『سَـربـٰازانِ دَهـہهَشتـٰادیٖ』
#رنج_مقدس🍀 #قسمت_سیوچهارم4⃣3⃣ _لیلا! مگر علی و بابا نیومدند؟ می ترسد دست به صورتم بزند . دوباره
#رنج_مقدس🍀
#قسمت_سیوپنجم5⃣3⃣
از پدری که فانی است و می میرد به تو
نوه ی عزیزم!
پدری که می بیند ، زمان دارد با سرعت
می گذرد.
طوری که تو حتی نمی توانی برای یک
لحظه نگهش داری و ...
لیلاجان!
من کسی هستم که زندگی ام را پشت سر
گذاشته ام ، بدون آنکه حواسم باشد پیر شدم،
و هیچ چاره ای هم در مقابل این
خاصیت دنیا نداشتم .
این روز ها دیگر دارد وقت من تمام می
شود .
در حالی که تو اول راهی ، اول راه
شیرین جوانی .
همان راهی که یک روز من با چه
آرزوهایی اولش ایستاده بودم و فکر هم
نمی کردم به آنها نرسم،
فکر نمی کردم کودکی و نوجوانی و
جوانی پرشور و شیرینم این قدر زود
بگذرد ، و دچار این همه بلا و سختی
بشوم.
باور نمی کردم که به این سرعت تمام
شود ،
درحالی که من هنوز تشنه ی یک روز
دیگر آنم.
اما این قانون دنیاست :
تمام شدن.
فقط مواظب باش گولت نزند که فکر
کنی دائمی در آن می مانی .
من و مادر بزرگت دیر یا زود می رویم .
تو ی عزیز دردانه می مانی
و خواهش پدر پیرت این است که :
بمان ، اما خودخواه و هوا پرست نمان.
با خدا زنده بمان عزیز دلم.
پتو را روی سرم می کشم تا خودم را
پنهان کنم و با هزار کاش می خوابم .
#بہشیرینےڪتاب📖
✏️نویسنده: نرجس شکوریان فرد
#ادامهدارد...⏰
📔📕📗📘📙📓📔📕📗📘📙📓
#ڪپے_فقط_باذڪرآیدے_ڪانال👇🌱
♡{ @shohaadaae_80 }♡