eitaa logo
آوای قلم
258 دنبال‌کننده
135 عکس
13 ویدیو
1 فایل
...به‌نامِ‌خالقِ زیبایی‌ها... آوا‌ی‌ِ ماندگارِ قلم‌ بر جسم و روحِ کاغذ‌... آوایی که شنیدنی و گوش‌نوازست... و من برایِ شنیده‌شدنش، اینجا را برگزیدم... <<<خوش‌آمدید به کلبه‌ی‌ آوایِ قلم>>>
مشاهده در ایتا
دانلود
آوای قلم
دسته‌گلِ آبی‌ رو روی صندلیِ ماشین گذاشتم و چادرِ مشکی‌ام رو هم کشیدم روش تا خودم شاهدِ ذوق کردنش به هنگامِ دیدنِ دسته‌گل باشم... میدونستم گل‌های ربانی رو عجیب دوست داره و تولدش، فرصتی بود برای هدیه کردنِ یک دسته‌گلِ جذابِ آبی_سفیدِ ساخته شده به دَستانِ خودم... درِ ماشین رو باز کرد و نشست کنارم... سرِ اصرار رو باز کردم و تا چشماش رو نَبَست گل رو از زیر چادر بیرون نیاوردم..‌. شمارشِ معکوسم رو از ۱ شروع کردم و همزمان با شمردن، دسته گل رو جلوی چشماش گرفتم... با دیدنِ خوشحالیِ داخلِ چشماش برای چندمین بار اعتقاد پیدا کردم به اینکه کادو دادن ده برابر بیشتر از کادو گرفتن به آدم میچسبه.‌‌..:)👌🏻
راستی یادمون نره که برخی اوقات حرف‌های خوبی که به دیگران میزنیم و لبخند‌هایی که بهشون هدیه میکنیم؛ درست مثل یک هدیه به هنگامِ تولد، هم گوینده رو خوشحال میکنه و هم شنونده‌ رو... :)
آوای قلم
درسِ امشب: بیاید از مقایسه کردنِ خودمون با دیگران دست برداریم...! یادمون باشه: اگر مداد‌هایِ داخلِ
درسِ امشب: هرموقع، با هرکسی بحثتون شد؛ علاوه بر دیدگاهِ خودتون درباره‌ی‌ موضوع، از دیدِ طرفِ مقابل هم به موضوع نگاه کنید... شاید او هم نسبت به حرفایی که زده و کارهایی که انجام داده، حقی داشته باشه... :)
ولی واقعا تو با تحصیل در پایه‌ی‌ دوازدهم؛... یاد میگیری؛ زمان داره میگذره و تویی که باید برای هدر نرفتنش، تلاش کنی... یاد میگیری؛ روح و روانت برات مهم‌ باشه و حرف‌های سمی و ناراحت کننده‌ی‌ دیگران رو نشنیده بگیری... درک میکنی؛ که چقدر با مقایسه کردنِ خودت با دیگری به خودت،‌جسمت و روحت آسیب میزدی... میفهمی؛ که هیچ چیزی تو این دنیا ارزشِ اینکه صداقت رو ببوسی بزاری کنار رو نداره... پی میبری؛ به قدرتِ برنامه ریزی و نظمی که به برنامه‌های بی‌نظم‌ات میده... آموزش می‌بینی؛ که چطوری چندتا برنامه رو باهم هندل کنی و در مقابلشون هیچ گِله ای نداشته باشی... قبول میکنی؛ که فقط و فقط خودت میتونی به رویاهات رنگ واقعیت بدی... و در آخر اینکه، به این نکته میرسی: تنها خداست که همیشه و همه‌جا کنارته... :)‌
رفیق! حواست به سلامتیِ روحت باشه... نیاد اون روزی که به خودت بیای و ببینی از تو فقط یک روح و روانِ تیکه و پاره باقی مونده... :)
با هیجان صدایم زد و گفت: سادات بیا یَکی شعر بَرَت بُخونم... نگاهش کردم و در جواب به خواسته‌اش، حواسم را دادم به کلماتی که عمیقاً نیاز به تفکر داشت... :) نشستم پای هر بی‌ ریشه‌ای، از پای افتادم... به گلدانِ بدونِ گل نباید آب می‌دادم... :) جواد منفرد
حقیقتا اگر میتوانستم یکی از حس‌هایِ موجود در انسان را حذف کنم؛ قطعا و یقینا این نگرانیِ بی مورد، نسبت به تک تکِ موقعیت‌هایِ زندگی را انتخاب میکردم...
اتفاقی نشستم کنارِ یک دخترِ اصفهانیِ‌ مهمان‌نواز.... از همان ابتدا تفاهمات‌ِ بینمان آشکار شدند؛ هردو محصل در رشته‌ی‌ انسانی بودیم... در گپ و گفت‌هایمان از لهجه‌های متفاوت و جذابِ ایران گفتیم و شروع کردیم به گفتنِ کلماتِ سختِ شهرمان... از ترش‌بالای یزد گفتیم و از معنایِ خره‌ در اصفهان... :) حقیقتا کیف کردم بابت همچین هم‌وطنِ خوش‌سخنی که اصرار بر این داشت، لهجه‌ی‌ اصفهانی ندارد؛ ولی اینطور نبود...:)
آوای قلم
برایِ چندمین بار است که برگِ گیاه‌ام را نوازش میکنم و آب به خوردِ این زبون بسته میدهم؛ نمی‌دانم... هرموقع چشمانم سنگین می‌شود و روربه‌رويم را تار میبینم؛ یعنی دوباره صدای هشدار مغزم پخش شده و به زبانِ خوش می‌گوید برو بگیر بخواب! من هم برای دست‌به سر کردنِ خودم و مغزِ خسته‌ام، مشغول میشوم به تمیز کردنِ برگِ گیاه و دست کشیدنِ روی نقاشیِ‌چاپ شده‌‌ام حقیقتا دلم برای خودم و چشمانم می‌سوزد؛ تا ساعت چند‌ِ شب باید بیدار بمانند و دم نزنند، معلوم نیست... آخر مسابقه‌است و غر زدن و خوابیدن شدیدا ممنوع! آن‌هم برایِ منی که باید ساعتِ ۱۲ شب، مربی‌قرآنیِ کودکِ سرحال باشم... :) صدایم میزنند...‌ به طرفِ صداها که برمیگردم؛ یک عالمه اکلیل‌های صورتی و نقره‌ای رنگ در زیر پوستم می‌دوند و میروند بین‌ آن خون‌هایی که به قلبم میرسند... رفقایِ همسفری‌ام هستند... آمد‌ه‌اند تا با سبد‌سبد مهربانی‌شان، آخرين متسابقِ تیم‌شان را که هر‌آن ممکن‌است خوابش ببرد؛ همراهی کنند... :) پ.ن: بعد از دیدنِ رفقا دیگر دلم میخواست پرواز‌ کنم و بروم به آسمان؛ از شدتِ ذوقی که کرده بودم‌ بابتِ مهربانیِ تک تکشان در آن ساعتِ بی‌موقع...‌ :) پنجشنبه ۲۲ آبانِ ۱۴۰۴
آوای قلم
برایِ چندمین بار است که برگِ گیاه‌ام را نوازش میکنم و آب به خوردِ این زبون بسته میدهم؛ نمی‌دانم...
دقیقا یک هفته از آن زمان و مکان و لحظه‌ی‌ قشنگِ به یادماندنی می‌گذرد... :)