنم. حدود نیم ساعت میگذرد که زنگ در خانه مان به صدا درمی آید.
از پنجره خم میشوم و بیرون را تماشا میکنم. تو پشت دری... تیپ
اسپرت زده ای! چادرم را از روی تخت برمیدارم و از اتاقم بیرون می آیم.
مادرم در را باز میکند و صدایتان را میشنوم.
_ سلام علیکم. خوب هستید؟
_ سلام عزیز مادر؛ بیا تو.
_ نه دیگه؛ اگر حاضرید لطفًا بیایید که راه بیفتیم.
_ منکه حاضرم؛ منتظر این...
هنوز حرفش تمام نشده، وارد راهرو میشوم و میپرم جلوی در. نگاهم میکنی.
_سلام
مثل خودت سرد جواب میدهم.
_ سلام.
مادرم کمک میکند چادرم را سر کنم و از خانه خارج میشویم. زهرا خانوم
روی صندلی شاگرد نشسته، در را باز میکند و تعارف میزند تا مادرم جلو
بنشیند.
راننده سجاد است و فاطمه و زینب هم عقب نشسته اند. مادرم تشکر میکند و سوار میشود؛
پس من و تو کجا بنشینیم؟ مادرت میخندد.
_ شرمنده عروس گلم. یه جوری شده که تو و علی مجبورید با موتورش بیایید.
و به جلو اشاره میکند. موتورت کنار تیربرق پارک شده. لبخندی میزنم و میگویم:
_ دشمنت شرمنده مامان؛ اتفاقا از بوی ماشین خیلی خوشم نمیاد.
تو همان لحظه پوزخندی میزنی و جلوتر از من به سمت موتور میروی.
سجاد هم ماشین را روشن کرده وحرکت میکند. پشت سرت راه می افتم.
سکوت کرده ای، حتی حالم را نمیپرسی؛ پس اشتباه فهمیده بودم. تو همان سنگدل قبلی هستی؛ فقط اگر هفته ی پیش اشک میریختی به خاطر شوک و فضای ایجاد شده بود. صدایم را صاف میکنم و میگویم:
_ دست منم بهتر شده.
_ الحمدالله!
چقدر یخ! سوار موتور میشوی. حرصم میگیرد. کیفم را بینمان میگذارم و سوار میشوم؛ اما نه!دوباره کیف را روی دوشم میاندازم و از پشت دستانم را محکم دورت حلقه میکنم. حس میکنم چیزی در من تغییر کرده؛ شاید دیگر دوستت ندارم، فقط میخواهم تلافی کنم!
از آینه به صورتم نگاه میکنی.
_حتما باید اینجوری بشینی؟
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
•••@ShmemVsal•••
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت36
_معمولا مردا بدشون نمیاد.
اخم میکنی و راه می افتی. خلوت است و شاید بهتر است بگویم پرنده هم پر نمیزند. مادرم میوه پوست میکند و گرم صحبت با زهرا خانوم میشود.
_ میبینم که آقای شما هم مثل آقای ما نیومدن.
_ آره علی اصغر رو برده پیش یکی از همرزماش.
از جایم بلند میشوم و به فاطمه اشاره میکنم تا دنبالم بیاید. حرف گوش
کن به دنبالم می آید.
_ نظرت چیه بریم تاب بازی؟
_ الان؟ باچادر؟!
_ آره خب، کسی نیست که.
مردد نگاهم میکند. دستش را با شیطنت میکشم و سمت زمین بازی میرویم. سجاد به پیست دوچرخه سواری رفته بود تا دوچرخه کرایه کند.
تو هم روی یک نیمکت نشسته ای و کتاب میخوانی. اول من سوار تاب میشوم و زیرچشمی نگاهت میکنم، میخواهم بدانم عکس العملت چه خواهد بود. فاطمه اول به تماشا می ایستد ولی بعد از چند دقیقه سوار تاب کناری میشود و هر دو با هم مسابقه ی سرعت میگذاریم. کم کم
صدای خنده هایمان بلند میشود. نگاهت میکنم؛ از روی نیمکت بلند میشوی و عصبی به سمتمان می آیی.
_ چه خبرتونه؟ زشت نیست؟ یهو یکی بیاد چی؟! آرومتر بخندید!
فاطمه سریعا تاب را نگه میدارد وشرم زده نگاهت میکند؛ اما من اهمیت نمیدهم. دوست دارم کمی هم من نسبت به تو بی اهمیت باشم.
_ ریحانه با تو هم هستما؛ تاب رو نگهدار!
گوش نمیدادم و سرعتم را بیشتر میکرد.
_ ریحان مجبورم نکن نگهت دارم!
_مگه میتونی؟
پوفی میڪنی، آستین هایت را روی ساق دست هایت تا میزنی. این حرکت یعنی هشدار.
_ نگهت دارم، یا خودت میای پایین؟
_ یه بار گفتم نمیتونی.
هنوز جمله ام کامل نشده که دستت را دراز میکنی و مچ پایم را میگیری.
تاب شروع میکند به لرزیدن، تعادلم را از دست میدهم و جیغ میکشم.
_ هیسس... ِا!
عصبی پایم را میکشی و من با صورت توی ب.غ.ل.ت پرت میشوم. دست
باندپیچی شدهام بین من و تو میماند و من از درد آخ بلندی میگویم.
زهرا خانوم از دور بلند میگوید:
-خب مادر این کارا جاش تو خونه ست!
و با مادرم میخندند. تو خجالت زده خودت را عقب میکشی و درحالی که
از خشم سرخ شده ای میگویی:
_ هیچوقت اینجوری شوخی نکن!
