شبیه تیکه پازلیم که مدتها گم شده بودم و تازه جای اصلیمو پیدا کردم. نجات یافته و خرسند
موسیقیشب.
من بازگشتم، گفته بودم که از پوشال اندوه نگاهت جان سالم به در نمیبرَم هرشب بر سر من فرو میریزد و هر
ما غروب میکنیم. من همانجای قبلی ایستادهام، زیر نور خورشید. راستی، یک خبر بد. رویای غمگین رسیدن به نیزار در شرجیِ هوا نم گرفته. بوی نا میدهد. من از لای چمنها که قدشان از معمول بلندتر شده رد شدم و به اینجا رسیدم. بوی مرداب میآمد. در راه یک چاله دیدم، امیدوارم وقتی میآیی درونش نیوفتی.
من زیر خورشید ایستادم، صدای جیرجیرکها و آبدزدکها آشنا بودند. بوی برنج آشنا بود. فصل درو است، شوکا.
من بعد از مدتها به اینجا بازگشتم، امّا صدای شیون از فریاد دریا بلندتر بود. من صدای دریا را نشنیدم، من از کنارش رد شدم و در سکوت به او تسلی دادم. شوکا، ما غروب میکنیم. نه! من غروب میکنم. شب که بشود تو عزیز میشوی شوکا، بانگ صبح که بزند من به میهمانیِ دشنامها میروم. تو میتابی شوکا، صدای شیون در من میسوزد.
۲۸ تیر
موسیقیشب.
پریدم ولی پرم خونیه.
من میخوام تو اوج پرواز کنم، تو اوج.
ساعت یک بامداد، با آخرین سرعتی که یه ماشین میتونه وسط شهر بره؛ یه آدم، میتونه هیچچیز، برای از دست دادن، نداشته باشه.
هدایت شده از خوابگرد
گفت؛ خب واقعا بگو هنر چیه؟
جواب داد: استعداد، ذوق، قریحه، تناسب، همه باهم مثل رایحههای مختلف عطر ترکیب میشن و درنتیجه میشن عِطری که به وجودت آرامش میدن. مثل آجر به آجر ساختن یک سرپناه، مثل جوهر یک کاغذ. هرکدوم به یک شکل.
یکیش میشه نوا و میپیچه توی گوش و آرامش میگیری. یکیش میشه مکتوبات و واگویه های پس کاغذ که میخونی و وجودت میشه آرامش.
یک بار هم وقتی میکشی و نقش میآفرینی، هنر به دادت میرسه و تورو از جایی که هستی مطلقا به جای دیگری میبره. به جایی که آشوب نیستی، بهم ریخته نیستی، ریتم آروم و منظم نبضت تند و وحشی نیست. هنر رو دوست دارم. اون آغوشیه که هیچوقت سرد نمیشه. چای همیشه دم کشیده، لباس همیشه اتو کشیده، بی برو برگشت مبدا امنیت.