- مدتیست دستُ و پا چُلُفتی شدهام؛ حواسم پرت است، با خودکارِ بدون جوهر شعر مینویسم. و در قفسهی کتاب هایم؛ یک جفت کبوتر آب وُ واژه میخورند. همین دیروز باران که میبارید؛ با کفش های لنگه به لنگه در خیابان پرواز میکردم. و جای کرایه به راننده تاکسی آدرس محله ای در اردیبهشت را دادم خلاصه مدتیست هرکاری میکنم میگویند: عاشقی؟!🤍
•علی سلطانی
تو در میان آتش شعرهایم
شکفته می شوی و من
بوسه زندگی بخش و جاودانه شدن
را همینجا به تو خواهم داد
تو به اندازه زادگاه من زیبایی
زیبا بمان!
•ناظم حکمت
' حال که از سادهترین چیزها متاثر میشوی، بسی رنج خواهی برد دوست من. این جهان با آدمهای بسیار حساس، سر سازگاری ندارد ..🩵'
•غاده السمان