با چهره ای در هم پشتت را به من میکنی و میروی سمت نیمکتی که رویش نشسته بودی. در ساق دستم احساس درد میکنم. نکند بخیه ها باز شوند؟ احساس سوزش میکنم و لب پایینم را جمع میکنم. مچ پایم هم درد گرفته. زیر لب غر میزنم:
-بی اعصاب!
فاطمه به سمتم می آید و درحالی که بانگرانی به دستم نگاه میکند میگوید:
_ دیدی گفتم سوار نشیم؛ خیلی غیرتیه!
_ خب هیشکی اینجا نبود
_ آره نبود؛ اما دیدی که گفت اگه میومد...
_ خب حالا، اگه... فعلا که نبود.
میخندد
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
•••@ShmemVsal•••
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت37
چقد لجبازی تو. دستت چیزیش نشد؟
_ نه. فقط یه کم میسوزه همین.
_ هوف... انشاءالله که چیزیش نشده. وقتی پاتو کشیدا گفتم الان با مخ
میری تو زمین.
با مشت آرام به کتفم میزند و ادامه میدهد:
_ اما خوب جایی افتادیا!
لبخند تلخی میزنم. مادرم صدا میزند:
_ دخترا بیاید شام! علی آقا شما هم بیا مادر؛ اینقدر کتاب میخونی خسته نمیشی؟
فاطمه چادرم را میکشد و برای شام میرویم. تو هم پشت سرمان آهسته تر می آیی. نگاهم به سجاد میافتد. کمی قلقلک غیرتت چطور است؟
چادرم را از دست فاطمه بیرون میکشم. کفش هایم را درمی آورم ویک راست میروم کنار سجاد مینشینم. نگاهم به نگاه متعجبت گره میخورد. سجاد از جایش ذره ای تکان نمیخورد، شاید چون دیدش به من مثل خواهر کوچکتر است. روبه رویم مینشینی و فاطمه هم کنارت.
مادرت شام میکشد و همه مشغول میشویم. زیرچشمی نگاهت میکنم
که عصبی با برنج بازی میکنی. لبخند میزنم و ته دیگم را از توی بشقاب
برمیدارم و میگذارم در ظرف سجاد
_اگر دوست دارید شما بخورید.
_ ممنون، نیازی نیست.
_ نه. من خیلی دوست ندارم، حس کردم شما دوست دارید.
و اشاره به تیکه ی ته دیگی که خودش برداشته بود کردم. لبخند میزند.
_درسته. ممنون!
زهرا خانوم میگوید:
_ عزیزدلم، چقدر هوای برادرشوهرشو داره...دخترمونی دیگه؛ مثل خواهر برای بچه هام.
مادرم هم تعارف تکه پاره میکند که:
_ عزیزی ازخانواده ی خودتونه.
نگاهت میکنم. عصبی قاشقت را در دست فشار میدهی. میدانم حرکتم را دوست نداشتی. هرچه باشد برادرت نامحرم است. آخر غذا یک لیوان دوغ میریزم و میگذارم جلوی سجاد. یکدفعه دست از غذا میکشی و تشکر میکنی! تضاد در رفتارت گیج کننده است؛ اگر دوستم نداری پس چرا اینقدر حساسی؟!
فاطمه دست هایش را به هم میمالد و با خنده میگوید:
_ هورا! امشب ریحان خونه ماست.
خیره نگاهش میکنم:
_ چرا؟
_ وا! خب نمیخوای بعد ده روز بیای خونه مون؟ شب بمون با هم فیلم
ببینیم.
_ آخه مزاحم...
مادرت بین حرفم میپرد.
_ نه عزیزم؛ اتفاقا نیای دلخور میشم. آخر هفته ست یه ذره ام پیش شوهرت بیشتر میمونی دیگه. در ضمن امشب نه سجاد خونه ست، نه باباشون... راحت ترم هستی.
●●●
گیره ی سرم را باز میکنم و موهایم روی شانه ام میریزد. مجبور شدم لباس از فاطمه بگیرم. شلوار و تیشرت جذب! لبه ی تختش مینشینم.
_ به نظرت علی اکبر خوابید؟
_ نه. مگه بدون زنش میتونه بخوابه؟
_ خب الان چیکار کنیم؟ فیلم میبینی یا من برم اونور؟
_ اگه خوابت نمیاد ببینیم.
_نچ نمیاد
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
•••@ShmemVsal•••
⚠️توجه ❗️ توجه ❗️ توجه ⚠️
طبق هماهنگی انجام شده توسط
ستادمرکزیتامینساندیسراهپیمایی 22 بهمن،
مقرر شد تا به تمام هم وطنان عزیز ازین نوع ساندیس در طعم های مختلف داده شود😂❤️
هم میهنان عزیز، با خیالراحتبرینراهپیمایی#ساندیسبخورین😅😉
#ساندیس_خور🧃
#دهه_فجر🇮🇷
•••@ShmemVsal•••
شـمیموصــٰال•
⚠️توجه ❗️ توجه ❗️ توجه ⚠️ طبق هماهنگی انجام شده توسط ستادمرکزیتامینساندیسراهپیمایی 22 بهمن، مق
یه جایی نوشته بود از فرمول تولید کوکاکولا به امنیتی ترین شکل ممکن محافظت میشه تا لو نره . . 😏😂
یکی نیست به این جماعت بگه فرمول کوکاکولا لو بره یا نره چه تأثیری داره؟🤔🤷♂
برید فرمول ساندیسو پیدا کنید که تمام معادلات و محاسباتتون رو ریخته بهم🚶🏽♂...😎🧃
#ساندیس_خور🧃
◇◇◇@ShmemVsal◇◇◇
Hamed Zamani ~ Music-Fa.Com1_2902930467.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
عمار داره این خاک..🇮🇷😎
-حامدزمانی-
◇◇@ShmemVsal◇◇