با زحمتی فراوان چمدانم را از اتوبوس پایین می آورم و حواسم را به هم مسافری هایمان میدهم تا راهِ مسافرخانه را گم نکنم و در شهرِ غریبی که تنها امیدم مولا رضا جان است، با دختربچههایِ کوچکم سردرگم نشوم...
حرکت کرده و نکرده یکی از دخترها سرِ ناسازگاری بر میدارد و دلش بهانهیِ بستنی میگیرد...
مشکلی برای گرفتنِ بستنی نداشتم ولی چون احتمالِ عقب ماندن از کاروان خیلی زیاد بود، به ناچار بهانه ها و سروصدا های دخترم را نادیده گرفتم و به دنبالِ جمعیت راه افتادم...
بعد از مشخص شدن اتاق ها و صرفِ ناهار قرار بر این شد که کمی استراحت کنیم و بعد از آن به پابوسیِ آقا مشرف شویم.
از شدتِ خستگی سر بر بالش نذاشته خوابم برد، طبق روالِ همیشگی محمدرضا مهمانِ خوابم شده بود...
با همان لبخندِ همیشگی اش رو به من کرد و گفت :چرا برای دخترامون بستنی نگرفتی؟...
ماتم برد...
زبانم همانند تکه چوب خشک شده بود و تکان نمیخورد.
فقط نگاهش کردم؛ با آرامشی عجیب دست در جیبِ کوچکِ لباسش برد؛ مقداری پول درآورد و جلویم گرفت.
با مهربانی گفت: بیا؛ این پول رو بگیر و برا دخترام بستنی بگیر...
از خواب بیدار شدم.
به یادِ آخرین جمله اش در آخرین دیدارمان، درست چند هفته قبل از شهادتش افتادم...
او از من خواسته بود مراقبِ بچه هایش باشم ولی خود بیشتر حواسش به آنها بود...
راوی: همسرِ شهیدِ بزرگوار خادم الحسینی
و امان از آن اعتماد هایی که خودت ذره ذرهی آن را در وجودش، جمع میکنی و بعد از زمانی کوتاه با یک حرکت، خودت باعثِ سرازیری اش میشوی...
آوای قلم
به ظاهر دختری خندان و شاد، راضی از هرجهتم حال باطن چه ؟ شکسته، کوهی از فریادم #سادات
از آخرین باری که شعر گفته ام دست کم چهار سالی میگذرد...
در دنیایِ شیرین دبستان،کودکی بودم که تنها دغدغه اش شعر گفتن بود؛ آن هم با موضوعات مختلف.
از وزن هایِ عروضی و قواعدِ شعرِ گفتن هم تنها این را میدانستم که باید قافیه هایِ هربیت به هم بخورند...
در دنیایِ سبز و آبیِ کودکانه ام من شعر و شاعری را همچون قلممویِ آغشته به رنگِ صورتی میدانستم که دنیایم را زیباتر میکرد.
حال میخواهم دوباره به آن دوران باز گردم.
باز قلممویِ پر از رنگِ صورتیام را بردارم و شعر گفتن را از سر بگیرم...
حتی شده بدونِ رعایتِ قواعد و وزنش...
با دستمالی از جنسِ محبّت، دستی بر رویِ شناسنامهی کانال کشیدم.
<< به امید اینکه ایده هایِ داخلِ ذهنم مجالی برای تبدیل شدن به واقعیت بدهند.
حال خوبی را بابت حضور در جمع عاشقان مولا رضا هدیه گرفتم.
همزمان با کِیف کردنم گوشی را بالا بردم تا به رسم خبرنگاری، فیلم هایی از زاویههای متفاوت بگیرم.
حواسِ همه به مداحِ برنامه بود و منم به فیلمبرداری ام؛ ناگهان صدایی پیچید و برق را با خود برد.
حالم گرفته شد آخر تازه زاویهیِ مدنظرم را پیدا کرده بودم.
ولی انگار امام رضا زیبایی دیگری را برایم کنار گذاشته بود.
تمامِ جمعیت گوشی های خود را در آورده و چراغقوهاش را روشن کردند.
چشمانم را چندین بار بستم و باز کردم تا مطمئن شوم تصویر روبه رویم تصویری خیالی نیست.
ولی به یقین من واقعی تر از آن تصویر را هیچ کجا ندیده بودم.
خادمان دو به دو به صورت موازی ایستاده بودند و با چراغ هایی که در تاریکی میدرخشیدند، راهِ بهشت یا بهتر بگویم راهِ عاشقی برای امام رضا را نمایش میدادند.
آوای قلم
حال خوبی را بابت حضور در جمع عاشقان مولا رضا هدیه گرفتم. همزمان با کِیف کردنم گوشی را بالا بردم تا ب
قرارِ هشتم
میلاد حضرت معصومه (س)
نام زیبای دختر
هدایای متبرک حرم آقا رضا جان
بهتر از این ها را سراغ ندارم... :)
آوای قلم
از کلاس هفتم که به جمع کتاب هایم اضافه شد˛ ازش خوشم نمی آمد خواندن آن نچسب ده برابر بدتر از خودش بو
ولی من روزِ دختر رو با امتحانِ عربی شیرینتَر کردم... :)
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا