eitaa logo
موسیقی‌شب.
171 دنبال‌کننده
706 عکس
128 ویدیو
0 فایل
واژه‌ها در من ماندند و در من مذاب‌شدند و در آن سرمای زندگی‌سوز، واژه‌ها در وجود من بستند. / - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v7r6jdi&btn=Osean
مشاهده در ایتا
دانلود
پارسال اوایل مهرماه بود انقدر از دست بی‌برنامگی مدرسه و بهم ریخته بودن اوضاع خسته و کلافه بودم که اومدم اینجا نوشتم روزی که پرونده‌مو از اینجا بگیرم عیدمه. الان پرونده‌مو گذاشتم رو پام و دارم نگاهش میکنم ولی راستش عیدم نیست.
کورتیس گوش می‌دم چون I don’t mess with no stupid red signs.
روزهایی که یوحنا رو می‌نوشتم، حس می‌کردم دارم بخش تاریکی از روحم رو کلمه می‌کنم. اون بخشی که می‌پرسید چرا خدا؟ چرا اسلام؟ چرا قرآن؟ چرا امام حسین؟ یوحنا برام فقط یه داستان قشنگ یا چیزی برای تخلیه احساساتم نبود، یه چیزی که توی چندتا دیالوگ و سناریو خلاصه‌ش کنم، نبود. برام یه هدف بود، چیزی که قلبم رو روشن نگه می‌داشت. من می‌خواستم و هنوز هم می‌خوام که کنار یوحنا بایستم و همراه باهاش به جواب سوالاش برسم. می‌خواستم بهش بگم که اگر اون کنارت ایستاده و داره سعی می‌کنه تورو با خدای حقیقی آشنا کنه لزوماً بخاطر این نیست که خیری به خودش میرسه. می‌خواستم وقتی می‌پرسه اگه دوستم داره پس چرا فقط کنارم نمی‌مونه و سعی می‌کنه من رو با اسلام آشنا کنه؟ بهش بگم که چون دوستت داره می‌خواد عشق نابی که حقیقی تر از این علاقه‌های فانیه رو توهم تجربه کنی. می‌خواستم "یکی از پسرهای محمد"، واسطه بشه برای نجاتش. می‌خواستم بفهمه خدای "مسیح" و "محمد" تفاوتی ندارن اما دین محمد حقایقی رو بهش نشون می‌ده که الان بعد از گذشت سال‌ها، دیگه پیدا کردنشون تو دین مسیح سخت و طاقت فرسا شده یا حتی اگر هم پیدا کنه، انقدرها کامل نیست. می‌خواستم بهش بگم که حضرت مسیح هم روزی همراه با منجیِ عالم رجعت می‌کنه. می‌خواستم و هنوز هم می‌خوام. بعد از دوبار نوشتنش به دو نحو مختلف و نصفه رها کردنش، حتی اگر مجبور بشم بارها و بارها از اول بنویسمش ؛ داستانِ یوحنا، هرچند تخیلی برای من هدفیه که باید محقق بشه. چه تو شونزده سالگی، چه تو سی‌ سالگی، چه تو هشتاد سالگی، چه حتی وقتی که می‌دونم فقط یکی دو روز از عمرم مونده.
موسیقی‌شب.
روزهایی که یوحنا رو می‌نوشتم، حس می‌کردم دارم بخش تاریکی از روحم رو کلمه می‌کنم. اون بخشی که می‌پرسی
شاید تا دیشب فکر می‌کردم وقتی شروع به نوشتن چیزی می‌کنم، باید حتماً تمومش کنم. ولی الان می‌فهمم اگر نمی‌تونم چیزی رو تموم کنم، شاید بخاطر اینه که باید بزرگتر بشم و حتی قدم بلندتر بشه ؛ تا بتونم بیشتر همه چی رو ببینم و بنویسمشون.
آدمی یا شب می‌میرد یا روز من شبانه روز
ای‌ داد بی‌داد دل و دین دادم..
موسیقی‌شب.
بسیار بیش‌ از این‌ها مجنونم کن.
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش بنماند هیچش اِلّا، هوس قمار دیگر
هیچ آینه تالاری سرخوشی‌ها را تکرار نکرد.
Maybe.