جبرئیل گفت بخوان، تو خواندی.
تو خواندی و ملائکه برای تو کف زدند و دنیا به احترام لبهای متبرکت ایستاد. پرندهها آواز سر دادند و چشمهها نو شدند، سبزهها روییدند و گلها شکوفه زدند. تو خواندی و کلماتت حک شدند بر جانِ تاریخ و آیه شدند بر صفحات قرآن. تو خواندی و از یک سو فرزندانِ ایرانشهر گوشِ جان به تو سپردند، و از سوی دیگر عربهای نامدارِ بادیهنشین. از یک سو اسبهای تیزپایِ راه شاهی و از سوی دیگر کاروانهای حجاز گوش به فرمانِ تو شدند. از کرمان و نیشابور تا یثرب و مکه، صدای بشارت تو مانند رودی درخشان و پاک از میان سرزمینها گذشت و به دلها رسید. صدای تو به دلها رسید و «واخَیْتُکَ فِی اللّٰهِ» را به زبانها جاری کرد. تو خواندی و برادری را از حصر نژاد و خون رها کردی. حصارها شکستند و کلماتت باریکهای نور شدند که دل اهل ایمان را بهم پیوند داد. سلمان و ابودرداء را برادر کردی و سالها پس از تو، مختار از قبیلهٔ ثقیف و کیسانِ ایرانیتبار زیر سایهٔ رسمی که برجا گذاشتی، یار و یاور یکدیگر شدند. تو خواندی و آیاتت مظهرِ یکیشدن شد، مظهرِ درآمیختن قلبها و چشم بستن بر روی مرزها. تو غبارِ جهل را از روی افکار کسانی که به سبب نژاد خود به دیگری غرّه میشدند زدودی و تجسّم آیهٔ «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا» شدی.
و اگر نبودی، برادری چه معنایی میگرفت؟ اگر نبودی و علیع را برادر و همراه خود نمیخواندی، برادری چه معنایی داشت؟ اگر نبودی و در کودکی او را کنار خود نمینهادی و از عطر نبوتت به او نمیبخشیدی، برادری چه بود؟
که تو و علیع، آیهٔ «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» را معنا کردید و آن را برای نوادگان و پیروانتان بر جای گذاشتید. که روزی در قرن پانزدهم قمری و بیستویک قرن پس از میلاد مسیح، کسانی از امتتان باشند که با عنایت کلام الله، همان کلامی که بر زبان تو، عبدالله، جاری شد و در ذهن علی، اسدالله، برای همیشه حک شد؛ در این وانفسایِ نیرنگ و تزویر، دست به دو یادگار شما، قرآن و عترت، بیاویزند و شانه به شانهٔ هم و در مسیر شما، قدم بردارند و با قلبهای یکی شده، پیام شما را در گوش این روزگار فریاد کنند.
- رزآ / سپیدار
۱۷ ربیع الاول ۱۴۴۸.
شبیه تیکه پازلیم که مدتها گم شده بودم و تازه جای اصلیمو پیدا کردم. نجات یافته و خرسند
موسیقیشب.
من بازگشتم، گفته بودم که از پوشال اندوه نگاهت جان سالم به در نمیبرَم هرشب بر سر من فرو میریزد و هر
ما غروب میکنیم. من همانجای قبلی ایستادهام، زیر نور خورشید. راستی، یک خبر بد. رویای غمگین رسیدن به نیزار در شرجیِ هوا نم گرفته. بوی نا میدهد. من از لای چمنها که قدشان از معمول بلندتر شده رد شدم و به اینجا رسیدم. بوی مرداب میآمد. در راه یک چاله دیدم، امیدوارم وقتی میآیی درونش نیوفتی.
من زیر خورشید ایستادم، صدای جیرجیرکها و آبدزدکها آشنا بودند. بوی برنج آشنا بود. فصل درو است، شوکا.
من بعد از مدتها به اینجا بازگشتم، امّا صدای شیون از فریاد دریا بلندتر بود. من صدای دریا را نشنیدم، من از کنارش رد شدم و در سکوت به او تسلی دادم. شوکا، ما غروب میکنیم. نه! من غروب میکنم. شب که بشود تو عزیز میشوی شوکا، بانگ صبح که بزند من به میهمانیِ دشنامها میروم. تو میتابی شوکا، صدای شیون در من میسوزد.
۲۸ تیر
موسیقیشب.
پریدم ولی پرم خونیه.
من میخوام تو اوج پرواز کنم، تو اوج.